زمانی که خواندم: شیوه چشم ات فریب جنگ داشت، ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
به واسطه این قابلیتم، کمتر حسی برایم ناشناخته است. قبل از اینکه از واقعه ای خوشحال شوم یا غمگین گردم، اتفاقی مرا نگران کند، رویدادی مرا بخنداند، پیشامدی هیجانزده ام بکند و یا در موقعیتی اضطراب آور قرار بگیرم، تمام این حس ها را قبلا تجربه کرده ام. بعضا به دنبال همان اتفاق و موقعیت خاصی که رخ داده است. حس ها برای من آشنا هستند. به یاد دارم زمانی که بیماری را تصور کردم که پس از تصادف حنجره اش خرد شده است. Stridor دارد و عن قریب خفه خواهد شد. وقتی از ماشینم پیاده می شود تا دریابم چه اتفاقی افتاده، دقیقا همزمان از هوش می رود و تنفس اش می ایستد. وقتی بر بالینش می رسم، نبض ضعیفی دارد و کبود است. حنجره Deformed اش نشانی از شکستگی مرگباری دارد. یادم می آید در رویا پردازی پشت میزی ام از کسی خودکار بیک می خواهم. می رود تا یکی برایم پیدا کند. چاقوی Victorinox ام که کادوی یکی از تولد هایم است را از قضا به همراه دارم. بازش می کند و incision ای یک سانتی بر رو Cricothyroid Membrane اش می دم. خون بیرون می ریزد. خودکار بیک رسیده است. مغزی توش را در می آورم و با چیزی –احتمالا گوشه پیراهنم- خون رو گلوی مصدوم رو پاک می کنم. لوله خودکار رو فرو می کنم در شکافی که ایجاد کردم و کمی به سمت پائین هدایتش می کنم. حالا مسیری اورژانسی و موقت برای نفس کشیدن بیمار از هوش رفته مهیاست که او را تا نیم ساعت، 45 دقیقه بعد زنده نگه می دارد. سوراخ کوچک روی بدنه لوله خودکار را با شستم مسدود می کنم تا یکی نوار چسبی بیاورد تا رویش را بپوشانم. مسیر تنفسی موقت نباید Leak هوا داشته باشد. اورژانس رسیده است. برایش توضیح می دهم آنچه را که انجام داده ام. خون روی دست هایم رو با آب بطری پشت ماشین می شویم. به مسیرم ادامه می دهم. با تصویر کردن آنچه گفتم احساس غرور می کنم و مفید بودن! یا حتی زمانی را یاد دارم که بیماری به واسطه اشتباه من حالا قلبش از کار ایستاده است. من عرق می ریزم و ماساژ اش می دهم، فریاد می زنم و درخواست داروهای مختلف می کنم. بد رگ شده است و IV Line ای ندارد. بدنش رفته رفته سرد می شود و مردمک هایش Full Mydriasis. درست در آن لحظات چقدر مستاصل بودم. یادم می آید پشت میزم زمان از دستم در رفت که چه مدت در گوشه ای از اتاق CPR ایستاده ام و خودم را که رو چهارپایه ای نفس نفس می زنم و دستانم بر پیکر نیمه جان آدمی بالا و پائین می شود، نگاه می کنم. در اتاق تنها صدای آژیر دستگاه مانیتورینگ می آید. بیرون صدای شیون. آیا پرستار متوجه شده است که اشتباه کرده ام؟ چه فرقی می کند؟ گند زدنم برای عمری نفرین کردن خودم کافی است. جالب اینجاست که دست آورد آن رویا پردازی فهمیدن حس استیصال محض بود و نه چیز دیگری. بعدا از خودم خشمگین شدم که چرا چنین اشتباهی کردم و حس عذاب وجدان بعدش کشنده بود. اما در لحظاتی که تلاش می کردم، ماساژ می دادم و خیس عرق شده بودم، فقط و فقط حس استیصال بود و بس. مدتی که گذشت برایم معلوم بود که آدمی که مستاصل شده است چه حسی دارد؟ نه راه پس داشتن نه راه پیش، یعنی چه! با خودم فکر می کردم چه کشف بزرگی انجام داده ام! لبخند پیروزمندانه ای بر لبانم بود...
دیشب اما برای لحظاتی همه چیز تاریک شد. شاید هم دقایقی یا ساعتی. به حدی تلخ بود اون لحظات که مدتش را یادم نیست. با خودم گفتم: "نه پسر جان! اگر آنچه که در زمان CPR خیالی احساس کردی حس استیصال بود. حالا را چه می گویی؟" نه اشتباه پزشکی در کار بود نه بیماری با کالبدی سرد بر تخت ...شده است که در خیال خوش، با خودت بیاندیشی که چقدر همه چیز خوب است. مثلا چیزهایی که نوشته ای می خنداند و خوشحالش می کند. بیشتر و بیشتر می فهمد که چقدر آدم مهمی است. با آرامشی عجیب فکر می کنی که تنها مثلا با فلان بخش از آنچه که گفته ام مساله دارد، آن را هم که می فهمد چرا چنین گفتم و فقط به خاطر خودش است، و گر نه من که از خدام است کماکان آدم جدی ای باشم برای او. به پاراگراف آخر فکر می کنی. اینکه واضح خواهد بود special بودن اش. احساس می کنی سیری منطقی داشته تمام چیزهایی که نوشتی.
اما فاجعه عمقی دارد که از آن بی خبری. به زوایایی از آنچه که از دهانت بیرون آمده است توجه نکرده ای که حیرت آور است. با مثال هایی ساده خبر دار می شوی آنچه که گفتی Bug ای اساسی بوده است. ناامید کردن آدمها اما گویی به سادگی رخ می دهد. با صحبت هایی که فکرش را هم نمی کنی. وقتی عظمت گاف ات برای خودت هم هویدا می شود، سعی می کنی لحن ات را به یاد بیاوری. آیا از زاویه ای دیگر به موضوع نگاه می کردم که در آن زمان نظرم آن بود؟ شور بختی این است که نوشته ها لحنی را حمل نمی کنند تا بفهمانند آنچه که مردود بوده است را مجددا به اصرار نخواسته ای. برای مدتی فکر می کنی همه چیز بدل شد به روحی که از کالبد مرد روی تخت CPR در حال فرار است. ای وای که حالا باید چه کرد؟ احتمالا هر تلاش بیشتری برای توضیحات تکمیلی شرایط را بدتر کند. با خودت یقین می کنی که تلاش ات بی فایده خواهد بود برای درست کردن اوضاع. اوضاعی که نیت تو را نفهمید و به هم ریخت. تو در قالب دیگری فکر می کردی وقتی همه چیز رو به وخامت گذاشت. می گویی بگذار توضیح بدهم و حیرت آور اینکه فکر می کنی چه توضیحی داری؟ دقیقا این نقطه زمانی است که احساس می کنی مستاصل شده ای. مدلی که هستی، واقعی است و نه خیال و رویا. رو صندلی اتاق پزشک در کلینیک نمی شود بند شد. راه می روی و راه می روی. دختر پذیرش حواسش به توست. می گه: "دکتر، چایی می خوری؟". ای در حلقت بپیچد آن چایی با این پیشنهاد بی موقع ات. به سردی تمام یک "نه" کوتاه می گویی. زل می زند که چه مرگت شد یکهو!...
آدم ها عجیب اند. هم اکنون زنده اند و در ثانیه بعد همه چیز از کار می افتد. بین شادی و غمشان شان تنها ثانیه هایی فاصله است. بین رنجیده شدن و از دل درآوردنشان شاید راهی طولانی تر. با خودم قرار می گذارم بیشتر حواسم باشد... .
دیشب بر آن بلندی که نشسته بودم، تهران تا دور دست پیدا بود. با تمام چراغ های سو سو کنانش. با اینکه شهر من زیبا بود، اما من هیچ چیز نمی دیدم...