سلام .
باز هم ننوشتن من طولانی شد واین به دلیل گوشه عزلت گرفتن و یا تریپ Depp برداشتن من نبود ، بلکه این روزها زندگی خیلی کیف داره . من در این مدت به سلطانیه رفتم و یکی از بزرگترین گنبد خشتی های جهان رو از نزدیک دیدم . تو کوچه پس کوچه های بخش اروپایی استانبول قدم زدم . پایان نامه ام رو با کلی جار و جنجال دفاع کردم و بعد هم تو راهروهای تو در توی سرد و نیمه تاریک کلیسای قرون وسطایی سنت استپانوس در جلفا کلی چرخ زدم و البته عیوض کباب زدم به بدن ، البته در تبریز و در کنار دوستان آذری و نیمه آذری ! در تمامی سفر ها همراه حامد بودم .
سفر یک روزه ام به سلطانیه در یک روز نیمه ابری مهر ماه اتفاق افتاد . شهری در 35-40 کیلو متری نرسیده به زنجان . گنبد سلطانیه در شهر سلطانیه قرار داره . اطلاعات توریستیش رو می شه از وبلاگ " هنوز در سفرم " حامد به دست آورد . من از حس و حال خودم می گم . با تمام بزرگیش این گنبد زیبا ظرافت عجیبی داشت . من در ذهن خود معماران بنا رو می دیدم که با وضو و در حال گفتن ذکر خشت رو خشت می ذارن . وقت اذان ، گل های خشکیده به دستان و صورت آفتاب سوخته اشون رو پاک می کنن و تجدید وضو می کنن . در ایوان بالایی گنبد که اون زمان هنوز نیمه کاره بوده ، نماز می خونن و بعد هم ناهاری و چرتی نصفه نیمه برای ادامه کار ! یادم میاد که 10-12 سال بیشتر نداشتم و نمای خونمون رو سنگ می کردیم . کارگران نصاب ، هنگام کار ترانه های بانوان لس آنجلسی رو زمزمه می کردن و برای پدر بزرگ من که اون موقع ها به دلیل فنی بودنش ، در این جور کار های نظارتی ، آدمی حرفه ای به حساب می آومد و از کم گذاشتن اونها در کار نمی گذشت و تا پای اصلاح کردن بهشون گیر می داد ، سنگ قبری با سنگهایی که تو دست و پاشون بود درست کرده بودن و اسم پدر بزرگ من رو هم نوشته بودن روش . پدر بزرگ هم اون رو دیده بود و با خنده ای که کمی هم به تلخی می زد ، اونو به ما نشون داد . و بعد هم دعواهای پدرم با کارگرها و ... . هنوز و کاملا شفاف لبخند بابابزرگ رو به یاد دارم .
بارها اتفاق افتاده که به دنبال دیدن یکی از این آثار باستانی کشورم آرزو می کنم که می تونستم مثل بابای بارباپاپاها کش بیام ! اون وقت دستم رو دور کل بنا حلقه میزدم و در آغوشش می گرفتم تا بدونه که افرادی هستند که به جز آثار معروف نقش جهان اصفهان و تخت جمشید شیراز ، به فکر اونها هم هستن . این حس رو به دنبال بازدید از گنبد سلطانیه ، ناریین قلعه میبد ، تپه سیلک کاشان و تپه نور سلطانیه داشتم . گنبد سلطانیه بی نظیر بود . اصلا جدای این حرف ها هر چی اثر بر جای مونده ابتدایی تر و درب و داغون تر ( که به نوعی بیانگر بیشتر بودن قدمتش هم هست )باشه ، من بیشتر ازش لذت می برم . سنگ ابزار های موزه ایران باستان با قدمت چند صد هزار ساله اشون بیشتر از آبگینه های دوران صفویه منو با خودش همراه می کنه . در سلطانیه سایه-آفتاب ایوان دور گنبد با اون طاق نماهاش و سقفهای گنبدیش منو با خودش می برد . حتی با تجسم این موقعیت که روی زمین فرش شده با خشت ایوان نشستم و مثلا مطالعه می کنم ، منو از خود بی خود میکرد. (هر چند که کتابم شوارتز جراحی باشه و برای امتحانی مثل امتحان رزیدنتی آماده بشم )
و استانبول ، شهری که تنگه بسفرش اونو به سمت اروپایی شدنش هل میده . و اون بخش اروپایی که مدرنیته و تکنولوژی ، این مهمان ناخوانده باختران ، که همه جا سرک می شکه و مورد استقبال قرار می گیره رو به فراخور حال خودش پذیرفته . ( که البته گریزی هم ازش نیست و باید اونو پذیرفت و بهش جای مناسبش رو داد تا دمی آروم بگیره و بی تاب نشه ، که بی تاب شدنش ، جلوه گری داره و بعد از هر جلوه گری هم عده ای جو گیر می شن و... ) در کوچه های استانبول که قدم می زنی ( جایی مثل خیابان استقلال ) محو تقابل مدرنیته و سنت می شی . همیشه هم تقابل این دو با هم بد نیست ، من که لذت می بردم . البته هر چه تقابل این دو مربوط به اخیر تر باشه ، برخی بیشتر دارن ادا در میارن و برخی جنبه بعضی چیزا رو ندارن . در پشت میز و صندلی های کافه هایی با شکل و قیافه قدیمی ، که در کنار خیابون و در کوچه پس کوچه ها چیده شده بودن ، دختر پسر هایی که تو بغل هم بودن و آبجو می خوردن ، در کنار پیر مرد هایی که در انتظار خنک شدن چایشون در استکان های کمر باریک ، تخته نرد بازی میکردن دیده میشدن .(همون استکانهایی که تو ایران ما کمتر دیگه پیدا میشه و یه قلپ چایی بیشتر توش جا نمی شه ). در همون خیابون تراموایی با صندلی های چوبی ، با سرعتی که اگر می دویدی ازش جلو می زدی ، از جلوی مغازه های پوشاک مارک دار ، Mc Donalds و Pizza Hot و سینما هایی که درش Saw V در حال اکران بود رد می شد .پیرمرد و پیر زنی از جلوی کلوب های شبانه خیابان استقلال رد میشدن که به قول حامد انگار قبلا یک نوبت سر پل تجریش دیده بودیشون . اتفاقا اینجا هم پیرزن روسری بر سر داشت . دختر پسرهایی که با اینکه ارتباطشون با هم عادی تر از ایران شده بود ، ولی باز هم در مواقعی به شکلی عمل می کردن که می فهمیدی هنوز نمی تونن این فرهنگ وارداتی رو به درستی زندگی کنن .
شب اول که در ترکیه جشنی ملی برپا بود و ترک ها که چقدر کشورشون رو دوست دارن ، (و من فهمیدم که در فینال مسابقات سبک وزن کشتی چقدر بردن کشتی گیر ترک برایش دارای اهمیت است ، شاید برخی اوقات خیلی بیشتر از سبک وزن های ایرانی ، که زمانی خوردن ، مانع سر وزن رسیدنشان میشود - که البته شاید چند درصد بیشتر مقصر نباشند - به هر حال بی انگیزگی شاید آدم رو از زندگی کردن هم سیر بکنه) و بزن و بکوبی که در میدان تکسیم بر گزار شد و برایم تازگی داشت و هیجان که برم و ببینم چه خبره . و باز هم تابلو بودن دوستان ایرانی و مست و پاتیل شدن 16-17 ساله های تازه به دوران رسیده ترک .
ایا صوفیا و سلطان احمد که به حدی به هم نزدیکند که در نیمه های شب ، هنگامی که میدان ایاصوفیا از توریست خالیست ، احتمالا خاطرات دوران عثمانی خود را برای هم نجوا می کنند . و Topkapia که کاخ-موزه ای به جا مانده از دوران عثمانیست . زمانی که مسلمانان در اوج ثروت و قدرت بودند و از امپراطوری ایران هدیه دریافت می کردند . ( نادر تخت طلای جواهر نشان هدیه می داد و به هندوستان حمله می کرد !) و پادشاهی مسلمان ، که در حالی که آمار زن و فرزندانش از دستش در رفته بود از قدم زدن در حیاط مشرف به دریای مرمره لذت می برد و مدل نقاشان ماهر اروپایی می شد. ( به یاد فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما افتادم ، زمانی که وزیر اعظم دستور داد که فرزندان ناصر الدین شاه به حضور مشرف شوند . و ناگهان در نمایی باز نشان داده شد که سالن کاخ تبدیل به حیاط یک دبستان مختلط شد و بچه های قد و نیم قد ، دختر و پسر ، شروع به ورجه ورجه در سالن کردن . در این اوضاع بود که پسر 4-5 ساله ای سیاهپوست در اطراف ناصرالدین شاه می پلکید . از وزیر اعظم در مورد منشا پسر سوال شد ، معلوم گردید که مربوط به همسری در حرمسرا می باشد که مدتی پیش از آفریقا وارد شده بود ! ) . و شمشیرهای منتسب به حضرت رسول و حضرت علی که به نمایش گذاشته بودند . شمشیر حضرت علی که من اگر دوبار می چرخوندم ، شب از مچ درد خوابم نمی برد و مقایسه آن با شمشیر های منتسب به ابوبکر و عمر که به نظرم فقط کاربردی نمادین داشت و تنها برای اینکه بگی ما هم شمشیر داریم . شاید کودکانه باشه ولی به واسطه همون شمشیر ها طرفداریم از حضرت علی خوشایند اومد والبته حس بدی که هر از گاهی در همچون شرایطی به سراغم میاد که من دارم روز به روز از مذهب دورتر و دورتر می شم . پیراهنی که ادعا داشتند برای حضرت زهراست و لباسی کودکانه که نام امام حسین در زیرش دیده می شد . جعبه هایی که حاوی ریش حضرت رسول بود ! و عصای حضرت موسی که جدا به نظرم خالی بندی میومد ! آخه بیشتر شبیه تکه ای نی بود که اگر من یک چهارم وزنم رو روش می دادم بی شک 5 تیکه می شد ! و فضای همین بخش دینی نمایشگاه که صدای قرآن در فضا طنین انداز بود و وقتی بازدیدت تموم می شد ، متوجه می شدی که منشا صدا از کجاست . در اتاقی دیگر در نزدیکی درب خروجی ، فردی به شکل زنده قرآن می خوند ، واین خود چقدر برای تورسیت های آمریکایی و اروپایی جذاب بود !
و جزیره بیوک آدا و دوچرخه سواری به اتفاق مریم . دوچرخه هایی که داغون بودن و پیرزن اجاره دهنده که اینقدر گفت حرام حرام ، که به خاطر رهایی از عذاب وجدان تقریبا اجاره بها رو تمام و کمال پرداختیم ( وگرنه اولش داشتیم نصفشو می دادیم به خاطر خرابی پشت سر هم دوچرخه ها ). و رفتن تا بالای تپه و دیدن کلیسایی قدیمی با اون اسقف ریش بلند و با نمکش . و آشنا شدن با پسری بیست و چند ساله ترک که برعکس تمامی اونها انگلیسی خوب حرف میزد و عاشق سینمای ایران به خصوص کارهای مجیدی بود و به تهران هم سفری کاری داشت . از تهران هم خوب می گفت ، اما بر عکس بقیه ترکها قربون صدقه احمدی نژاد نمی رفت .
کاخ اتاتورک هم زیبا بود . ( اگر به ترکی می گفتی آتاتورک متوجه نمی شدند ، حتما باید می گفتی آتاتورکوم !) و ترکها هم آتاتورک رو دوست داشتن . مثل قدیمی های خودمون که بعضا هم از رضا شاه تعریف می کنن . هم او بود که رسمالخطشون رو تغییر داد و اونها مجبور شدن که ترکی رو انگلیسی بنویسن ، دیگه ترکی رو نمی تونی پیدا کنی که بتونه شعر های نوشته شده بر روی دیوار های Tpokapi ، که به رسمالخط فارسی نوشته شده و برخی از ابیاتش برای ما فارس زبونها معنی داره رو بخونه . رها بودن مردم از قوانین حجاب رو هم که رضا شاه و آتاتورک متولی به سر انجام رسوندنش بودن . اما ایرانیان رو مگه می شه به راحتی از اعتقاداتشون جدا کرد ؟ مثل همین الآن که در تهران ما مردم دغدغه حجاب رو ندارن ، حالا هی طرح های عریض و طویل مبارزاتی-بگیر ببندی رو به اجرا بذار ، حل نمی شه اخوی ، حل نمی شه !( به قول رضا مارمولک بهشت زوری نمی شه ، اونقدر فشار میدی که از اونور جهنم می زنه بیرون ! )
و محله اورتاکوی که کنار پلهای غول پیکر متصل کننده بخش اروپایی استانبول به بخش آسیایی بود . و کلمپه ای که با مریم شراکتا خوردیم . در کوچه پس کوچه هایی که مانند استقلال دارای فضایی قدیمی و بسیار دوست داشتنی بود ، در یکی از غروبهای طول مدت سفرمون قدم زدیم .
در روز آخر هم بازدید 6 ساعته من از موزه مردم شناسی استانبول که بعد از 6 ساعت ، زمان کاری موزه به پایان رسیده بود و بازدید من تموم نشد و منو بیرون کردن . ( اونی که منو بیرون می کرد از نامم پرسید و گفت که مثل من شیعه جعفریست و البته با احمدی نژاد هم کلی حال می کرد ). موزه Archiology استانبول خیره کننده بود . آدم از خود بی خود می شد . چی بگم دیگه ، می رفت فضا ! اگر همچون فضایی در تهران موجود بود ، بی شک در مدتی که برای رزیدنتی درس می خوندم ، چند روزی در ماه رو به اونجا اختصاص می دادم ، در فضای خلوت و ساکت اتاقها و راهروها ، پشت میز های بزرگ و صندلی های راحتش 2 ساعت درس می خوندم و نیم ساعت هم به عنوان استراحت ، در بین قفسه های با طراحی بی نظیرش قدم می زدم و محو اشیای با قدمت چند ده هزار ساله اش می شدم . ( عکس های این موزه نیز در وبلاگ " هنوز در سفرم " هست ! )
خودم رو در کنار انسانهای نیمه برهنه بدوی میدیدم که کاسه ای گلی و زمخت رو در دست گرفتم و بعد از شکاری طاقت فرسا آب می نوشم ! برادرم از شاخ گاو زخمی عمیق برداشته و شاید کاری از دست هیچکس ساخته نباشه ، خودم بخشی از روده هاش که بر روی شاخ گاو جا مونده بود رو دیدم ! اصلا نمی تونم تصور کنم حس خویشاوندی در بدویت تا چه حد می تونسته جدی و تاثیر گذار باشه . شاید من تنها برای اینکه خونه رو بو ور نداره و هممون مریض نشیم ، زحمت دفن برادرم رو به خودم می دادم .( البته به این دلیل به این راحتی از ترکیدن وبعد مراسم آیینی کفن و دفن برادر حرف میزنم که خودم برادر ندارم !) بخش ایران باستان و مصر باستان که حیرت آور بود و مجسمه های مربوط به یونان و رم باستان که انواع رب النوع ها و الهه ها رو نشون می داد . اونجا بود که فهمیدم Nike الهه پیروزیست ! وانواع تابوت های مصری و اسکلت هایی که از اون زمان بر جای مونده بودند . و تابوت اسکندر نامرد که باید روش قضای حاجت کرد . و کلی چیز دیگه که اگه بخوام بگم ، باید تا صبح بنویسم .
در مورد دفاع پایان نامه ام هم فقط همینو بگم که جلسه دفاع محل تصفیه خرده حساب های اطبای محترم با همدیگه اس . نمره آدم کاملا به این ربط داره که استاد راهنمات آدم با نفوذی باشه یا دارای سمتی توی دانشگاه باشه . خدا نکنه که استاد راهنما با اعضای شورای پژوهشی قبلا کانتکت داشته باشه ، دیگه خر بیار و باقالی بار بزن ، 700 کیلو ! بعد از دفاع هم جات وسط همون باقالی ها خواهد بود . به هر پایان نامه برای دفاع نیم ساعت وقت می دادن . من یک ساعت و نیم داخل بودم و داشتم به گیر و گور های هیت داوری در پیت جواب می دادم . بگذریم از اینکه به کردان بودن هم محکوم شدم ! و من که خواستم همچین بزنم تو دهن این رفیقمون که گفته بود شبیه کردان از خودم دفاع می کنم که خورده هاشو از تو حیاط جمع کنن . ولی دیدم توجمعمون lady محترم نشسته ، بی خیال شدم !
دوشنبه گذشته بود که برای باز دیدی از کلیسای سنت استپانوس به اتفاق حامد سفری جاده ای داشتیم به جلفا . هر چقدر بگم که چقدرخوش گذشت کم گفتم . این کلیسای قرون وسطایی در 20-25 کیلو متری جلفا قرار داره . بر روی تپه ای که کوهای اطراف استتارش کرده اند و بهش رمز آلودی بیشتری دادن . به خاطر همین کوههاست که تا ساعت 11 صبح آفتاب به بنا و حیاط کلیسا نمی رسه و همین نمور بودن و سرد بودن کلیساهای قرون وسطایی رو تداعی می کنه . وقتی در راهرو های نیمه تاریک کلیسا قدم می زنی صدای زمزمه راهبان جوانی رو می شنوی که در یک غروب سرد پاییزی با بالاپوشهای نازکی که به تن دارن و در حالی که از سرما به هم فشرده شدن ، در حال برگزاری مراسم عشای ربانی هستن ! شاید آن طرف تر هم در ساختمان اصلی کلیسا مراسم اعتراف و توبه ی همانند گالیله ای به اتمام رسیده و اسقفان اعظم پیروزمندانه به سمت استراحت گاه های خود برای صرف مرغهای بریان در حال حرکت هستند . به گفته مسوول کلیسا ، ارامنه جلفای اصفهان سر منشایی از این جلفا و از این کلیسا دارن و به دستور شاه عباس در دوران صفویه به اصفهان کوچانده شدن . هنوز هم هر سال ، در تیر یا مرداد ماه ، جمع کثیری از ارامنه برای مراسم مذهبی به این کلیسا مراجعه می کنن . ما هم کلی ازش عکس گرفتیم و چرخیدیم . فقط ما دو نفر بودیم که از کلیسا بازدید می کردیم .
تا کنون هیچ کاری برای من لذت بخش تر و مفرح تر از سفر نبوده . من آدمی هستم که اگر 80 میلیون پول داشته باشم ، و اولویت دیگه ای توی زندگیم نداشته باشم ، به جای خرید مورانو ، با دوچرخه به جهانگردی می پردازم و 80 میلیون رو در مسیر خرج می کنم . مثل اون آلمانی جُلی که توی خانقاه چلبی اوغلوی سلطانیه دیدم و انگلیسی خوب می دانست . او از Ok گفتن های مداوم کارمند میراث فرهنگی خانقاه در پاسخ به سوالاتش در مورد بنا هیچگونه اطلاعاتی در مورد تاریخچه اون به دست نیاورد . پس من به توضیح دادن اونچه که مسوول خانقاه به فارسی برامون گفته بود ، به انگلیسی براش پرداختم . بعد هم گپ بعد از توضیح . وی مرد سی و چند ساله ای بود که دو ماه گذشته اش رو در سفر گذرونده بود . او دوچرخه ای داشت که خودش طراحی و ساخته بود و به تمام مسایل فنی آن آگاهی داشت . اون روی دوچرخه به حالتی نیمه دراز کش و البته در موقعیتی کاملا راحت رکاب می زد . تمام وسایلش از جمله محل خواب ، خرد و خوراک ، وسایل شخصی و ابزار آلاتش رو درون دو کیسه خورجین مانند بر پشت دوچرخه اش حمل می کرد . از آلمان راه افتاده بود و مسیر ترکیه تا ایران و سپس پاکستان تا هند رو رکاب میزد و تصمیم داشت در بازگشت هند به سمت آلمان رو پرواز کنه . خرج اون دو ماهش فکر می کنم در حد 300 یورو شده بود . عمده خرجش هم مربوط به مساله خورد و خوراک در ترکیه و ویزای 90 یورویی ایران بود . کاملا یک فرد کنده شده از دنیا نشون می داد . برادران کارگر افغانی هم در این زمونه ، شلواری که او پوشیده بود رو دیگه نمی پوشن . چشمان سبزش در میان صورت آفتاب سوخته اش و دماغ قرمز شده اش برقی از زیرکی و استقلال داشت . او یک نمونه کامل از یک جلای وطن کرده برای من بود . و البته موقت بودن این امر نیز آدم رو از استرس های این کار تا حدی دور می کنه . به حالش غبطه خوردم و هر از چند گاهی بهش فکر می کنم .
آسمان ابری بود ، خورشید در انتظار گذر ابر ، تا که آفتابش را برساند به زمین ، ابر از بی اعتنایی خورشید گریست.