با ورود ویروس پلید H1N1 به دهکده جهانی ، روزهای شلوغی رو پشت سر می ذارم ! همین 3 شنبه گذشته بود که در یک روز ، 160 تا مریض رو ویزیت کردم ! در این بین فقط الطاف پنهانی سروش غیب بوده که خودم تا به حال مبتلا به انواع و اقسام ویروس های غریبه و وحشی نشدم !
این روز های به اذعان برخی ، به شدت اخلاقم عوض شده و تند شدم ! می دونم که شدم ، اما شاید اینگونه بودنم در این شرایط اجتماعی-سیاسی-شغلی حاضر بخشی از منِ من هستش که لاجرم گریزی هم ازش ندارم ! این روزها بیشتر و بیشتر به مریض های بد بخت می پرم ! دختری 17-18 ساله رو که با هیجان داشت به دوستش لبخند می زد و آستینش رو بالا می زد تا فشار خونش رو بگیرم ، دعوا کردم که : " نخند ، تند آستینت رو ببر بالا ، مریض ها دم در منتظرن !" . دخترک هم تقریبا تا آخر کارم صورتش رو از من بر گردونده بود و به دیوار مقابل زل زده بود ! تقریبا می شه گفت حوصله آدم ها رو ندارم ، اوقات بی کاری که به مدرسه میام ، اکثرا پای اینترنت هستم و کمتر وقتم رو با روح الله و علیرضا می گذرونم ! به شدت در مورد آینده ام رویا پردازی می کنم ! در مورد آینده ای که تقریبا برام مسجل شده که نمی خوام توی ایران رخ بده ، هنوز بر سر مقصد نهایی تصمیم نگرفتم ، اما فارغ از مسایل پذیرش و ویزا ، آمریکا به شدت وسوسه کننده اس ! تنها مشکلم امتحانات USMLE و ویزاشه .به نظرم میاد که از پس TOFEL به راحتی بر بیام ! خبر های زیادی از کسانی که رفتن و در رشته های مورد علاقه من مشغول شدن به گوش می رسه و همین به نوبه خودش ، رغبت آدم رو برای پرتاب سنگ مفت به گنجیشک مفت ، بیشتر و بیشتر می کنه ! برنامه ام اینه که به محض تصمیم نهایی حداقل امتحانات زبان لازم رو بدم ، و بعد با این پیش نیاز لازم ، به ادامه پروسه مشغول بشم .
یه ماهی می شه که کلاس تیر و کمان رو نرفتم ، هنوز هم وقتی با علیرضا در مورد اینکه چرا ادامه ندادیم ، صحبت می کنیم ، به هیچ خاصی نمی رسیم . شاید به این دلیل بوده که مربی محترم زده بود تو کار تمرین فشرده جهت آماده کردن یه تیم برای مسابقات هفته دفاع مقدس ، در حالی که خودش وقتش رو نداشت که سر تمرین هامون حاضر باشه و ما رو ول کرده بود به امان خودمون که واسه خودمون تیر بزنیم و من و علیرضا هم حال و حوصله این جور جنگولک بازی ها رو نداشتیم ، پس بی خیال کلاس ها شدیم . اما چیزی که مسلمه اینه که وقتی این خل بازیاشون تموم شد و یه کلاس منظم گذاشت ، دوباره می ریم . تازه به استاد محترم گفته بودیم که واسمون تیر بخره و اونم خریده !
در ایامی که گذشت ، باز هم یه مورد CPR داشتیم که باز هم متاسفانه تلاشمون برای بیمار ناموفق بود . مریض یه آدم 60-65 ساله بود و در خواب دچار ایست قلبی-تنفسی شده بود و وقتی که آوردنش مردمک هاش کاملا میدریاتیک بود و بدنش داشت سرد می شد . من ماساژ رو شروع کردم و 30-40 دقیقه ماساژ می دادم . حین ماساژ دچار بی اختیاری اسفنگتری هم شد . اسفنگتر های بدن آدم از Brain Stem ( ساقه مغز ) فرمان میگیره و شل شدن تون عضلات به همراه میدریاتیک شدن مردمک ها تقریبا برابر با مرگ مغزیه . برای بیمار داروی های لازم رو هم تجویز کردم ، اما بی فایده بود .
یه بچه رو هم همین هفته گذشته آوردن که شربت متادونی که توی بطری آب معدنی توسط خانواده اش نگه داری می شد رو اشتباهی به جای آب سر کشیده بود و با مسمومیت شدید آورده بودنش مرکز ، متادون دارویی که برای ترک اعتیاد به تریاک ازش استفاده می شه . وقتی که رسیدم بالا سرش کاملا سیانوتیک بود و هوشیاری در حد Stupor داشت . ولی خوشبختانه با یه دوز نالوکسان به سرعت هوشیار شد و تنفس خود به خودی پیدا کرد. منم کلی پدر مادرش رو دعوا کردم که این چه طرز نگه داشتن متادون توی خونه اس ؟ پسرک رو هم با حال نسبتا خوب فرستادمش شاهرود !
چند نوبت هم هست که توسط مردم کلاته خیج مورد لطف و عنایت قرار می گیرم و بهم از صنایع دستیشون که نوعی دستماله ، هدیه می دن ! چند بار هم خوراکی جایزه گرفتم ! از سیب سرخ خوشمزه تا کمپوت تا نون های محلی و یه دبه شیر ! من هم با کلی ذوق زدگی ازشون تشکر می کنم و حس خوبی بهم دست میده !
پریروز یه بچه شیرخوار آورده بودن که تب می کنه ! برای اینکه مطمئن بشم بچه بی حال نشده از خانومی که بغلش کرده بود می پرسم :" موقع شیر خوردن خوب میک می زنه ؟ " . می بینم که همینجوری زل زده بهم و جواب نمی ده ! بهش می گم :" مگه شیر خودتون رو نمی خوره ؟". جواب می ده :" نه ، شیر مادرم رو می خوره !" . یهو خشکم می زنه و بعد چند ثانیه هر دو تا مون می زنیم زیر خنده ، نگو که بچه شیر خوار برادر اون خانوم 22-23 ساله اس !
23 ام این ماه که بیاد 10 ماه از طرحم گذشته ! من به اندازه سهم یه پزشک 10 ماهه ، با تجربه شدم و به این تجربه ام می نازم ! هر روز با اعتماد به نفس بیشتری از دیروز با بیمارانم در مورد بیماریشون صحبت می کنم ! چند ماهیه که دارم سعی می کنم تا مدل مصرف آنتی بیوتیک هاشون رو از این شکل درب و داغون فعلی در بیارم ! تا کنون به موفقیت های نسبی دست پیدا کردم ولی هنوز کلی کار داره !
هر روز در اطاقم بیمارانم رو ویزیت می کنم و این در حالیه که در رویاهام غوطه ورم . رویاهایی که مدام دستخوش تغییرن . رزیدنت اورتوپدی بیمارستان جان هاپکینز آمریکا هستم ! هر کسی هر چقدر که دوست داره بخنده ، اما من همونی هستم که گفتم ! جراح قابل اعتمادیم و هر روزم در اتاق عمل ، پر کار و سرشار از لذت و هیجانه ! با اینکه توی اون بیمارستان سرم خیلی شلوغه ، رودخانه " آمانداسی " رو فراموش نکردم ، اما با شرایطی که دارم ، فقط یک ماه توی سال رو می تونم به کلنیک آفریقا ام اختصاص بدم . مدام باید در رفتو آمد باشم ! البته اگه حامد و بقیه دوستان تصمیم به ماندن در قاره سیاه رو داشته باشن ، اوضاع فرق می کنه ! من هم بلافاصله بعد از اتمام درسم ، در کنار اونها خواهم بود و فقط برای سمینار ها و مقاله هام بر خواهم گشت ! و اما در این بین ، در کنار رویاهای فانتزی خودم که فقط برای خودم می خوامشون و زیاده از حد در اینجا ازشون گفتم و البته خیلی هاش رو هم فقط برای خودم نگه داشتم و هیچ جا ازشون صحبتی در میون نمی آرم ، خیلی زیاد به ایران عزیزم که بی نهایت دوستش دارم ، فکر می کنم . واضحا شک دارم در وطنم ، در جایی که متولد شدم و آرزو دارم مدفون بشم ، فضایی که لازم دارم ، برای اونی که باید بشم رو بهم بدن !
اینجایی که هستم ، منظورم بیرون از تهرانه ، محل های بکر طبیعی زیادی دیده می شه ، من هر وقت بی واسطه روی زمین کشورم روی تخته سنگهایش در کوهستان های اطراف شاهرود ، روی چمن زارهاش در جنگل ابر ، روی بیابانهاش در طرود ، درون بناهای باستانیش در خراقان و بسطام قرار می گیرم ، با خودم فکر می کنم که من برای بالیدنم از این خاک بیرون می رم ، اما خاک من هنوز و همیشه همین خاکه !


پر سر و صدا بود ، می خندید ،  فریاد می کشید ، تاب می خورد ، گریه می کرد ،آواز می خواند ، سوت می زد ، می رقصید ، سکوت می کرد ، باقالای داغ می خورد ، نجوا می کرد ، سرسره بازی می کرد ، می پرید ، می نشست ، راه می رفت و ... و من فقط تماشایش می کردم . من فقط تماشایش می کردم و او می خواست که من فقط تماشایش نکنم !!!