مناقشات آدم و Mr.Rue با وجود پیروزی اصلاحات و فرهنگ گفتمان سازنده در تقابلات مدنی در انتخابات اخیر

لورین با صدایی آهسته گفت: "تصمیم سختی بود". بعد از ظهر بود که دیدم توی آشپزخانه نشسته. چشمش به من افتاد و لبخندی زد و احوال پرسی کرد. فکر کردم پیشش بشینم و کمی باهاش صحبت کنم. در مورد ایران ازم پرسید و از پارتنرشیپ. اینکه دختری در زنگیم هست یا نه. از خانواده و تا حدودی از اعتقاداتم. شاید هم بحث به اینجا کشیده شد که از اعتقاداتم بهش بگم. در مورد مواضع جهانی ایران و انتخابات. در صفحه اول روزنامه ای محلی که هر روز صبح براش میاد، عکسی رنگی از انتخابات ایران کار شده بود. بعد از ظهر که رسیدم خونه، دیدم که صفحه اول رو جدا کرده و روی برگه کوچکی اسم من رو نوشته و چسبونده رو روزنامه و گذاشته اش اول راه پله ها. عصر بود که با هم صحبت می کردیم. گفتم امیدوارم که با انتخاب رئیس جمهور جدید بشه در فضایی با دولت کشور شما رابطه برقرار کرد. گفت که ای کاش مساله شما با اسرائیل حل بشه. لبخندی زدم و گفتم امیدوارم! گفت خوب البته داشتن بمب اتمی نگران کننده است. کمی جا خوردم و گفتم: "آره حق با توست. نگران کننده است". ادامه داد: "هرچند که ما خودمان ابتدا از بمب اتم استفاده کردیم، اما تصمیم سختی بود". غرور و افتخار در صداش محسوس بود وقتی ادعا کرد که در موقعیتی سخت دولتمردان آمریکا برای پایان دادن به جنگ و جلوگیری از تداوم کشتارها مجبور شدن از بمب اتم در ژاپن که متحد آلمان بود استفاده کنند. منظورش این بود که مجبور بودیم تصمیمی بگیریم تا عده خیلی زیاد تری را با قربانی کردن عده کمتری نجات دهیم. می گفت اگر ما این کار را نمی کردیم، المان همین کار را با متحدمان، یعنی انگلستان انجام می داد. از اینکه فکر می کرد کشورش در مقام و موقعیتی شبیه انسان های فرزانه، با جزغاله کردن آدم هایی تلاش کرده است که نسل بشریت را نجات دهد حالم بد شد. یاد سه گانه "جان کریستوفر" و کتاب "شهر طلا و سرب" اش افتادم. در آن کتاب ارباب به Will (شخصیت اصلی داستان) می گفت که بسیار از اینکه بردگان با آمدن به شهر های اربابانشان عمرشان به 4-5 سال تقلیل می یابد متاسف است، اما خوشحال است که با اجازه دادن به بردگان برای وارد شدن به شهر اربابان و خدمت کردن به آنها، باعث می شود که آنها اینقدر شاد شوند. یادم میاد در آن کتاب برای انتخاب شدن به مقام بردگی، چیزی شبیه به مسابقات المپیک برگزار می شد و قهرمانان به این مقام نائل می شدند. با این حرفش همچنین یاد توجیهات صدا و سیما در زمانی که صحنه مرگ یکی از متعرضان رو نشون می داد، افتادم. و همینطور یاد آدمی که به خیالش برای حفظ دین باتوم می زند. مطمئن هستم چنین مزخرفاتی یادگار پای تلویزیون نشستن دوران جوانی اش است. زمانی که در دهه 40- 50 میلادی حتما کانال های تلویزیونی متعدد نبودند و شبکه رادیویی راه انداختن و روزنامه در آوردن پول هنگفت می خواست و دولت اکثر رسانه ها رو در دست داشت و با چنین توجیهاتی از جانب رهبران مغزها را تلیت می کرد. با خودم فکر کردم اینترنت و روزنامه و ماهواره عجب موهبت هایی هستند. به دنبال هر گندی که بزنی، نمی توانی برای توجیهش مهملات سر هم کنی. بالاخره کسی پبدا می شود تا تشت رسوایی ات را از بام غرور و استبداد ات به پائین پرتاب کند. با اینکه هنوز هم آرزو دارم که جوانی ام در دهه 30 تا 50 ایران (50 تا 70 اروپا یا آمریکا) می گذشت داشتن اینترنت یکی از موهبت های جدی دوان جوانی من است (هرچند اگر ممکن بود، هنوز هم به راحتی این موهبت بزرگ رو با کمال میل با فضای دهه 30 تا 50 ایران عوض می کردم). به خاطر وجود اینترنت شبی که داشتن رای ها رو می شمردن تا ساعت 3-4 صبح بیدار بودم. بی بی سی فارسی رو با کامپیوترم گرفته بودم و به تفسیر دوستان گوش می دادم. خارج نشینانی که بعضا برای مردم نسخه های احمقانه می پیچیدند. البته کسانی هم که به تازگی و به خاطر شرایط ایران مجبور به مهاجرت بودن تفاسیر دقیق تر و منطقی تری داشتند. در مجموع کسی خیلی خوشبین نبود... . زمانی که نتایج اولیه رو اعلام کردن و خیالم تا حدودی راحت شد خوابیدم. حتی دور دوم هم خوشحالمون می کرد. فرداش که متوجه شدم همه چیز در همون دور اول تموم شده دیگه تهش بود. پلاس پر بود از کلی عکس آدم خوشحال وسط خیابون. از ته قلبم برای همه خوشحال بودم. برای مردم ایران، برای دوستانم، برای پدر و مادرم، برای  آینده ای که پر از امید است و البته برای خودم. 2-3 شب پیش هم که ایران رفت جام جهانی و باز هم هجوم مردم به خیابون ها. آرزو داشتم که ایران بودم. مثل زمانی که از ته قلبت چیزی را می خواهی و نمی شود. دوست داشتم برای نمی دونم چندمین بار فاصله میدان ولیعصر تا چهارراه ولیعصر رو پیاده برم. آن شب حتما خبری از الواط  گشاد پوش پشت مو دار دسته بیل به دست نبود. یا آدم های قلچماقی که لباس سبز لجنی بر تن داشتند -نه به رنگ سبزی که برای بیشتر ما معنی دارد- و کلاهی پر از نفرت و کینه و باتوم هایی از جنس اجحاف و خشم. حالا می توان در چشم همه کرد که ما بیشماریم. و نه فقط در تهران، از تجمعات انتخاباتی روحانی در شهرستان ها و طنین شعارهای مردم می شود فهمید که ما در سراسر ایران بیشماریم. این چند روز آرزوم بود که حتی برای ساعاتی در مسیر میدان ولیعصر تا چهار راه ولیعصر نفس می کشیدم. 

فردای انتخابات برای جشن گرفتن در تنهایی خودم رفتم به Farmer’s Market. چیزی شبیه به جمعه بازار بسطام اما خوب با محصولاتی متنوع تر. از انواع و اقسام میوه ها و به خصوص سبزیجات تازه تا گوشت و انواع لبنیات به خصوص ده ها مدل پنیر گرفته تا زلم زیمبو و کارهای دستی ای که برای فروش گذاشته اند، تا دختر تایلندی که با بادکنک های بلند بوقی لاغر عروسک ها و اشیایی می ساخت (مثل فیلم The Mask) و برای هر بادکنکی که استفاده می کرد، یک دلار می گرفت. زمانی که می خواستم برگردم، عکاس های خیابانی اون اطراف جمع بودند با کلی دوربین غول. نشون به این نشون که قرار بود گروهی که پروتست راه انداخته بودند بر علیه کارتل های بزرگ نفتی و شرکت های با سرمایه های نجومی، در حالی که لخت مادرزاد هستند با دوچرخه از خیابون State (همان که من درش بودنم و در Down Town است) رد شوند. با خودم فکر کردم: "That must be a pure American experience!". و ماندم. و آمدند و از آنجایی که این تجربه تنها حس شدنی است، بهتر است ruin نشود با توصیف کردن من.

این روزها روزهای آسانی نیست. به تازگی آهنگی از فرانک سیناترا کشف کرده ام به نام "Strangers in the night". به شکلی عجیب دوست دارم این آهنگ رو و فکر می کنم برای این روزهای من ساخته شده است. فرانک سیناترا از خوانندگان محبوب نسل پدر جان است. لبخند مرموز پدر جان را یادم هست وقتی آهنگی با صدای او را شنید! شاید خاطراتی به خصوص را مرور می کرد. از 3 نفره شان گفت. Frank Sinatra، Dean Martin و Sammy Davis. که پس از شهرت در خوانندگی در لاس وگاس کاباره دار شدند و شایعاتی مبنی بر تشکیل دادن خانواده های مافیایی با محوریت هر کدامشان در آمریکای آن زمان قوت گرفت. در موزیک که حتما هر کدامشان God Father های هستند. شاید من متوجه نشوم. اما حتما خود آمریکایی ها به این معتقدند. من متوجه نمی شم چون من متعلق به این سرزمین نیستم. من فرهنگ این ها رو نمی دانم. زبانشان را می فهمم اما نکاتش را نه. مقصودم مکالماتی که نسل من با هم در ایران داریم. ادامه دادن حرف نفر قبلی با کنایه و در پرده که تنها باید بحث را از اول پیگیری می کردی تا متوجه بشی. من از این فرهنگ خوشم می آید. از معاشرت با آدم هایی که در یک فضا هستیم و تجربه های مشترک داریم. اینجا چنین چیزی وجود ندارد. حداقل برای من. اگر 10-15 سال اینجا می بودم، مدرسه می رفتم، در کودکی پای E.T، Mary Poppins، Sesame Street و... می نشستم، در نوجوانی و جوانی Friends را برای سال های دنبال می کردم و درباره Star Wars و Indiana Jones صحبت می کردم و The Simpsons و South Park را می دیدم و با هم سن و سال هام در مورد NFL، NBA و هاکی کل کل می کردم، می توانستم خودم را از جنس اینها بدانم. شاید به شکلی دیگر همه این اتفاقات از الآن تا چندین سال بعد بیافتد، اما من یک "اینجایی خالص" نخواهم شد. به نظرم از لحاظ "یکجایی خالص بودن" اینجا به ایران یا ایران به اینجا مزیتی ندارد. هر دو لطف خودش را دارد. آدم هایی که "اینجایی خالص" هستند، "همینجایی بودن" را ترجیح می دهند و من که "آنجایی خالص" هستم، "آنجایی ماندن" را. کماکان هرکس گفت اینجا جای زندگی نیست بهش بگوئید: "دروغ نگو!". اگر حتی برای اون آدم جای زندگی نباشد (به دلایلی که گفتم) برای بچه ای که اینجا به دنیا می آید همینجا اتفاقا جای زندگی کردن است. همینجا جای اخلاقی بار آمدن و برای کسانی که دغدغه مذهب دارند، اتفاقاجای مناسبی برای مذهبی بودن و ماندن است. اما در این 6 ماه بودنم، هیجانات معاشرت هایی که در ایران داشتم را تجربه نکردم. با 2 امریکایی همخانه بودم. دخترها و داماد های لورین من را می شناسند و دوستم دارند. با آنها مدت هایی صحبت کردم. جند بار با دوستان و همکاران شام و نهار بیرون رفته ام. 2-3 نوبت BBQ و عصرانه دعوت شدم، اما هیچکدام برای من جذابیتی نداشتند. من از جنس این ها نیستم. به شکل nice ای هوای من را داشته اند و سعی کرده اند که من قاطی شان باشم، اما موفق نشدند. هرچند من هم آدم سختی هستم... . این غر زدن هایم شاید به دلیل شرایط الآن ام باشد و با مرور زمان بهتر شود. اما فکر می کنم واقعیت چیز دیګری است. کماکان وقتی خودم را بعد از برگشتن از بیمارستانی در ایران به خانه شخصی خودم تصور می کنم و فکر می کنم برای خودم قهوه ای درست می کنم و زیر یکی از همین آباژور های پایه بلندی که در خانه لورین است، روی کاناپه لم می دهم و کتاب می خوانم، کلی ذوق می کنم. حتما صدای موسیقی ملایمی هم در هال نیمه تاریک خانه ام طنین انداز است. کلی کتاب هست که باید خوانده شوند. هنوز هم مزه تاتر ها و شوق کافه رفتن های ایران برای من تازه تازه اند.

به فکر اسباب کشی از اینجا هستم. با احتمال بالایی این کار را انجام میدهم. اینجا را همیشه دوست داشتم و خواهم داشت. اما دوست دارم بعد از این همه اتفاقاتی که در زندگی ام افتاده است، بعد از کلی خوشی های عالی و رویداد هایی با طعم ناخوشی، Renovation ای رخ دهد. دوست دارم کمی explicit باشم در نوشتن. قضاوت دوستان و آشنایان نگرانم می کند. دلم می خواهد کمی بیشتر به خودم نزدیک شوم. می خواهم خودم را ناز کنم و بگذارم خودم کمی جست و خیز کند و احیانا جفتک بیاندازد. من و خودم حالا باید بیشتر با هم دوست باشیم و به هم کمک کنیم. دوست دارم اگر قرار است آدم و حوایی در کار نباشد، وبلاگ "حوای آدم، آدم حوا" در 8 سالگی اش شاد و خوشحال باقی بماند و از کودکی اش دور نگردد. و البته حق اوست که برای همیشه شاد بماند و بداند که من چقدر دلم می خواهد اش...

از پست قبل تا کنون آدم سعی کرده است اذیت نکند. سعی اش کافی نبوده است در مواردی. او در تلاش است که بر خلاف آرزوی قلبی اش فقط از بالای تپه ای در آن حوالی، از جایی که حوا حواسش نیست و مشغول حل و فصل سختی های پیرامونش است، نگاهش کند. او سعی کرد که درک کند. و باز هم درک کند و باز هم درک کند. بعد باز هم سعی کرد که مجددا درک کند. او تلاش کرد راه دیگری به جز "درک کردن" برای مذاکره با آقای گنده ای به نام "Mr. Rue" که بر مالکیت اش بر تپه با او مجادله دارد، پیدا کند. آقای گنده به حدی گنده است که شکمش همه جا را پر می کند. به همین دلیل هرقدر که کوشش کرد، "راه دیگر" پیدا نشد. آدم کله اش را رو به آسمان کرد و به خدا شکایت کرد که: "مگر قرار نبود فقط من باشم و حوا؟ حالا دیگه فوقش بعدها هابیل! پس این آقای Rue از کجا آمده است؟" جوابی نیامد. باری او آرزو دارد که ذره ذره از سختی های حوا کمتر شود و او خوشحال تر  و خوشحال تر گردد. می داند که او هم غمگین است. اینکه نمی تواند برایش کاری کند، شکم آقای Rue را حتی برآمده تر می کند. می داند بعد از مدتی که حوا خوشحال تر شد، شاید دیگر هیچوقت خوشحالی او را از نزدیک حس نکند. اما این دلیلی نمی شود که خوشحال بودن حوا آرامش نکند. (حالا آقای Rue که دارد تکان می خورد شکمش را چسبانده به صورت آدم، امان از دست این هایی که گنده می شوند ناگهان). آدم می داند که باید کماکان از شعارش مبنی بر تشبه هرچه بیشتر به "سنگ زیرین آسیاب" پیروی کند. برای "سنگ زیرین آسیاب" شدن باید صیقل خورد و گرد شد. با خودش فکر می کند شاید اگر از آقای Rue خواهش کند، با تمام دشمنی و بدجنسی اش، در این زمینه به کمک اش بیاید.

دنگ شو و خاطراتی که نمی روند...

آلبوم جدید دنگ شو رو گوش می دم. یاد شب های خیابان تخت طاووس و همه چیز که کم کم از گوش دادن هایی به دنگ شو ها شروع شد. "شب های با تو بودن، عادت من یا به مستی یا به تو، شب های با تو بودن، عادت تو یا به مستی یا به من...". و همه چیزی که شاید حالا کم کم با دنگ شو می رود تا محو شود... . "از کنار پرده های تار تاریک شبم، عادت مهتاب هر شب، یا به خوابم یا به خوابت یا به مستی یا به ما...". دنیای غریب و ناعادلانه ای ایست. تو راست می گفتی. یادم نمی رود سیګار مارلبرو و لبخند های محو اون اوایل را. چرا یک پاکت مالبروی اینجا باید 7 دلار باشد و من که باید حساب تک تک دلارهایم را داشته باشم. می دانم که باید ملاحظه کنم و هر چی توی سرم می گذره رو تایپ نکنم. هنوز به شعارم معتقدم که "مرد آن است که سنگ زیرین آسیاب باشد". اما خوب امشب می تواند شب اول یک فصل جدید باشد و من هم حق دارم نه؟ شاید برای یک شب اجازه دارم که 2 سیگار پشت سر هم بکشم و روی این نیمکت چوبی جلوی کلیسای پشت خانه بنشینم و به ماه های گذشته ام فکر کنم. و این زمان. زمان که همه چیز را بی رحمانه درمان می کند. اگر التماسش هم کنی که من این سنگینی وسط سینه ام رو نمی خواهم که برود. شاید بعد از سال ها این تنها نشانه باشد. اما می دانم که گوش نمی دهد. همانطور که تا به حال گوش نداده است. همین امشب رو به خودم اجازه خواهم داد. این همان استعداد غریب من در سرویس کردن دهن خودم هست. از فردا باز همان 50 تا مرور پرونده های مریض های پاراتیروئید و درس خواندن و... . حتی اگر پشت میزم جایی که کتابم در جلویم باز است ساعت ها بروم آن دورهای خوشایند.

روی ماگ نوشته بود: "Keep calm and carry on". گذاشته بودمش برای زمان های سخت که پستش کنم. حالا زمان سخت خود من است. برای خودم قهوه دم کردم، ماگت را پر از قهوه کردم و از در زدم بیرون. حالا نوشته رویش به درد خودم می خورد شاید.

زمانی بود که حوا و آدم جدا افتاده بودند. آن جدایی به اندازه یک عمر ما انسان های امروزی به طول انجامید و شاید هم بیشتر. در آن مدت آدم مدام در پی حوا بود. عاقبت وقتی موفق شد پیدایش کند که حوا هوایی شده بود.

هنوز دنگ شو می خواند:

"شب های با تو بودن عادت من یا به مستی یا به تو، شب های بی تو بودن، هجرت تو هم ز مستی هم ز من...".


پی نوشت: تمام چیزی که نوشتم برای خودم و این صفحه ال سی دی کامپیوترم است. باید با کسی حرف می زدم.

خانه شماره 901 خیابان Cornell

امشب اولین شبی خواهد بود که در خونه جدید می خوابم. Lorraine، خانمی که حدود 85- 86 سال دارد صاحبخانه جدید است. او به تازگی -حدود 2 سال پیش- تنها پسرش را از دست داده است. او لوکمی داشت وقتی که لورین آن هفته های آخر به اتفاق هم شام را در اتاقی که بستری بود می خوردند. این را نمی دانستم تا اینکه امشب با بغض برایم تعریف کرد. از مهمانی Chen برگشته بودم. برای پسرش که تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده است، Gathering دوستانه ای ترتیب داده بود. همه اون آدم های مهمی که با کراوات و Shave شده در گراند راند های صبح های کله سحر چهارشنبه Starbucks به دست می بینم، امروز با شلوارک و دمپایی لا انگشتی و تی شرت اومده بودند. وقتی برگشتم، رفتم توی هال تا بهش سلام کنم. داشت برای خودش گلدوزی می کرد. یادم نمیاد که از کجا صحبتمون شروع شد. آهان شاید از اینکه داشت می گفت که تو توی بیمارستان کار می کردی؟ و من هم جواب داد که آره و او ادامه داد که پس می تونی از همین پشت از توی چمن ها بری به سمت بیمارستان و من هم بهش گفتم که امتحان کردم و راه خیلی خوب و کوتاهی است. گفت زمانی که پسرش هنوز سرپا بود و در بیمارستان بستری، مرتب از همین مسیر میومد و سرش می زد. گفت که مهندس کامپیوتر بود. بعد بغض کرد و من نمی دونستم که باید برم بغلش کنم یا نه؟ اگر مثلا چند روز بود که می شناختم اش این کار رو می کردم. صدایش می لرزید که: There is no greater sorrow than to loose a child. و گفت که: No matter what is the age. گفت که من همسرم رو هم از دست دادم و هنوز هم دلم براش تنگ می شه، اما از دست دادن فرزند جنس دیگری است. لبخند رضایت آمیزی زد و گفت: I'll meet him soon. یاد مامان بزرگ بابا افتادم و عمو غلامعلی. او هم به اندازه لورین نحیف بود و به همین اندازه هوشیار وقتی که عمو قلبش ایستاد. دکتر در جلسه های اخلاق معتقد بود که برخی اوقات آدم ها ماموریت هایی در زندگیشان پیدا می کنند. رو به امیرحسن کرد و گفت:" این آقای امیرحسین وقتی در لندن درس می خواند، شاید همسایه شدن اش با فردی اتفاقی نباشد." چیزی به این مضمون. می دانم این تفکر در ادامه به آنجایی می رسد که مذهبیون به نوعی از خود تلقی موهبت بخشی برای اطرافیان می کنند وبعد همان نگاه از بالا به پائین شمل می گیرد. اما من فقط فکر کردم که تا انجا که بشود دل برای این آدم بسوزد و اگر کاری از دستم می آمد انجام دهم. حوا از آدم های مسن خوشش نمی آمد. شاید برای همین هم است که او خود مسن ترین زن تارخ است. نمی دانم حوصله پیری های آدم را داشت یا نه؟ برایش کماکان دلمه برگ مو درست می کرد؟ غر زدن های پیرمرد که چرا باز از لباس من غذا درست کردی تا چه حد قابل تحمل بود؟ یادم باشد "کهنسالی" سیمون دوبووار را بخوانم. حالا که فقط استپ یک است و خرخوانی برای آن در خانه جدید. 

راه جدید 7-8 دقیقه ای از در خانه تا میز کارم را از توی Family and Children Hospital طی می کنم. بعد از مدت ها باز دارم هر از چندگاهی بچه های کله کدوی بدون ابرو رو می بینم. یاد بخش اطفال می افتم. خلاصه فوت بچه های سرطانی. و یاد این روزهای بچه های سرطانی کشورم. اون دختری که در بیمارستان آموزشی زاهدان از خاش اومده و اگر شانس می داشت و داروها توی گمرک گیر نیافتاده بودن و یا به جاشون مازراتی و پورش فیلان وارد این مملکت نشده بود، موهای پر مشکی اش را ظرف یک هفته از دست می داد و باید با ماسک توی راهرو های بیمارستان تاب می خورد. اما حالا او می تونه موهای زیباش رو نگه داره. به قیمت عزت اسلامی و اقتصاد مقاومتی و حق مسلم و کش ندادن قضایا و نترکیدن قطعنامه دان و معجزات هزاره سوم و نزدیکتر بودن نظر و... . حالم بد می شود وقتی پیش می روم و بیشتر فکر می کنم. به خصوص در این روزهای دم انتخابات. اینجا پرچم عزیز است و محترم. وقتی باد در این پرچم پر ستاره راه راه می افتد، به واقع شکوهمند است. تومنی دو زار با پرچم های رگ و رو رفته ای که در هوای پر از سرب زمستان و پر از غبار تابستان به سختی دیده می شوند فرق دارد. این پرچم در Memorial Day و بعد از حادثه دبیرستان کانکتیکات و هر حادثه ای که Nation را متاثر می کنم، نیمه افراشته می شود. می توانم بفهمم که یک آمریکایی چقدر به این پرچم حتی نیمه افراشته مباهات می کند. نظام و ارتش عزیز است و همه به سربازان وطن افتخار می کنند. بهترین پزشکان ارتشی های هستند و مجهز ترین بیمارستان ها، Veteran Hospitals! من تا به حال در این 5-6 ماه عکس اباما را هیچ جا ندیدم. حتی عکس کوچک او در اداره Social Security نبود. چرا روی کارت تولدی که رویش یک شوخی نوشته شده بود دیدمش. او که هیچ عکس لینکن هم هیچ جا به جز روی 5 دلاری دیده نمی شود. اینجا برای زندگی کردن عالی است. هرکس چیز دیگری گفت در چشمانش زل بزنید و بهش بگوئید: "دروغ نگو!". عزیزی حرف جالبی می زد. او می گفت از آنجایی که از همه چیز بهترین اش در آمریکا پیدا می شود، بهترین مدل اسلام هم توی همین آمریکا است. من به راحتی این حرف را باور می کنم. اینجا بعد از 10 سال اقامت غیرقانونی، اگر مریض شدی و رفتی بیمارستان و پول نداشتی و bill ات را برایت فرستادند در خانه ات و باز هم پول نداشتی و گفتن پس کی پولمون رو می دی و باز هم پول نداشتی، هزینه بیمارستان ات را charity می دهد. طبیعت عالی است و هوا تمیز است. آدم ها راحت به چیزی که می خواهند می رسند. اگر آدمی انتحاب کند روسپی باشد، با احتمال خیلی بالایی از این حرفه خوشش آمده، که انتخابش کرده است. اصلا برای اورتوپد شدن لازم نیست به اندازه یک چندم ایران هم دهنت سرویس شود. سیستم نه تنها مانع رسیدن تو به چیزی نیست بلکه هل ات هم می دهد و بهت امتیاز می بخشد. اینجا پر از مزیت است و امتیاز و رقابت سازنده که تو را بازی می دهد و عادلانه با تو تا می کند. نه عدل علی این روزهای ایران. عدالت حکومت لائیک این روزهای جوامع سکولار دموکرات. با این وجود برنامه حال حاضرم این است که برگردم. نمی دانم چقدر می توانم در برابر وسوسه ماندن در ایران و برنگشتن به اینجا دوام بیاورم. نمی دانم اگر برگردم بعد ار مدتی چه حسی نسبت به ترک اینجا خواهم داشت. هیچ ادعایی ندارم که دوام می آورم. کاملا ممکن است که روزی باز به اینجا برگردم. ممکن است یک توالی از اتفاقات خاص بیافتد و اصلا به ایران نیام که بعدش لازم باشه دوباره برگردم. کجای ایران به پزشک خانواده بدون هیچ سابقه ای کم کم سالی 150 هزار دلار پول می دهند. من ابدا آدم فاخر و وارسته ای نیستم. فکر می کنم اگر حالم خوب باشد و پاسپورت امریکایی در جیبم باشد، سالی چند ده بار هم که شده با پول شخصی خودم -که اصلا برای آن زمان من هزینه ای نخواهد بود- میام ایران و به آدم های توی محک و امسال محک کمک می کنم. شاید آن موقع یک جراح اطفال باشم. همینقدر خوب بودن ما را بس... . در عوض در ایران باید در جاییی فقط کمی بهتر از کلاته خیج فحش بخورم و کشیک بدهم و در بهترین حالت دم پیری در پاسداران وسط کثافت هوای زمستان تهران که هر چی جهش سرطان زای عزیز است در تن زن و بچه ام ایجاد می کند، خانه ای 200 متری داشته باشم. با خودم می گم، البته خواب و خیال کافی است. فعلا امتحان ها و درس. شاید همین هفته بعد مجبور بشوم برگردم. از کجا معلوم؟


اگر قرار شد بروی لطفی کن و از قاب عکس روی میزم نرو. اگر رفتی، در خاطراتم بمان....

آدم بی خیال دری وری گفتن است...

با Health Link مشغول گشتن در پرونده های الکترونیکی بیماران هستم تا اطلاعات ناقص Database رو کامل کنم. همینطور که با خودم فکر می کنم که چقدر جالب که همه پیشینه مدیکال، با کلیک هائی مشخص شود؛ که چقدر در زمان اورژانس کاربرد دارد و از هزار و یک نفر نباید History متناقض بگیری، ناگهان صدایی بلند –نه آزار دهنده- در فضای ساکت طبقه 3 WIMR (Wisconsin Institute for Medical Research) می پیچد. چراغ های سفیدی فلش می زنند و صدا می گوید: “There is a fire detected in the building, Please leave immediately”. چند ثانیه منتظر می مانم که مامور های security بیایند و بگویند که این فقط چک کردن سیستم هشدار است و لازم نیست از جایتان تکون بخورید. خبری نمی شود. بر می گردم و به Sarah M که پشت به من کماکان به LCD نازک MAC Book Air 10-12 اینچی اش زل زده است (همان که من در فانتزی هایم روزی خواهم دزدیدش، چرا که MAC Book گران است چه برسد به Air اش و من هنوز در خریدن یک iPad صبر و استقامت را پیشه کرده ام، حالا Mac Book که جای خود دارد) می گویم: “Is it serious”؟ بدون اینکه برگردد با صدای آه داری می گوید: “Yepp I think so!”. جوابم را می دهد، چون تابلو است من با او هستم و در این Cube های لعنتی استیل Matrix ای که فقط دیواره های کمی بلند تر دارند، اگر تو با صدایی معمولی چیزی بپرسی به این معنی است که تصمیم داری با هم Cube ای ات مراوده کلامی داشته باشی. با دلخوری بلند می شوم. باید این ها رو زودتر تموم می کردم و درس خوندن امروز رو شروع می کردم. در حین رفتن از Jocelyn می پرسم: "Should we take our precious properties?". می گوید که نه و اینکه فقط کتم لازم است تا در سرمای بیرون فریز نشوم... . برای من جالب است که جملاتی که به کار می برم واقعا تا چه حد خنده دار هستن؟ می دانم که هستن. فقط دوست دارم میزانش را بدانم. چیزی که گفتم دقیق مثل این است که در زمان آلارم آتش در ساختمانی در ایران (اگر مجهز به آن باشد) بشنوی کسی از توی می پرسه: "آیا باید دارائی های باارزشمان را همراهمان برداریم؟". اون دفعه داشتم از در بیرون می رفتم که Yewett از من پرسید که کجا می رم. وسط روز بود که WIMR را ترک می کردم. گفتم: "I am going to go to the United States Postal Service office!". مثل این است بگویی: "قصد دارم به دفتر سازمان پست جمهوری اسلامی ایران بروم!". گفت می تونی بگی داری می ری USPS office! با خودم فکر کردم "Post Office" را ترم سوم کانون می خواندیم یا دوم؟!!!
به شدت فکرم مشغول درس هاست. این USMLE Step 1. با خودم می گم بچه تو از زندگی 15 سال قبل ات چزی فهمیده ای اصلا؟ همه اش استرس امتحان و بخش و کشیک و مورنینگ ریپورت و پایان نامه و طرح و مریض نیمه شب و بیمار بی قلب و تنفس و رفتن و امتحان و پیدا کردن پوزیشن و درست تحقیق کردن و استفاده بهینه از وقت و...  . والد درون عزیزم. ای نامرد ترینی که تا به حال دیده ام. من از تو تشکر می کنم. بابت دهنی که تا به حال از من سرویس کرد و چیزهایی که unprotected نثارم نمودی. یادم میاد که تا اواخر دبیرستان خیلی کتاب می خوندم. فقط هم کتاب داستان. یادم میاد شبی که تب داشتم و بهانه ای برای درس نخوندن، بابا لنگ دراز چاپ زمان شاه رو تموم کردم. از مقطعی والد درون عزیز دست به کار شد، پیغام هایی مبنی بر اینکه داستان خوندن وقت تلف کردن است، مخابره کرد. فکر می کردم داستان فقط جنبه سرگرمی دارد و من با وجود کنکور و بعد دانشجوی پزشکی بودن باید سرگرمی محدودی داشته باشم. زورش به هری پاتر نرسید. اون هم در سن 19- 20 سالگیم. با خودم می گفتم بعد از امتحانای پایان ترم. بعد از امتجان علوم پایه، بعد از امتحان پره اینترنی، بعد از کارهای پایان نامه، بعد از امتحان های USMLE و کلی هم کتاب انبار کردم در این مدت. همه کتاب های غیر رمان. اما من رمان دوست داشتم و والد عزیز هنوز به من اجازه خواندن کتاب نداده است. سر فیلم دیدن هم تا حدودی زورش رسید و من فقط در زمان اینترنی و طرح فیلم های زیادی دیدم. واقعا دلم برای لم دادن و ساعت ها کتاب خواند تنگ شده. کار های دیگر وقت آدم را محدود تر می کند. فضای انتخابات و آینده و دلم که هنوز برای ایران ام می سوزد. فکر می کنم که بر می گردم و از همه بچه های توی محک و انجمن، از همه بدبخت هایی که چند روز زندگی به شیوه معیشت روزمره شان از توان من خارج است، از همان حاجی فیروزهای کتک خورده، کسانی که شماره تلفن و گروه خونی شان رو برای فروختن کلیه با رنگ بر دیوارهای بیمارستان لبافی نژاد می نویسند، هر کسی دکتر مفتی بخواهد، من در دسترس خواهم بود. با توانائی هایی بیشتر. می دونم خیلی کلیشه ای شد. اما تو به من صداقت نشان بده تا خودم همه اش را بخرم. کمی فقط کمی. حالا بالاترین آدم ها وقیح ترین شده اند. و مردم چمن لگدکوب شده کارزاری که خون و خشم طرفین درگیر با سم اسبانشان بر آنها مهر گردیده است. خاک بر سر من که title مرام من شبیه مال این ها نوشته می شود. قدر وحشتناک است چنین آئینی. و من، من دور افتاده تنها از مزیت گوگل پلاس و دسترسی ناحدود استفاده می کنم و برخی اوقات زمان از دستم در می رود و می بینم چند ساعت فقط خوانده ام و share کرده ام. حرص خورده ام و خندیده ام. بعد سر و کله والد عزیز هم پیدا می شود که همه بدبختی ها کامل شود و خدایی نکرده جائیش لنگ نزند. با عذاب وجدان که وقت تلف کردم و فکری مشغول که به هزار یک جا سر می زند، روبروی کتاب First Aid می نشینم. غذای frozen مصنوعی اینجایی می خورم و مثل هر آدمی از حوای عالی دم بهاری که آرزو دارم از دستش ندهم و فرصت احتمالی رزیدنتی در اینجا متشکر می شوم. به یاد دم بهار تهران می افتم. زمانی از شهرم که عالی است. که لنگه اش در هیچ زمان سال پیدا نمی شود. حالا دم عید و بوی تازگی هوا و نسیم های ملایم و شب های دیرهنگام تر دم نوروز برای من معنایی تازه دارد. حامد. حامد عزیزم. باید باز هم دم عید با هم تهران باشیم. شاید من بیام دبیرستان نیکان و بهت سر بزنم. به هر بهانه ای. بی هیچ بهانه ای. شاید باز هم هوس کنی روزهای تعطیل نوروز رو مراقب کنکوری های نیکانی باشی. قول می دهم بیام تا از فیلمهای جدید و خاطرات سفر هایمان با هم بگوئیم. سفرهای کاشان و تبریز و گنبد سلطانیه و جلفا تکرار نشدنی هستند برای من...  . از راه دور بهت سال نو رو تبریک می گم، حتی اگر حوصله خواندن اینجا را نداشته باشی. سال نو را به تو هم تبریک می گم. تویی که داری من را می خوانی و در حد این وبلاګ می شناسی ام و شاید به اندازه تمام هیجانات شیرین نوروز سالی که رفت...


آدم گفت: "دلم بدجوری حوایی شده!"
خدا گفت: "حوایی یا هوایی؟"
آدم گفت: "تو که می دونی، چرا می پرسی آخه؟"
خدا لبخند زد. از این مدلهایی که منتهی الیهه بالا و راست دهن آدم به سمتی متمایل شده و بخشی از سفیدی دندان های پیشین جانبی نمایان می شود. در این مایه ها که اگر کارهای من به توی آدمیزاد می رفت که حالا وضع ات این نبود. دلار هم 3700 تومان نمی شد لابد. هرکس هم دروغ می گفت باد فتق می گرفت و باد فتق اش می ترکید (نه ترکیدن در عالم Real Pathology، ترکیدن در عالم کارتونی) تا آبرویش برود و دیگر نتواند در انظار عمومی ظاهر شود و...
آدم زیر لب بد و بیراه گفت. با اینکه می دانست خدا می داند....

اینجا حوا خوب است، آنجا آدم چطور؟

Madue می گوید: "I think a nasty weather will be coming with 5 inches of snow!". و همان می شود. صبح در تاریکی ساعت 20 دقیقه به 6 شهر یک ماهه، که از در خانه بیرون می زنم هوا سوز دارد. باید تا South transfer point پیاده بروم. اونجا اتوبوس شماره 4 و بعد در University Ave. اتوبوس شماره 38 من را تا مقصد خواهند برد. آقای اتوبوس 38 من را که می بیند، منتظر می ماند. با عجله از خیابان رد می شوم. چراکه حالا برف شروع شده و بوران در راه است. به جلسه Morbidity and Mortality می رسم. بحث سر سنگ گیر افتاده ای در مجرای کلدوک است. از همان بیماران نیمه شب. نمی دانم در ساعت تاریک، آرام و مرموز شب، چه جنّی توی جلد سنگ های دیوانه ی جا خشک کرده در بدن بیماران، می رود که همه شان راه می افتند! راه می افتند و مسدود می کنند. درد را به جان صاحبانشان می ریزند و خواب را از چشمان رزیدنت ها و آنکال ها می ربایند. روی اعصاب Staff اتاق عمل بند بازی می کنند. و رزیدنت های بیهوشی را نگران که دوز داروها بالا و پائین نشود. که جن عزیز در جلد ونتیلاتور نرود و... . در ground round خیلی اوقات در مورد مسائل medical صحبت نمی شود. مثل همین امروز که موضوع معرفی "دکتر Cushing" بود. همان که سندرمش moon face می دهد و disease اش علتی به جز استروئید بالای ناشی از پر کاری اولیه غدد آدرنال دارد. همان که در بیهوشی یک effect ای دارد که یادم نیست چی بود. همه این ها به افتخار او نام گذاری شده اند. آدم بداخلاقی که بر اساس نظر سخنران: "too many people admire him, but a very few love him". او نقاشی می دانست. تصویری که از زنی کشیده بود را هیچگاه فراموش نمی کنم. Radical Mastectomy تکنیکی است که این روزهای کمتر کاربرد دارد. جراح هرچه که به دستش می رسید را بر می داشت. اول نوبت سینه است. بخشی از بدن زن که جزئی از Identity اوست. و چقدر سخت زنان مملکت من دست از این Identity بیمار که حالا جانشان را تهدید می کند، بر می دارند. خیلی هاشان هم حق دارند. دنیای مردسالار پارتنری با دو Identity را به پارتنری با یک Identity ترجیح می دهد. زنان سنین 40- 50 سال به بالا هم در دنیای سنتی اگر به سراغ پروتز بروند، احتمالا عجیب است. به هزار و یک چیز مثل بی حیائی متهم می شوند. با خودم فکر می کنم زن بودن ظرافت می خواهد. مواظبت از او ظرافتی بیشتر... . بعد نوبت بافت چربی و عضلات پکتورال بزرگ و کوچک است. جراح تا روی استخوان های قفسه سینه پائین می رود و بعد غدد لنفاوی زیر بغل را بر می دارد. ابتدا یک نمونه برای Frozen Section، در حالی که بیمار کماکان زیر بیهوشی است. منتظر می مانند تا جواب برسد، اگر جواب مثبت باشد، پیش آگهی بدتر خواهد بود و باید تمام غدد لنفاوی بر داشته شوند. دست ورم می کند و دردناک می شود. کل دست از بازو تا سر پنجه ها. چراکه آب میان بافتی اش تخلیه نمی شود. Cushing یکی از همین بیماران را نقاشی کرده بود. زنی که به جای سینه راستش جراحتی بزرگ داشت. صورتش را به سمت چپ چرخانده بود تا Field نقاشی بهتر Expose شود. در چهره اش غم بود. غمی عمیق. به گوشه ای خیره شده بود. زن میان سال معلوم نبود که به چه فکر می کند. شاید به روزهایی که مثل هر زنی Identity اش برای اغوا کردن partner اش کافی بود و زیبایش می کرد. زیبائی منحصر به فرد زنانه. آن زمان از پروتز خبری نبود. شاید دیگر معاشقه های شبانه حرارت گذشته را نمی داشت. هیبت زخم، زن را مجبور می کرد که تنها هیجان شبانه اش نشستن جلوی شومینه و چای خوردن و گوش دادن به موزیک رادیو های ترانزیستوری باشد. زن غمگین بود...
برای امتحان USMLE ثبت نام کردم. در یک بازه 3 ماه از October تا December 2013 باید امتحان رو بدم. درس خوندن رو شروع کردم. مزخرفات علوم پایه را. 4 عدد تخته وایت برد کوچک دارم تا هرچه که یادم رفت را بنویسم تا باز هم بخوانم. در دفتری هم خلاصه می نویسم. خلاصه، خلاصه. مثل یک روانی برخی اوقات تنها خلاصه می نویسم. برخی اوقات کپی همان می شود که در کتاب است. با خودم می گویم در مغزت اگر کاه بود، خلاقیت بهتری نشان می دادی!!! اگر حوا بود شک می کرد که نکند آدم دارد برای امتحان الهی آماده می شود. 820 دلار بی زبون را دادم بابت Step 1.
ایمیل داده اند که بیمه ات دارد سر می آید. باید تا قبل از یک ماه مانده به سر آمدن موعد برای تمدید اقدام کنم. در صورت تاخیر 100 دلار جریمه می شوم و تاریخ تمدید از تاریخ انقضاء محاسبه می شود نه از تاریخی که مراجعه می کنم. من نمی دانم سیاستگذاران شرکت های بیمه حاصل چه مدل Rape ای هستند که اینقدر در روز، برای اجداد مرحومشان خیر و برکت کلامی می خرند از عموم مردم. باید بروم و برای هر ماه بیمه 170 دلار بدهم.
هوا 21- شد. وقتی بیرون می ایستی، پوست صورت ات که تنها جای تماس با هواست شروع می کند به سوختن. از همان ثانیه های اول. تابلوست که سلول های درم شروع می کنند به منجمد شدن. می توانی احساس کنی بافت در حال Frozen Section چه حالی دارد.
Surgery Summit بود. مافین های قدر کله گربه خوردم. پوستر دیدم. صحبت های پروفسور مدعو دانشگاه آلاباما در باره هزینه های بخش سلامت آمریکا در سال 2012 را گوش دادم. 2600 میلیارد دلار بودجه بخش سلامت آمریکا در سال گذشته میلادی. از این میزان 1.8% صرف Research & Development شد. می شود حدود 48 میلیارد دلار. تازه این فقط بودجه تحقیقاتی است که NIH می دهد. حالا گرنت های موسسات مالی خصوصی، شرکت های تجاری، آدم های پولدار و... به کنار. این متفاوت بودن در گراف ها هم معلوم بود. آمریکا اون بالا با شیبی 80 درجه باز هم داشت می رفت بالاتر. با خودم فکر می کنم که این که چیزی نیست. ما میمون خالدار می فرستیم بالا و بی خالش را تحویل می گیریم. 4 تا جواب کشت سلولی را جوری در بوق و کرنا می کنیم تا دل های معلولینی که کمترین مشکلشون حبس بودن در خانه هاست رو به خاطر پر زرق و برق کردن ویترینی که تنها مصرف داخلی دارد، امیدوار کنیم به عملی و راه رفتنی که هیچگاه زمانش نمی رسد. ما به این مدل که "تا آخر این هفته برای ملت شریف یک خبر خوب داریم" عادت کرده ایم. به خبر کشف داروی ایدز. داروئی که آزمایشات حیوانی اش را هم هنوز پشت سر نگذاشته. داروئی که آزمایشگاه های اروپا و آمریکا دارند 24 ساعت، 7 روز رویش کار می کنند و هنوز خبری نیست. در آزمایشگاه هایی که شاید پول یک نوبت خرید جنس و ابزارشان برابر با کل بودجه ملی تحقیقات در سال برای مملکت باشد. البته که نکته این است که ما می توانیم و دست خدا پشت ماست تا دست سلطه استکبار را که از آستین امپریالیسم بیرون زده است، چنان بشکنیم که دیگر نتواند یک پیپت هم در آزمایشگاهش به دست بگیرد. آخر Summit هم کارت 10 دلاری دادند که برویم هرچی خواستیم بخریم از پائین. ملت با کلاس دم غروبی شامپاین می زدند و من رفتم 4 اسکپ غول بستنی خریدم و تا تهش را خوردم!!!
کارهایی می کنم که قبلا انجام نمی دادم. کلاه سرم می ذارم و دستکش می پوشم. تقریبا هر روز صبح دوش 10 دقیقه ای می گیرم. روزی یک لیوان قهوه می خورم. وقتی از کنار کسی رد می شم در جواب لبخند اش لبخند می زنم. با کارن 60 ساله که پروفسور افتخاری دپارتمان Public Affair دانشگاه است، سعی می کنم گام های رقص Canju را یاد بگیرم. با قوت قلب گرفتن از سخنان مرحوم قابل و البته حتما با توجه به مرامی که دارد و من خودم را نزدیک به او می دانم، گوشت مرغ غیر اسلامی خورده ام. مریم می گوید دستگاه، دستگاه است، چه در ایران مرغ ها را سر و پر کنده کند چه در ینگه دنیا. دیدم راست می گوید. وقتی Toffee که اینقدر که قند خورده، حالا چشمانش نمی بیند، پوزه خیس اش را به من می زند، با همان شلوار نماز می خوانم. کلا همه زندگی ام موی گربه شده است. صبح ها زود بیدار می شوم. یادم رفت، دستشوئی فرنگی! امان از دستشوئی فرنگی. آدم را به کلی مقدمه و موخره وا می دارد. اشتباه بزرگ این است که بذاری تا آخرین لحظات بری دستشوئی. یا باید قید مقدمه رو بزنی یا Literally می ریزد. دارم کم کم آموخته می شوم. با بطری آب که وارد دستشوئی می شوم لابد همه فکر می کنند می خواهم از آب سیفون بطری ام را پر کنم. برای آینده نقشه های جدید می کشم. حالا می فهمم که پس از هبوط چقدر دل آدم برای حوا تنگ شده بود. و اینکه بخشی از تنبیه جدا افتادنشان باشد.
هرقدر حساب و کتاب می کنم نمی تونم بفهمم در این یک ماه و یک هفته، با 200 دلارم چه کرده ام. حساب و کتابم را در دفترچه ای می نویسم. آدم هر قدر هم که تلاش می کند که دقیق باشد، نمی شود. هیچ راهی ندارد که حوا حساب و کتاب زندگی را بکند.
کماکان فکر می کنم که اگر در زمانی که آدم و حوا از هم دور افتاده بودند، آدم برای USMLE Step 1 آماده می شد و حوا برای PhD، اوضاع برایشان کمی بهتر می شد. آدم آلبوم عکس اش را ورق می زند و حوا به گیاه 2 قلویی که از بازارچه خریداری شده آب می دهد. به نظرم این ها نشانه های خوبی است.


آدم گفت: "حوای من، می دانم که شرایط ات سخت است. کارها زیاد و فکرت مشغول. اداره کردن زندگی و مراقبت از آدمی که به تو وابسته است. اما من هم حقی دارم. من هم آدم ام. من چیز زیادی نمی خواهم. تنها یک چیز تا بتوانم سرم را بالا بگیرم و به هبوط مان افتخار کنم. تنها یک کار کن تا بیشتر بخواهمت و دوستت داشته باشم. فقط یک کار: برای من، حوا بمان..."

حوا، Jocelyn، Sarah و حتی راننده خانم اتوبوس. و اگر خواستیم منطقی باشیم...

روی کاغذی می نویسم: "To me OR is what Wonderland is to Alice"! می روم و به Jocelyn نشان اش می دهم. می گویم: "برایت معنی دار است؟". سرش را به علامت آره تکان می دهد و می گوید یک "The" قبل از "OR" اضافه کنم و پیشنهاد می دهد که به جای "OR" نام کاملش را بنویسم، "Operating Room"! می گوید: "داری assey می نویسی؟". با لبخند می گویم نه. داشتم برای Sarah که حالا با او بر روی یک Database از بیماران مبتلا به آدنوم پاراتیروئید کار می کنم ایمیل می زدم. در جوابش که بهم گفته بود که نتوانسته گزارشی که برایش فرستاده بودم رو بخونه، چون تمام روز رو در اتاق عمل مشغول بوده. اتاق عمل بیمارستانی که شاید رویای من رزیدنت شدن در یک چنین جایی باشد. سعی می کنم تلاشم را برای رسیدن هرچه سریعتر به آن خیلی زود شروع کنم. سعی می کنم در نامه الکترونیکی ام صمیمی شوم با این آدم. دختر لاغر سفیدی با چشمانی زاغ و ابروانی کم پشت. چهره سردی دارد در حالی که از منطقه گرم و خشکی آمده .در دانشگاه تگزاس جراح شده است. برخوردی خشک و منطبق با قالب های official دارد. (چند وقت پیش فکر می کردم برای صورت های زنانه، رنگ چشم روشن را بیشتر دوست دارم یا تیره را؟! آدم استاد تصور کردن حوا در شکل و لباس های مختلف می باشد. فکر کردم که چشمان تیره می توانند صمیمی تر باشند). برای آسان تر شدن کارهایم در آینده، به شیوه ای کاملا ایرانی و منفعت طلبانه و با قصد و نیتی از قبل تعریف شده، بدون اینکه در مقصودم صداقت داشته باشم سعی می کنم با سارا صمیمی شوم.

Jocelyn هم خودش رزیدنت جراحی است. همزمان در لابراتوار دکتر چن، فلوی Post Doc اش را می گیرد. دختری که شاید حدودا 4-5 سال از من بزرگتر باشد و supporting است. استخوان بندی درشتی دارد. برای جراح شدن هیکل مناسبی است. هر از چند گاهی ازم می پرسد که آیا همه چیز خوب پیش می رود؟ بهش می گویم آره. با صدایی مونو تون و سریع صحبت می کند. برخی اوقات ازش خواهش می کنم چیزی که گفته است را مجددا برایم بگوید. با مقایسه او و سارا بیشتر به شخصیت های تیپ A و B باور پیدا می کنم.

ایمیل ام را که می فرستم از انستیتو خارج می شوم. بر اساس برنامه خط شماره 80، اتوبوس بعدی باید 4-5 دقیقه دیگر برسد. با 1-2 دقیقه تاخیر در اتوبوس با صدای کمپرسور هوا باز می شود. در تاریکی داخل، چهره خانم راننده به شکلی محو معلوم است. خانم میان سالی که برای رانندگی در شیف شب کمی قرتی است. لاک سرمه ای به دستانش زده است. موهایش روی شانه هایش ریخته اند. ترکیبی از رنگ های تیره و روشن که طیف اش در زیر نور بی رمق آبی رنگ کابین راننده، خوب معلوم نیست. با صدای شیطنت آمیزی می گوید: "Hi"، و "آی" آخرش را می کش. خنده ام گرفته است. به گرمی جوابش را می دهم. می گه تو بودی که دیشب همین موقع سوار شدی. می گویم نه، و می خواهم بروم که بنشینم. می بینم شروع کرده با من صحبت کردن. هیچکس دیگری در اتوبوس نیست. می ایستم و به حرف هایش گوش می دهم. اگر کسی به من بگوید که فقط یک پیشنهاد در مورد تعامل با زن ها بگو و دیگر کسی به حرف های بعدی ات گوش نمی دهد، می گویم: "شنونده خوبی باش!". برای هر زنی جذاب است اینگونه بودن. با خودم فکر می کنم که این شیوه در در رابطه آدم و حوا هم نقش مهمی داشته است احتمالا. هرچند که خودم یک نوبت از آدم شنیدم که این اخلاق اش است و این کار را برای پیاده سازی مخ حوا در برابر رقیبان باستانی اش، انجام نداده است.

bye را هم با همان لحن کشیده می گوید.

از آمازون، یک دوچرخه کوهستان خریدم. به قیمت 68 دلار. اگر پارسال آمده بودم، حتما ارزون بودن ها شگفت زده ام می کرد. ولی خوب وقتی دلار 3400 تومن باشد (طبق آخرین آمارم) دیگر برای خریدن هر چیزی اول فکر می کنی و باز هم فکر می کنی و برای بار سوم هم فکر می کنی! حتما با دوچرخه به انستیتو رفتن در شهری که جز 5 شهر اول Bike Friendly این کشور است. لطف خاص خودش را دارد. می توانم هم بذارم اش به حساب تفریحات سالم ام، که بعد با انرژی بیشتری درس بخوانم. فکر می کنم که اگر فرصت اش می شد، آدم دوچرخه دو نفره ای را از آمازون می خرید تا حوا هم این لذت را تجربه می کرد.

شد دو هفته و چهار روز... که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند...

خدا، یا زمانه، یا تصمیم هر دوی شان باهم -نمی دانم که دقیقا کدام- حکم کرده بود که آدم از بهشت برود. به حوا گفت: "فکر می کردم که می دانی رفت و آمد بین زمین و بهشت سخت شده است در این 30- 40 سال گذشته!". حوا دوست نداشت که آدم این همه منطقی باشد، حتی اگر که آدم و حوا منطق خوردن سیب ممنوعه را به خاطر ویتامین های درون اش قبول داشته باشند و فکر کنند که شاید بشود پای اش ایستادگی کرد.

آدم (منظورم Human Race است)، هرقدر هم که منطقی، دوست دارد زمان هایی فقط بفهمد که دوست داشته می شود و طرف اش به این اعتبار هر کاری که لازم باشد را انجام می دهد...

آدم (منظورم couple ئه حوا است) فکر کرد که بلایای الهی که در قالب USMLE نازل می شوند نه برای امتحان کردن آدم است نه دارای اجر اخروی. فقط اگر نمره خوب بگیری ممکن است که راحت تر match بشوی و زودتر به بهشت موعود (مانند آنچه که برای قوم موسی بر روی زمین بود) برسی...

ممل آمریکائی

در کابینت ها رو باز می کنم. دنبال تابه می گردم. با اینکه می دانم با حرارت مستقیم مغایرت دارد، کمی روغن زیتون توی تابه میریزم. با اینکه Maggie (صاحبخانه جدید) مدام می گوید You are welcomed to use… اما من نمی خواهم در روغنی که تا به حال باز نکرده است را باز کنم.

چراغ آشپزی را روشن می کنم. المنت سرخ می شود. روی low تنظیم اش می کنم تا روغن زیتون نسوزد. سیب زمینی ها رو حلقه حلقه می کنم و می ریزم توی ظرف. با خودم می گویم I have to get used to it. از اینکه خودم باید شکم خودم را سیر کنم و دیگر کسی نیست، احساس استقلال خوبی دارم. مسلما از قدیم حوا مواظب خوراک آدم بوده است و خواهد بود. جای نگرانی نیست.

از اینکه همه چیز مرتب است و بی درد سر به دست می آید احساس بدبختی می کنی. نه اینکه دلت برای سگ دو زدن، کل کل کردن، چانه زدن و خ مالی کردن تنگ شود، اما این مقایسه ویران کننده است. آدم های دامداری که حالا تمدن و مدرنیسم، زندگیشان را از در کنار دامهایشان بودن به پای abc و nbc نشستن عوض کرده و can food را روانه قفسه آشپزخانه ها. هر قدر هم که can food بخورند از آدمی که در ایران فقط ارگانیک می لمباند و روزی 2 ساعت در پارک نیاوران می دود و هوای تهران را وارد ریه هایش می کند، سالم تر خواهد بود. 

Maggie نت گذاشت که می روم خانه دوستانم. که اگر دیر آدم نگران نباش، I do not drink most of the times. که you R welcomes to help yourself with those pasta cans. شاید دلش برای من به عنوان یک international Scholar تنها در شب سال نوی مدیسون می سوزد. روز اولم در خانه اش بود. وسایلم را در اتاق خوابی که ازش اجاره کرده ام می چیدم، وقتی که رفت. نتوانستم خود را قانع کنم به خوراکی هایش دستبرد بزنم. برایش به عنوان هدیه سال نو یک بسته پسته و یک کارت تبریک گذاشتم همانجایی که نت اش را دیده بودم. فردایش اصلا انگار نه انگار. پسته و کارت رو برداشته بود، ولی یک کلمه نگفت که: "دیدم، خنزر پنزر ات را!" حالا تشکر پیش کش. باید کم کم عادت کنم که تعارف کردن اینجا بی معنی است. دادی که دادی! خوب می خواستی ندهی.

در هفته گذشته رفتم به محل کارم. Wisconsin Institute for Medical Research. بیمارستان بزرگی که من تقریبا راه خروجش را گم کردم. موسسه ما چسبیده به بیمارستان و از درون بیمارستان بهش راه داره. با Dr. Chen به عنوان سوپروایزرم ملاقات کردم. شرقی cast away شده ای که قطعا از این دور افتادگی اش راضی است. آزمایشگاهی دارد و حدود 10- 15 آدمی که برایش کار می کنند. از لهستانی گرفته تا سعودی و مصری و آفریقائی و البته خود آمریکائی ها.

کمال از من 3 سال کوچکتر است و مصری است. USMLE Step 1 را داده است. خوش برخورد و مهربان به نظر می آید. از اینکه نماز می خوانم به خوشحال است. جهت قبله را نشانم می دهد و جایی که می توانم نماز بخوانم.

در اینجا باز هم تغییر خواهم کرد. نمونه اش اینکه در حالی که غرق موی گربه هستم، نماز می خوانم. ماکارونی با سویا پختم. در کمال سوء استفاده از نبودن Maggie همزمان دو مدل غذا درست کردم. تمام خرج هایم رو می نویسم و با مصائب توالت فرنگی کنار می آیم.

اتفاقات روزمره اینجا زیاد است. بیشتر و کوتاه تر به روز خواهم کرد.

شبی آدم با خودش فکر می کرد که حوا را در کدام یک قاب بگیرد. قاب چوبی تیره و یا آنی که رنگ چوب است...

ویزای J1

مامور UPS از راه می رسد. در لابی هتل منتظر مانده بودم و ایمیل های hotmail ام را که به 160- 170 تا رسیده بود چک می کردم. می دانم هرجا که باشم و هر مدتی، خبرهای ایران برایم همیشه مهمترین های اخبار اند. همان هایی که حرصم می دهند و باعث می شوند حرف های رکیک از دهانم به بیرون پرتاب شود. بسته من هم در میان بسته هاست. پاسپورتم را ورق می زنم. ویزای J1 ام سر جایش است. خوشحالم. از زمستان پارسال تا زمستان امسال راه طولانی ای بود برای این لحظه. فکرم هزار جا می چرخد....

کاپشن جدید North Face ام را می پوشم. از کجا یک همچین چیز عالی به درد بخوری به چشمش خورده بود؟ می روم که به توصیه حامد یک جشن کوچک تک نفره برای خودم برگزار کنم. باید یاد بیگرم که هر از چند گاهی به خودم حال بدهم. این باعث دوام آوردنم خواهد بود. ایستگاه آخر Starbucks است و یک لیوان grand از قهوه موخیتو. از کاپوچینو و کارامل خوشمزه تر به نظرم می آید. لم داده ام و فکر می کنم. به آینده فکر می کنم و به همین چند روز گذشته. به این هفته آخر در ایرانم. به جمع دوستانم در فلوت علی مهدوی پور. به کسانی که ازشان خداحافظی نکردم. به کسانی که خواستم خداحافظی کنم و نشد. به کسانی که خداحافظی ازشان نشدنی می نمود. به فرودگاه و اشک های مامان. به اینکه وقتی بغلش کردم با بغض گفت که: "ازت راضی نیستم اگر مواظب خودت نباشی!". به گریه مردانه بابا. اینکه سعی می کرد خودش باشد و گفت: "نا برده رنج، گنج میسر نمی شود!". به پاسخ عمو مهدی وقتی بهش گفتم: "مواظب بابا و مامان من باشین. همه امید من به شماست". گفت: "امیدت به خدا باشه!". به زمانی که به عقب برگشتم و سعی کردم نگاهم از شیشه عقب ماشین طولانی تر شود، تا اینکه من و ماشین در پیچ انتهای کوچه گم شدیم. آن کوچه را همیشه آرام طی می کردم. آن شب هم مثل همه شب ها. تصویر لرزان از پشت چشمان اشک آلود برای همه ما آشناست. تصویری است که غالبا از ذهن پاک نمی شود و هی مرور می شود.

حالا باید به مسائل جدید فکر کنم. به اضافه بار احتمالی. به اینکه به خاطر خدا چند ساعتی سر به هوا نباشم و یادم بماند چند تا چیز در دست هایم باید باشد و چیزی را جایی جا نگذارم. به تشریفات گمرکی مفصلی که احتمالا در شیکاگو خواهم گذراند. به برخورد پلیس فرودگاه. به جمع کردن چمدون به دقت pack شده ام، اگر همه زندگی من را به واسطه ایرانی بودنم پخش زمین کردند. به 16 اینچ برفی که در مدیسون باریده (مریم جان، به مامان و بابا چیزی نگو!). به پیدا کردن جایی برای زندگی. و به درس خواندن و کار کردن همزمان ام...

یادم باشد حوا به آدم گفت: "الآن واقعا آرام ترم و دارم درس می خوانم!". همه چیز باید همنیطور باقی بماند تا من برگردم...

آدم ساعت یک و نیم نصفه شب دل درد می گیرد.

حوا گفت: "دلم خواست آخرین تصویر ات از من زنی باشد که منتظر ات ایستاده نه کسی که در را پشت سرش می بندد".

آدم گریست.

قرارشان این نبود که حوا این همه از او مهربان تر باشد....

خدا گفت: "گل زنان را با مهربانی سرشته ام، حتی اگر حوا به نظریه تکامل داروین معتقد باشد".

آدم با خودش فکر کرد، اگر به سفر نمی رفت شاید هبوطی دیگر رخ می داد. حالا اما هر دو منتظر باقی ماندنشان در بهشتند.

من هم ربطش را نمی دانم!!!

آدمی می نوشت.

همان که نفس می کشید و راه می رفت. غذا می خورد و دوست می داشت. در سفر بود و فکر می کرد.

قرار گذاشتند که دیگر ننویسد.

حالا مادری سیاه می پوشد...