زمانی که خواندم: شیوه چشم ات فریب جنگ داشت، ما ندانستیم و صلح انگاشتیم

یکی از خصوصیات آدم imaginative این است که زیاد فکر می کند. تصور می کند. از جایی صحنه پردازی را آغاز کرده، متحیر می شود که ناگهان از کجا به کجا رسیده است. پشت میزم، زمانی که درس می خوانم، تو گویی همان صندلی گردش بین زمان هاست. پس و پیش زندگیم و دوران کنونی اش، بارها در ذهنم عبور کرده اند. گاه با رویای ارتوپد شدن آغاز کرده، سیر و سفرم به شام عروسی دختر خاله ام در سن 7-8 سالگی ختم گردید. برخی اوقات یاد کلاس تجربی دروه 21 نیکان در آن اتاق شیشه ای ته راهرو می افتم و می روم تا کشیده محکمی که راننده کامیون عزیز در لاین سرعت اتوبان صدر توی گوشم زد. عینکم پرتاب شد و کمک راننده پوزخند زد. برخی اوقات صحنه ای می ترساندم و به رویایی می خندم. اگر کسی پهلویم باشد بی شک اورژانس روانی را در جریان می گذارد.

به واسطه این قابلیتم، کمتر حسی برایم ناشناخته است. قبل از اینکه از واقعه ای خوشحال شوم یا غمگین گردم، اتفاقی مرا نگران کند، رویدادی مرا بخنداند، پیشامدی هیجانزده ام بکند و یا در موقعیتی اضطراب آور قرار بگیرم، تمام این حس ها را قبلا تجربه کرده ام. بعضا به دنبال همان اتفاق و موقعیت خاصی که رخ داده است. حس ها برای من آشنا هستند. به یاد دارم زمانی که بیماری را تصور کردم که پس از تصادف حنجره اش خرد شده است. Stridor دارد و عن قریب خفه خواهد شد. وقتی از ماشینم پیاده می شود تا دریابم چه اتفاقی افتاده، دقیقا همزمان از هوش می رود و تنفس اش می ایستد. وقتی بر بالینش می رسم، نبض ضعیفی دارد و کبود است. حنجره Deformed اش نشانی از شکستگی مرگباری دارد. یادم می آید در رویا پردازی پشت میزی ام از کسی خودکار بیک می خواهم. می رود تا یکی برایم پیدا کند. چاقوی Victorinox ام که کادوی یکی از تولد هایم است را از قضا به همراه دارم. بازش می کند و incision ای یک سانتی بر رو Cricothyroid Membrane اش می دم. خون بیرون می ریزد. خودکار بیک رسیده است. مغزی توش را در می آورم و با چیزی –احتمالا گوشه پیراهنم- خون رو گلوی مصدوم رو پاک می کنم. لوله خودکار رو فرو می کنم در شکافی که ایجاد کردم و کمی به سمت پائین هدایتش می کنم. حالا مسیری اورژانسی و موقت برای نفس کشیدن بیمار از هوش رفته مهیاست که او را تا نیم ساعت، 45 دقیقه بعد زنده نگه می دارد. سوراخ کوچک روی بدنه لوله خودکار را با شستم مسدود می کنم تا یکی نوار چسبی بیاورد تا رویش را بپوشانم. مسیر تنفسی موقت نباید Leak هوا داشته باشد. اورژانس رسیده است. برایش توضیح می دهم آنچه را که انجام داده ام. خون روی دست هایم رو با آب بطری پشت ماشین می شویم. به مسیرم ادامه می دهم. با تصویر کردن آنچه گفتم احساس غرور می کنم و مفید بودن! یا حتی زمانی را یاد دارم که بیماری به واسطه اشتباه من حالا قلبش از کار ایستاده است. من عرق می ریزم و ماساژ اش می دهم، فریاد می زنم و درخواست داروهای مختلف می کنم. بد رگ شده است و IV Line ای ندارد. بدنش رفته رفته سرد می شود و مردمک هایش Full Mydriasis. درست در آن لحظات چقدر مستاصل بودم. یادم می آید پشت میزم زمان از دستم در رفت که چه مدت در گوشه ای از اتاق CPR ایستاده ام و خودم را که رو چهارپایه ای نفس نفس می زنم و دستانم بر پیکر نیمه جان آدمی بالا و پائین می شود، نگاه می کنم. در اتاق تنها صدای آژیر دستگاه مانیتورینگ می آید. بیرون صدای شیون. آیا پرستار متوجه شده است که اشتباه کرده ام؟ چه فرقی می کند؟ گند زدنم برای عمری نفرین کردن خودم کافی است. جالب اینجاست که دست آورد آن رویا پردازی فهمیدن حس استیصال محض بود و نه چیز دیگری. بعدا از خودم خشمگین شدم که چرا چنین اشتباهی کردم و حس عذاب وجدان بعدش کشنده بود. اما در لحظاتی که تلاش می کردم، ماساژ می دادم و خیس عرق شده بودم، فقط و فقط حس استیصال بود و بس. مدتی که گذشت برایم معلوم بود که آدمی که مستاصل شده است چه حسی دارد؟ نه راه پس داشتن نه راه پیش، یعنی چه! با خودم فکر می کردم چه کشف بزرگی انجام داده ام! لبخند پیروزمندانه ای بر لبانم بود...

دیشب اما برای لحظاتی همه چیز تاریک شد. شاید هم دقایقی یا ساعتی. به حدی تلخ بود اون لحظات که مدتش را یادم نیست. با خودم گفتم: "نه پسر جان! اگر آنچه که در زمان CPR خیالی احساس کردی حس استیصال بود. حالا را چه می گویی؟" نه اشتباه پزشکی در کار بود نه بیماری با کالبدی سرد بر تخت ...
شده است که در خیال خوش، با خودت بیاندیشی که چقدر همه چیز خوب است. مثلا چیزهایی که نوشته ای می خنداند و خوشحالش می کند. بیشتر و بیشتر می فهمد که چقدر آدم مهمی است. با آرامشی عجیب فکر می کنی که تنها مثلا با فلان بخش از آنچه که گفته ام مساله دارد، آن را هم که می فهمد چرا چنین گفتم و فقط به خاطر خودش است، و گر نه من که از خدام است کماکان آدم جدی ای باشم برای او. به پاراگراف آخر فکر می کنی. اینکه واضح خواهد بود special بودن اش. احساس می کنی سیری منطقی داشته تمام چیزهایی که نوشتی.
اما فاجعه عمقی دارد که از آن بی خبری. به زوایایی از آنچه که از دهانت بیرون آمده است توجه نکرده ای که حیرت آور است. با مثال هایی ساده خبر دار می شوی آنچه که گفتی Bug ای اساسی بوده است. ناامید کردن آدمها اما گویی به سادگی رخ می دهد. با صحبت هایی که فکرش را هم نمی کنی. وقتی عظمت گاف ات برای خودت هم هویدا می شود، سعی می کنی لحن ات را به یاد بیاوری. آیا از زاویه ای دیگر به موضوع نگاه می کردم که در آن زمان نظرم آن بود؟ شور بختی این است که نوشته ها لحنی را حمل نمی کنند تا بفهمانند آنچه که مردود بوده است را مجددا به اصرار نخواسته ای. برای مدتی فکر می کنی همه چیز بدل شد به روحی که از کالبد مرد روی تخت CPR در حال فرار است. ای وای که حالا باید چه کرد؟ احتمالا هر تلاش بیشتری برای توضیحات تکمیلی شرایط را بدتر کند. با خودت یقین می کنی که تلاش ات بی فایده خواهد بود برای درست کردن اوضاع. اوضاعی که نیت تو را نفهمید و به هم ریخت. تو در قالب دیگری فکر می کردی وقتی همه چیز رو به وخامت گذاشت. می گویی بگذار توضیح بدهم و حیرت آور اینکه فکر می کنی چه توضیحی داری؟ دقیقا این نقطه زمانی است که احساس می کنی مستاصل شده ای. مدلی که هستی، واقعی است و نه خیال و رویا. رو صندلی اتاق پزشک در کلینیک نمی شود بند شد. راه می روی و راه می روی. دختر پذیرش حواسش به توست. می گه: "دکتر، چایی می خوری؟". ای در حلقت بپیچد آن چایی با این پیشنهاد بی موقع ات. به سردی تمام یک "نه" کوتاه می گویی. زل می زند که چه مرگت شد یکهو!...
آدم ها عجیب اند. هم اکنون زنده اند و در ثانیه بعد همه چیز از کار می افتد. بین شادی و غمشان شان تنها ثانیه هایی فاصله است. بین رنجیده شدن و از دل درآوردنشان شاید راهی طولانی تر. با خودم قرار می گذارم بیشتر حواسم باشد... .

دیشب بر آن بلندی که نشسته بودم، تهران تا دور دست پیدا بود. با تمام چراغ های سو سو کنانش. با اینکه شهر من زیبا بود، اما من هیچ چیز نمی دیدم...

اینجا ترکیه است، صدای مرا از آنکارا می شنوید...

تقریبا 3 روزه که آنکارا هستم. شهر ترک هایی که کلمه ای انگلیسی بلد نیستند. شهر کباب ترکی و بوی گوشت پر چرب. شهر مرد های هیکلی که به تازگی دریافته اند کچل کردن و تاتو داشتن می توانند جذاب باشد. شهر دختر هایی که بعضا با سینه های برآمده از زنانگی شان راضی هستند. لباس های تنگ می پوشند تا Secondary s e x Organ شان جذاب تر به نظر آید. شهری که در ماه رمضان برای کسانی که روزه می گیرند، چه جمعیت اکثریت باشند چه اقلیت، قرق نمی شود. شهری که یک شعبه بانک ملت دارد. شهری که روی زمینش کارت ویزیت دختران روسپی ایرانی و ترک در گوشه و کنار دیده می شود. شهر دختران محجبه ای که با دوستان دختر با ترکیب اروپائیشان می گویند و می خندند و احتمالا دوستان صمیمی ای هستند. شهر پسری که از اینکه صدای اعتراض موتور هارلی دیویدسونش را با گازهای بی جهت درآورد احساس غرور می کند. شهر زیتون شور و اسفناج پخته سر میز صبحانه. شهری که زنان ایرانی به سفر آمده می توانند چند روزی را دور از حجاب اجباری هر لباسی که دوست دارند بپوشند. شهری که می توانی از پلیسش نهراسی و ازشان آدرس بپرسی. با 2-3 کلمه انگلیسی راهنمائیت کنند و از اینکه به خیال خودشان شیرفهمت کرده اند با غرور دستانت را به علامت صمیمیت بفشارند.

اینجا آنکاراست. شهری که ایرانی ها در اینجا هم با هم کمتر مهربانند. شهری که برای یک وقت سفارت که هزینه یک تماس تلفنی و خرید یک pin code دارد، بین 300 تا 400 دلار پیاده ات می کنند. شهری که ایرانی ها برای گرفتن انواع و اقسام ویزاها، اعم از آمریکا، کانادا و انگلیس گذارشان به اینجا می افتد. شهری که به دختر ترکی که دست بالای بالا 20 سال دارد، ویزای آمریکا را به راحتی می دهند ولی به خانواده ای ایرانی که هزار تا مدرک اشتغال و حزانت والدین و حساب بانکی نشان می دهد به دلایل واهی جوابی سربالا نثار می کنند!

اینجا آنکاراست. شهری که تقریبا 3 ماه پیش با دستانی از پا دراز تر ازش برگشتم و این نوبت با برگه ای زرد. برگه زرد به این معنی است که بعد از گذشت 4-6 هفته باید هر روز به یک سایت کوفتی سر بزنم و ببینم اون شماره کذایی برگه زرد روی صفحه مانیتور ظاهر می شود یا نه؟ اگر که ظاهر شد به این معنیه که می تونم بعد از ظهر پنج شنبه ای مجددا برگردم و ویزای آمریکا رو در پاسپورتم داشته باشم و اگر تا آخر عمرم اون سایت کوفتی رو چک کردم و شماره کذایی ظاهر نشد به این معنی است که یا عضو القاعده هستم و در جایی بمبی ترکوندم یا قراره در آینده بترکونم. یا در اندیشه منفجر کردن خودم در کنسول آمریکا در اوگاندا هستم. یا به علت Shop Lifting یا Rape در آمریکا پرونده دارم. یا از زیر پرداخت مالیات در رفتم.

اینجا آنکاراست. شهری که در آن برای اولین بار از دیدن یک Fantasy Shop مشعوف شدم. خوف کردم و از ترس اینکه دوستان ترک قوی هیکل در اتاق پشتی مغازه شان آبروی چندین ساله ام رو بر باد ندهند فرار کردم بیرون. شهری که برای اولین بار رفتم در Starbucks تا ببینم اینهمه از قهوه اش تعریف می کنن منظورشون چیه.

اینجا آنکاراست. شهری که در آن متکدی، کودک کار، بی خانمان و کولی مانند تهران فراوان دیده می شود (استانبول اینجوری نیست. حداقل بخش اروپائی اش). شهر رفتن خانمها به لباس فروشی به گونه ای که سیری پذیری دیده نشود. شهر مسجد های غول پیکر و بزرگ. شهر کافه و تخته نرد. چای در استکان های کمر باریک و پیرمردهای سیبیلو.

اینجا آنکاراست. شهری که خانم مرضیه تا وقتی فهمید که تونستم ویزا بگیرم، پیشنهاد کرد که باهاش تماس بگیرم تا او هم ظرف 6 ماه از طریق ازدواج برام گرین کارت ردیف کنه. او نمی دونست که من درست زمانی که داشت در مورد شرایطش صحبت می کرد به فکر کافه لرد، فیلم "انتهای خیابان هشتم"، رستوران ته دیگ خیابان ونک و پائین تر از پارک وی، سینما آزادی، ابی، فیلم "اسب حیوان نجیبی است"، رستوران هانی عباس آباد، کافه هنرمندان، سینما فرهنگ، ترشی فروشی های توی تجریش، پاستا با سس آلفردو، کافه گالری ملت، فیلم 3 بعدی Hyogo، نزار قبانی، پیتزا در ب در، سیگار مالبرو قرمز، فیلم "چک"،کافه رمنس، ادکلن Azzaro Twin، پاستا ژوانی، اقاقیا، کافه دیپلمات، سیر و سلوک معنوی اتوبان همت به زین الدین، رستوران بالای بازار موبایل ایران، شکلات After Eight، رستاک، آبمیوه شاتوت آلبالو، نمایش "7 شب در نیویورک با مهمانی ناخوانده"، برگر ذغالی ظفر، مجتهد شبستری، جگرکی تو راه فشم، فیلم Notting Hill، آپاچی سعادت آباد، خیابون سنایی، گل ارکیده، شاملو، رستوران آناناس، رستوران آفتاب برج آفتاب، آلبالو خشکه بی بی، رستوران موبی دیک، بازارچه انجمن جمایت از کودکان کار، نقره فروشی بالاتر از پاساژ صفویه، لپ تاپ Vaio سری E، نقره فروشی برج آرین، ?Coffee, Tea Or Me، خیابان جم، ساندویچ جگر مرغ و آقای یگانه، اتوبان مدرس، کافه گل رضائیه، کفش Running سایز 38، رستوران تماشا میلاد نور، حافظ، رستوران دهکده فشم، نمایش 33% نیل سایمون، ساندویچی Big Boy، چرم مشهد، کافه وصال، رستوران پدرسالار فشم، مخیتو، ساعت سازی بالای میدان ولی عصر، کافه اخرا، فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی"، رستوران فلوت، ساعت 11- 12 شب جلوی مجنمع تجاری- کافه ای گاندی، ساندویچی پولانی سر سنائی، فیلم بوسیدن روی ماه، گل فروشی ایده میرداماد، آبمیوه فروشی میدان مادر، مجتمع تجاری الماس، پیتزا پنتری، مجسمه فروشی پاساژ قائم، رستوران نایب جردن، "نیمه های شب از من، 2 تا قرص ماه از تو"، رستوران فنسی عباس آباد، انباری مجتمع یاس، کافه رئیس، لواشک، جگرکی توچال، بهار نارنج، شکلات تلخ، فروشگاه خانه و آشپزخانه، تئاتر "خدای کشتار"، کافه گندم، خیابان ناهید غربی، تئاتر شهر، رستوران بازیلیکو، کوچه پس کوچه های الهیه، کافه گالری باغ فردوس، برجهای آتی ساز، کافه شمرون، گل فروشی یکی از خیابون های فرعی خیابون جم، ماگ قرمز رنگ Star Bucks، مثلث تیره و فرفره ویترا، آب میوه توچال، سریال House MD، دیزی خیابون ایرانشهر، پایان نامه، فارنهایت، کبابی ریحون، فیلم "خوابم میاد"، کافه زیر پاساژ جام جم، آجر فروشی های خیابان استاد حسن بنا، یک وانت پر از روزنامه، اطلس پود ولیعصر سر زرتشت، آبمیوه رفع عطش تخت طاووس، رستوران چنگال، کنسرت دنگ شو، مستر دیزی، جاده تهران جاجرود، کافه موون، کنسرت ارکستر سمفونی تهران، اردک آبی، ناصر خسرو و زیپ متری، کافه تئاتر پشت تئاتر شهر، فیلم "یکی می خواد باهات حرف بزنه"، کافه اوریانت، جغد، گل فروشی زعیم میدان پاستور، کبابی ایرانیان، فروشگاه ورزشی نیاک، کفش گورتکس، کافه نادری، کت و شلوار گراد، پیتزا پاشا، آتلیه عکاسی، نجاری خیابان بهار، Hyper Star، چلوکبابی جوان، مجتمع پایتخت، رستوران احمدبی، لاله زار و گاز فر دار، ساندویچ دلیوری رسپینا، نمازخانه مرکز تصویر برداری پزشکی دکتر اطهری، فست فود تیتو، تخته نرد و... بودم.


نمی دانم چرا برخی اوقات بهترین اتفاقات در بدترین زمان ها رخ می دهند. بد گفتم و بی حوصله ام، آخر این چه قراری است که گذاشتیم تا دیگر من لبخندت را نبینم؟


پی نوشت: کلمات ظاهرا بی ارتباطی که در بالا گفتم، رفته رفته تکمیل می گردند، چرا که مرور خاطرات و احساساتم ادامه دار خواهند بود.