آدم بی خیال دری وری گفتن است...
با Health Link مشغول گشتن در پرونده های الکترونیکی بیماران هستم تا اطلاعات ناقص Database رو کامل کنم. همینطور که با خودم فکر می کنم که چقدر جالب که همه پیشینه مدیکال، با کلیک هائی مشخص شود؛ که چقدر در زمان اورژانس کاربرد دارد و از هزار و یک نفر نباید History متناقض بگیری، ناگهان صدایی بلند –نه آزار دهنده- در فضای ساکت طبقه 3 WIMR (Wisconsin Institute for Medical Research) می پیچد. چراغ های سفیدی فلش می زنند و صدا می گوید: “There is a fire detected in the building, Please leave immediately”. چند ثانیه منتظر می مانم که مامور های security بیایند و بگویند که این فقط چک کردن سیستم هشدار است و لازم نیست از جایتان تکون بخورید. خبری نمی شود. بر می گردم و به Sarah M که پشت به من کماکان به LCD نازک MAC Book Air 10-12 اینچی اش زل زده است (همان که من در فانتزی هایم روزی خواهم دزدیدش، چرا که MAC Book گران است چه برسد به Air اش و من هنوز در خریدن یک iPad صبر و استقامت را پیشه کرده ام، حالا Mac Book که جای خود دارد) می گویم: “Is it serious”؟ بدون اینکه برگردد با صدای آه داری می گوید: “Yepp I think so!”. جوابم را می دهد، چون تابلو است من با او هستم و در این Cube های لعنتی استیل Matrix ای که فقط دیواره های کمی بلند تر دارند، اگر تو با صدایی معمولی چیزی بپرسی به این معنی است که تصمیم داری با هم Cube ای ات مراوده کلامی داشته باشی. با دلخوری بلند می شوم. باید این ها رو زودتر تموم می کردم و درس خوندن امروز رو شروع می کردم. در حین رفتن از Jocelyn می پرسم: "Should we take our precious properties?". می گوید که نه و اینکه فقط کتم لازم است تا در سرمای بیرون فریز نشوم... . برای من جالب است که جملاتی که به کار می برم واقعا تا چه حد خنده دار هستن؟ می دانم که هستن. فقط دوست دارم میزانش را بدانم. چیزی که گفتم دقیق مثل این است که در زمان آلارم آتش در ساختمانی در ایران (اگر مجهز به آن باشد) بشنوی کسی از توی می پرسه: "آیا باید دارائی های باارزشمان را همراهمان برداریم؟". اون دفعه داشتم از در بیرون می رفتم که Yewett از من پرسید که کجا می رم. وسط روز بود که WIMR را ترک می کردم. گفتم: "I am going to go to the United States Postal Service office!". مثل این است بگویی: "قصد دارم به دفتر سازمان پست جمهوری اسلامی ایران بروم!". گفت می تونی بگی داری می ری USPS office! با خودم فکر کردم "Post Office" را ترم سوم کانون می خواندیم یا دوم؟!!!
به شدت فکرم مشغول درس هاست. این USMLE Step 1. با خودم می گم بچه تو از زندگی 15 سال قبل ات چزی فهمیده ای اصلا؟ همه اش استرس امتحان و بخش و کشیک و مورنینگ ریپورت و پایان نامه و طرح و مریض نیمه شب و بیمار بی قلب و تنفس و رفتن و امتحان و پیدا کردن پوزیشن و درست تحقیق کردن و استفاده بهینه از وقت و... . والد درون عزیزم. ای نامرد ترینی که تا به حال دیده ام. من از تو تشکر می کنم. بابت دهنی که تا به حال از من سرویس کرد و چیزهایی که unprotected نثارم نمودی. یادم میاد که تا اواخر دبیرستان خیلی کتاب می خوندم. فقط هم کتاب داستان. یادم میاد شبی که تب داشتم و بهانه ای برای درس نخوندن، بابا لنگ دراز چاپ زمان شاه رو تموم کردم. از مقطعی والد درون عزیز دست به کار شد، پیغام هایی مبنی بر اینکه داستان خوندن وقت تلف کردن است، مخابره کرد. فکر می کردم داستان فقط جنبه سرگرمی دارد و من با وجود کنکور و بعد دانشجوی پزشکی بودن باید سرگرمی محدودی داشته باشم. زورش به هری پاتر نرسید. اون هم در سن 19- 20 سالگیم. با خودم می گفتم بعد از امتحانای پایان ترم. بعد از امتجان علوم پایه، بعد از امتحان پره اینترنی، بعد از کارهای پایان نامه، بعد از امتحان های USMLE و کلی هم کتاب انبار کردم در این مدت. همه کتاب های غیر رمان. اما من رمان دوست داشتم و والد عزیز هنوز به من اجازه خواندن کتاب نداده است. سر فیلم دیدن هم تا حدودی زورش رسید و من فقط در زمان اینترنی و طرح فیلم های زیادی دیدم. واقعا دلم برای لم دادن و ساعت ها کتاب خواند تنگ شده. کار های دیگر وقت آدم را محدود تر می کند. فضای انتخابات و آینده و دلم که هنوز برای ایران ام می سوزد. فکر می کنم که بر می گردم و از همه بچه های توی محک و انجمن، از همه بدبخت هایی که چند روز زندگی به شیوه معیشت روزمره شان از توان من خارج است، از همان حاجی فیروزهای کتک خورده، کسانی که شماره تلفن و گروه خونی شان رو برای فروختن کلیه با رنگ بر دیوارهای بیمارستان لبافی نژاد می نویسند، هر کسی دکتر مفتی بخواهد، من در دسترس خواهم بود. با توانائی هایی بیشتر. می دونم خیلی کلیشه ای شد. اما تو به من صداقت نشان بده تا خودم همه اش را بخرم. کمی فقط کمی. حالا بالاترین آدم ها وقیح ترین شده اند. و مردم چمن لگدکوب شده کارزاری که خون و خشم طرفین درگیر با سم اسبانشان بر آنها مهر گردیده است. خاک بر سر من که title مرام من شبیه مال این ها نوشته می شود. قدر وحشتناک است چنین آئینی. و من، من دور افتاده تنها از مزیت گوگل پلاس و دسترسی ناحدود استفاده می کنم و برخی اوقات زمان از دستم در می رود و می بینم چند ساعت فقط خوانده ام و share کرده ام. حرص خورده ام و خندیده ام. بعد سر و کله والد عزیز هم پیدا می شود که همه بدبختی ها کامل شود و خدایی نکرده جائیش لنگ نزند. با عذاب وجدان که وقت تلف کردم و فکری مشغول که به هزار یک جا سر می زند، روبروی کتاب First Aid می نشینم. غذای frozen مصنوعی اینجایی می خورم و مثل هر آدمی از حوای عالی دم بهاری که آرزو دارم از دستش ندهم و فرصت احتمالی رزیدنتی در اینجا متشکر می شوم. به یاد دم بهار تهران می افتم. زمانی از شهرم که عالی است. که لنگه اش در هیچ زمان سال پیدا نمی شود. حالا دم عید و بوی تازگی هوا و نسیم های ملایم و شب های دیرهنگام تر دم نوروز برای من معنایی تازه دارد. حامد. حامد عزیزم. باید باز هم دم عید با هم تهران باشیم. شاید من بیام دبیرستان نیکان و بهت سر بزنم. به هر بهانه ای. بی هیچ بهانه ای. شاید باز هم هوس کنی روزهای تعطیل نوروز رو مراقب کنکوری های نیکانی باشی. قول می دهم بیام تا از فیلمهای جدید و خاطرات سفر هایمان با هم بگوئیم. سفرهای کاشان و تبریز و گنبد سلطانیه و جلفا تکرار نشدنی هستند برای من... . از راه دور بهت سال نو رو تبریک می گم، حتی اگر حوصله خواندن اینجا را نداشته باشی. سال نو را به تو هم تبریک می گم. تویی که داری من را می خوانی و در حد این وبلاګ می شناسی ام و شاید به اندازه تمام هیجانات شیرین نوروز سالی که رفت...
خدا گفت: "حوایی یا هوایی؟"
آدم گفت: "تو که می دونی، چرا می پرسی آخه؟"
خدا لبخند زد. از این مدلهایی که منتهی الیهه بالا و راست دهن آدم به سمتی متمایل شده و بخشی از سفیدی دندان های پیشین جانبی نمایان می شود. در این مایه ها که اگر کارهای من به توی آدمیزاد می رفت که حالا وضع ات این نبود. دلار هم 3700 تومان نمی شد لابد. هرکس هم دروغ می گفت باد فتق می گرفت و باد فتق اش می ترکید (نه ترکیدن در عالم Real Pathology، ترکیدن در عالم کارتونی) تا آبرویش برود و دیگر نتواند در انظار عمومی ظاهر شود و...
آدم زیر لب بد و بیراه گفت. با اینکه می دانست خدا می داند....
به شدت فکرم مشغول درس هاست. این USMLE Step 1. با خودم می گم بچه تو از زندگی 15 سال قبل ات چزی فهمیده ای اصلا؟ همه اش استرس امتحان و بخش و کشیک و مورنینگ ریپورت و پایان نامه و طرح و مریض نیمه شب و بیمار بی قلب و تنفس و رفتن و امتحان و پیدا کردن پوزیشن و درست تحقیق کردن و استفاده بهینه از وقت و... . والد درون عزیزم. ای نامرد ترینی که تا به حال دیده ام. من از تو تشکر می کنم. بابت دهنی که تا به حال از من سرویس کرد و چیزهایی که unprotected نثارم نمودی. یادم میاد که تا اواخر دبیرستان خیلی کتاب می خوندم. فقط هم کتاب داستان. یادم میاد شبی که تب داشتم و بهانه ای برای درس نخوندن، بابا لنگ دراز چاپ زمان شاه رو تموم کردم. از مقطعی والد درون عزیز دست به کار شد، پیغام هایی مبنی بر اینکه داستان خوندن وقت تلف کردن است، مخابره کرد. فکر می کردم داستان فقط جنبه سرگرمی دارد و من با وجود کنکور و بعد دانشجوی پزشکی بودن باید سرگرمی محدودی داشته باشم. زورش به هری پاتر نرسید. اون هم در سن 19- 20 سالگیم. با خودم می گفتم بعد از امتحانای پایان ترم. بعد از امتجان علوم پایه، بعد از امتحان پره اینترنی، بعد از کارهای پایان نامه، بعد از امتحان های USMLE و کلی هم کتاب انبار کردم در این مدت. همه کتاب های غیر رمان. اما من رمان دوست داشتم و والد عزیز هنوز به من اجازه خواندن کتاب نداده است. سر فیلم دیدن هم تا حدودی زورش رسید و من فقط در زمان اینترنی و طرح فیلم های زیادی دیدم. واقعا دلم برای لم دادن و ساعت ها کتاب خواند تنگ شده. کار های دیگر وقت آدم را محدود تر می کند. فضای انتخابات و آینده و دلم که هنوز برای ایران ام می سوزد. فکر می کنم که بر می گردم و از همه بچه های توی محک و انجمن، از همه بدبخت هایی که چند روز زندگی به شیوه معیشت روزمره شان از توان من خارج است، از همان حاجی فیروزهای کتک خورده، کسانی که شماره تلفن و گروه خونی شان رو برای فروختن کلیه با رنگ بر دیوارهای بیمارستان لبافی نژاد می نویسند، هر کسی دکتر مفتی بخواهد، من در دسترس خواهم بود. با توانائی هایی بیشتر. می دونم خیلی کلیشه ای شد. اما تو به من صداقت نشان بده تا خودم همه اش را بخرم. کمی فقط کمی. حالا بالاترین آدم ها وقیح ترین شده اند. و مردم چمن لگدکوب شده کارزاری که خون و خشم طرفین درگیر با سم اسبانشان بر آنها مهر گردیده است. خاک بر سر من که title مرام من شبیه مال این ها نوشته می شود. قدر وحشتناک است چنین آئینی. و من، من دور افتاده تنها از مزیت گوگل پلاس و دسترسی ناحدود استفاده می کنم و برخی اوقات زمان از دستم در می رود و می بینم چند ساعت فقط خوانده ام و share کرده ام. حرص خورده ام و خندیده ام. بعد سر و کله والد عزیز هم پیدا می شود که همه بدبختی ها کامل شود و خدایی نکرده جائیش لنگ نزند. با عذاب وجدان که وقت تلف کردم و فکری مشغول که به هزار یک جا سر می زند، روبروی کتاب First Aid می نشینم. غذای frozen مصنوعی اینجایی می خورم و مثل هر آدمی از حوای عالی دم بهاری که آرزو دارم از دستش ندهم و فرصت احتمالی رزیدنتی در اینجا متشکر می شوم. به یاد دم بهار تهران می افتم. زمانی از شهرم که عالی است. که لنگه اش در هیچ زمان سال پیدا نمی شود. حالا دم عید و بوی تازگی هوا و نسیم های ملایم و شب های دیرهنگام تر دم نوروز برای من معنایی تازه دارد. حامد. حامد عزیزم. باید باز هم دم عید با هم تهران باشیم. شاید من بیام دبیرستان نیکان و بهت سر بزنم. به هر بهانه ای. بی هیچ بهانه ای. شاید باز هم هوس کنی روزهای تعطیل نوروز رو مراقب کنکوری های نیکانی باشی. قول می دهم بیام تا از فیلمهای جدید و خاطرات سفر هایمان با هم بگوئیم. سفرهای کاشان و تبریز و گنبد سلطانیه و جلفا تکرار نشدنی هستند برای من... . از راه دور بهت سال نو رو تبریک می گم، حتی اگر حوصله خواندن اینجا را نداشته باشی. سال نو را به تو هم تبریک می گم. تویی که داری من را می خوانی و در حد این وبلاګ می شناسی ام و شاید به اندازه تمام هیجانات شیرین نوروز سالی که رفت...
خدا گفت: "حوایی یا هوایی؟"
آدم گفت: "تو که می دونی، چرا می پرسی آخه؟"
خدا لبخند زد. از این مدلهایی که منتهی الیهه بالا و راست دهن آدم به سمتی متمایل شده و بخشی از سفیدی دندان های پیشین جانبی نمایان می شود. در این مایه ها که اگر کارهای من به توی آدمیزاد می رفت که حالا وضع ات این نبود. دلار هم 3700 تومان نمی شد لابد. هرکس هم دروغ می گفت باد فتق می گرفت و باد فتق اش می ترکید (نه ترکیدن در عالم Real Pathology، ترکیدن در عالم کارتونی) تا آبرویش برود و دیگر نتواند در انظار عمومی ظاهر شود و...
آدم زیر لب بد و بیراه گفت. با اینکه می دانست خدا می داند....
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:8 توسط حسین
|