مناقشات آدم و Mr.Rue با وجود پیروزی اصلاحات و فرهنگ گفتمان سازنده در تقابلات مدنی در انتخابات اخیر
فردای انتخابات برای جشن گرفتن در تنهایی خودم رفتم به Farmer’s Market. چیزی شبیه به جمعه بازار بسطام اما خوب با محصولاتی متنوع تر. از انواع و اقسام میوه ها و به خصوص سبزیجات تازه تا گوشت و انواع لبنیات به خصوص ده ها مدل پنیر گرفته تا زلم زیمبو و کارهای دستی ای که برای فروش گذاشته اند، تا دختر تایلندی که با بادکنک های بلند بوقی لاغر عروسک ها و اشیایی می ساخت (مثل فیلم The Mask) و برای هر بادکنکی که استفاده می کرد، یک دلار می گرفت. زمانی که می خواستم برگردم، عکاس های خیابانی اون اطراف جمع بودند با کلی دوربین غول. نشون به این نشون که قرار بود گروهی که پروتست راه انداخته بودند بر علیه کارتل های بزرگ نفتی و شرکت های با سرمایه های نجومی، در حالی که لخت مادرزاد هستند با دوچرخه از خیابون State (همان که من درش بودنم و در Down Town است) رد شوند. با خودم فکر کردم: "That must be a pure American experience!". و ماندم. و آمدند و از آنجایی که این تجربه تنها حس شدنی است، بهتر است ruin نشود با توصیف کردن من.
این روزها روزهای آسانی نیست. به تازگی آهنگی از فرانک سیناترا کشف کرده ام به نام "Strangers in the night". به شکلی عجیب دوست دارم این آهنگ رو و فکر می کنم برای این روزهای من ساخته شده است. فرانک سیناترا از خوانندگان محبوب نسل پدر جان است. لبخند مرموز پدر جان را یادم هست وقتی آهنگی با صدای او را شنید! شاید خاطراتی به خصوص را مرور می کرد. از 3 نفره شان گفت. Frank Sinatra، Dean Martin و Sammy Davis. که پس از شهرت در خوانندگی در لاس وگاس کاباره دار شدند و شایعاتی مبنی بر تشکیل دادن خانواده های مافیایی با محوریت هر کدامشان در آمریکای آن زمان قوت گرفت. در موزیک که حتما هر کدامشان God Father های هستند. شاید من متوجه نشوم. اما حتما خود آمریکایی ها به این معتقدند. من متوجه نمی شم چون من متعلق به این سرزمین نیستم. من فرهنگ این ها رو نمی دانم. زبانشان را می فهمم اما نکاتش را نه. مقصودم مکالماتی که نسل من با هم در ایران داریم. ادامه دادن حرف نفر قبلی با کنایه و در پرده که تنها باید بحث را از اول پیگیری می کردی تا متوجه بشی. من از این فرهنگ خوشم می آید. از معاشرت با آدم هایی که در یک فضا هستیم و تجربه های مشترک داریم. اینجا چنین چیزی وجود ندارد. حداقل برای من. اگر 10-15 سال اینجا می بودم، مدرسه می رفتم، در کودکی پای E.T، Mary Poppins، Sesame Street و... می نشستم، در نوجوانی و جوانی Friends را برای سال های دنبال می کردم و درباره Star Wars و Indiana Jones صحبت می کردم و The Simpsons و South Park را می دیدم و با هم سن و سال هام در مورد NFL، NBA و هاکی کل کل می کردم، می توانستم خودم را از جنس اینها بدانم. شاید به شکلی دیگر همه این اتفاقات از الآن تا چندین سال بعد بیافتد، اما من یک "اینجایی خالص" نخواهم شد. به نظرم از لحاظ "یکجایی خالص بودن" اینجا به ایران یا ایران به اینجا مزیتی ندارد. هر دو لطف خودش را دارد. آدم هایی که "اینجایی خالص" هستند، "همینجایی بودن" را ترجیح می دهند و من که "آنجایی خالص" هستم، "آنجایی ماندن" را. کماکان هرکس گفت اینجا جای زندگی نیست بهش بگوئید: "دروغ نگو!". اگر حتی برای اون آدم جای زندگی نباشد (به دلایلی که گفتم) برای بچه ای که اینجا به دنیا می آید همینجا اتفاقا جای زندگی کردن است. همینجا جای اخلاقی بار آمدن و برای کسانی که دغدغه مذهب دارند، اتفاقاجای مناسبی برای مذهبی بودن و ماندن است. اما در این 6 ماه بودنم، هیجانات معاشرت هایی که در ایران داشتم را تجربه نکردم. با 2 امریکایی همخانه بودم. دخترها و داماد های لورین من را می شناسند و دوستم دارند. با آنها مدت هایی صحبت کردم. جند بار با دوستان و همکاران شام و نهار بیرون رفته ام. 2-3 نوبت BBQ و عصرانه دعوت شدم، اما هیچکدام برای من جذابیتی نداشتند. من از جنس این ها نیستم. به شکل nice ای هوای من را داشته اند و سعی کرده اند که من قاطی شان باشم، اما موفق نشدند. هرچند من هم آدم سختی هستم... . این غر زدن هایم شاید به دلیل شرایط الآن ام باشد و با مرور زمان بهتر شود. اما فکر می کنم واقعیت چیز دیګری است. کماکان وقتی خودم را بعد از برگشتن از بیمارستانی در ایران به خانه شخصی خودم تصور می کنم و فکر می کنم برای خودم قهوه ای درست می کنم و زیر یکی از همین آباژور های پایه بلندی که در خانه لورین است، روی کاناپه لم می دهم و کتاب می خوانم، کلی ذوق می کنم. حتما صدای موسیقی ملایمی هم در هال نیمه تاریک خانه ام طنین انداز است. کلی کتاب هست که باید خوانده شوند. هنوز هم مزه تاتر ها و شوق کافه رفتن های ایران برای من تازه تازه اند.
به فکر اسباب کشی از اینجا هستم. با احتمال بالایی این کار را انجام میدهم. اینجا را همیشه دوست داشتم و خواهم داشت. اما دوست دارم بعد از این همه اتفاقاتی که در زندگی ام افتاده است، بعد از کلی خوشی های عالی و رویداد هایی با طعم ناخوشی، Renovation ای رخ دهد. دوست دارم کمی explicit باشم در نوشتن. قضاوت دوستان و آشنایان نگرانم می کند. دلم می خواهد کمی بیشتر به خودم نزدیک شوم. می خواهم خودم را ناز کنم و بگذارم خودم کمی جست و خیز کند و احیانا جفتک بیاندازد. من و خودم حالا باید بیشتر با هم دوست باشیم و به هم کمک کنیم. دوست دارم اگر قرار است آدم و حوایی در کار نباشد، وبلاگ "حوای آدم، آدم حوا" در 8 سالگی اش شاد و خوشحال باقی بماند و از کودکی اش دور نگردد. و البته حق اوست که برای همیشه شاد بماند و بداند که من چقدر دلم می خواهد اش...
از پست قبل تا کنون آدم سعی کرده است اذیت نکند. سعی اش کافی نبوده است در مواردی. او در تلاش است که بر خلاف آرزوی قلبی اش فقط از بالای تپه ای در آن حوالی، از جایی که حوا حواسش نیست و مشغول حل و فصل سختی های پیرامونش است، نگاهش کند. او سعی کرد که درک کند. و باز هم درک کند و باز هم درک کند. بعد باز هم سعی کرد که مجددا درک کند. او تلاش کرد راه دیگری به جز "درک کردن" برای مذاکره با آقای گنده ای به نام "Mr. Rue" که بر مالکیت اش بر تپه با او مجادله دارد، پیدا کند. آقای گنده به حدی گنده است که شکمش همه جا را پر می کند. به همین دلیل هرقدر که کوشش کرد، "راه دیگر" پیدا نشد. آدم کله اش را رو به آسمان کرد و به خدا شکایت کرد که: "مگر قرار نبود فقط من باشم و حوا؟ حالا دیگه فوقش بعدها هابیل! پس این آقای Rue از کجا آمده است؟" جوابی نیامد. باری او آرزو دارد که ذره ذره از سختی های حوا کمتر شود و او خوشحال تر و خوشحال تر گردد. می داند که او هم غمگین است. اینکه نمی تواند برایش کاری کند، شکم آقای Rue را حتی برآمده تر می کند. می داند بعد از مدتی که حوا خوشحال تر شد، شاید دیگر هیچوقت خوشحالی او را از نزدیک حس نکند. اما این دلیلی نمی شود که خوشحال بودن حوا آرامش نکند. (حالا آقای Rue که دارد تکان می خورد شکمش را چسبانده به صورت آدم، امان از دست این هایی که گنده می شوند ناگهان). آدم می داند که باید کماکان از شعارش مبنی بر تشبه هرچه بیشتر به "سنگ زیرین آسیاب" پیروی کند. برای "سنگ زیرین آسیاب" شدن باید صیقل خورد و گرد شد. با خودش فکر می کند شاید اگر از آقای Rue خواهش کند، با تمام دشمنی و بدجنسی اش، در این زمینه به کمک اش بیاید.