این آخرین مهر ئه از آخرین پائیز...

باد میاد. انگار داره خبر بهترین فصل سال رو از دور دست ها میاره. هوا کمی خنک شده و برگ های چنار های پشت خونه کم کم طلایی رنگ می شن. شب های بلند دوست داشتنی سال از راه می رسن. شاید این که گفتم خواستگاهی شرقی داشته باشد. نمی دانم چرا یاد "تادائو آندو" می افتم و ساختمانی که از او در ویترا دیدم. با اثر 3 برگ باقی مانده بر روی پنل های بتونی plain دیوار هایش. در فضای جدا افتاده بنا هم حس و حال در خود فرو رونده ی آشنای شرقی حاکم بود.

خزان در راهه. شاید بشه بارون های پائیزی رو هم دید. فکر می کنم این واقعا آخرین مهر باشه از آخرین پاییز. شاید برای مدتی...


باید قدم زد. در تاریکی روزهای ابری پاییزی...

کافه نادری اتریشی ها!!!

زمانی می آید که انگار از همه چیز خیالت راحت است. هیچ استدلالی پشتش نیست. حتی منتظر تغییرات مهمی هستی که تو را پرت می کند آن دور ها. تغییراتی که تلخ به نظر می آیند و هست. می دانی که در تو چیزی تغییر کرده است و از جهاتی آدم قبلی نیستی. خیلی اوقات مطمئنی که درست انتخاب کردی هر قدر هم که عجیب به نظر آید. اگر به بقیه نشانش بدهی، به آنهایی که تغییرات مرموز در طول زمان تو را در نیافته اند، ماتشان خواهد برد که چه مناسبتی است بین شما!!!
عجیب هستند این فکر های هم زمان. بیشتر اوقات می گویی که برایش تا ته دنیا هم که شده می روی و انرژی این کار را ذخیره شده در پاهایت می بینی. زمانی احساس می کنی Forrest Gump ای بیشتر نیستی و از شدت قدم زدن در خیابان های وین فقط در پاهایت خستگی است. فکرت کند شده از بس که Shot های تصویری متعددی را یکی پس از دیگری هندل کرده ای. خیابان های وین تاریک شده اند. آرامش مدرن خوشایندی همه جا پخش است. مردم وین کافه نشینند. دم در کافه ها توی پیاده رو ها نشسته اند و آرام با هم حرف می زنند. همهمه و خنده های کم صدا. آبجو می نوشند یا تارت زردآلوی معروف اتریشی می خورند. آرام در حال و هوای خودت از جلوی شان رد می شوی در حالی که فکر می کنی که کدام لباس را بخری. دنگ شو در گوشت می خواند: "دیده می بندم که شاید، حجاب تاریکی گشاید. در خاطرم نقش تو آید. بگریزد اما چون نقش رویا، ز چشم من گذشته ها..."
... و شاید شیرین ترین قسمت سفر اروپا، آن مثلث زیبای مشکی باشد. همان که در موردش فکر کردی که چه زیبا خواهد شد اگر بگذاردش زیر آن Mug سرخ رنگ. و کنارش برای یکی از مربع های After Eight درون زرورق کاغذی جایی باقی بماند. و بعد می بینی که چقدر خوشش آمده است...
تصور اینکه لم داده و چای آب بسته سردی که هیچ کس دیگه ای در این دنیا دلش نمی خواهد بخورد را آرام آرام از لبه لیوان می نوشد، خیال زیبائی است.


من اگر رفتم به یادم بیانداز که خاطراتمان را در چمدانی که به بار می دهم نگذارم...

33% نیل سایمون

همیشه دوست داشتم اینجا با تناوب بیشتری به روز گردد. با شرایطی که احتمالا در آینده پیش خواهد آمد، این صفحه شاید بدل شود به دفترچه خاطراتی که پست های جدید را با سرعت بیشتری در خود جای دهد. خوب این من و این آنچه که می خواستم. شاید برای دست گرمی...

رفتیم نمایش "33% نیل سایمون". اگر بخوام در جمله ای توصیفش کنم، عالی ترین تیاتری بود که دیده ام. هرچند که رفرانس خوبی برای اظهار نظر در باره نمایش دیدن نیستم، اما خوب در این 7-8 تایی که به تماشا نشسته ام، بهترین بود. "محمد یعقوبی" آدم معروفی است و حتما نکات تکنیکی کارش زیاد. از منظر آماتور من اما بارز ترین ویژگی نمایش رفت و برگشتی بود که از فضا و دیالوگ های کمدی به فضایی پر از حرف های جدی و عمیق می شد. پژمان می گفت: "در حال حاضر زندگیمون، یکی از زیباترین زندگی هایی هست که به مشکل خورده!". و البته که تیکه های مثبت 18 اش که بی نظیر بود و جالب این که اصلا احساس نمی کردی که داره به قیمت این جور دیالوگ ها، جذابیت نمایش رو بالا می بره. بخش خیلی دلچسبش البته، تبدیل شدن بلیط های پله مون به صندلی بود، به علت نیومدن چند نفری که ان شاءالله که اتفاقی براشون نیافتاده بود و عروسی دعوت شده بودن!!!

ویزای شنگن آمد. و کنفرانس IDRC و Presentation من، 30 آگوست مطابق با 9 شهریور ماه. 4 شنبه 8 ام پروازمه. اسلاید ها رو آماده نکردم. در این دوران گذار آزار دهنده با خود فکر می کنم ای کاش زمان سفرم کوتاه تر می شد و بیشتر ایران می بودم. همزمان دوست دارم Venice Biennale رو ببینم و یک شب در یکی از Concert Hall های وین به موسیقی گوش بدم. موزه ویترای بازل هم به توصیه دوست آرشیتکتم زیباست. به شدت به این فکر می کنم که به جای 10- 11 روز، مدت سفرم را به 5-6 روز کاهش بدم و فقط توی سوئیس بچرخم. تصمیمی که خیلی نمی شه دست دست کرد برای گرفتنش. در همین راستا به مامان می گم: "دوست دارم این آخرها تنها نمانید". می گن: "نه که این مدت خیلی بیرون از خونه نبودی؟". می گم: "من که همه روزها خونه بودم و فقط شبها بیرون می رفتم". به خنده می گن: "بی خود کردی!". می دانم و احتمالا می داند که علت تمایلم به بیشتر ماندن این اواخرم در ایران، کمتر مربوط می شه به این واقعیت که تنها خواهند شد. بی اغراق این چند ماه اخیر را یا پای کامپیوتر بودم یا بیرون از خونه!

احتمالا بیشتر از 2-3 نوبت دیگه انجمن نرم. تازه با فضای عجیب "همه کودکان" آشنا شده بودم. پسرهایی که اکثرا لب به سیگار نمی زنن و اعتیاد به مواد مخدر ندارن، اما یکیشون -شاید با مبالغه- به من می گفت برام آزمایش تست های کبدی بنویس، روزی یک لیتر عرق می خورم. قلیان هم فراوان می کشند. به قول یکی از مسئولین اونجا، دخترها از زمانی که در رحم مادرهایشان هستند، محکومند به کار کردن. همین زنانی که بچه به بغل و 2-3 تایی هم اطرافشون در سر چهارراه های تهران می بینی. پسرها اما اوضاع بهتری دارن. اگر تک پسر باشی، و به خصوص بعد از 2-3 تا دختر، دنیا با تو مهربون تر خواهد بود. شانس میاری و کار نمی کنی. هرچند که حتی اگر در خانواده ای با چند فرزند پسر به دنیا آمده باشی هم تقدیر بی رحم این دنیا فقط تا 15-16 سالگی به کار وا می دارد ات. گفتم خانواده؟ به طنزی تلخ شباهت دارد! در مورد خیلی ها تنها می شود حدس زد چه کسانی والدینشان هستند. در 16 سالگی زمان این است که با دختر نگون بختی که آرزوی بیرون آمدن از خانه پدری را دارد، آشنا شوی. با پدرش وارد معامله می شوی. از جهیزیه که طبعا خبری نیست. تا برسیم به اینکه از پس تقاضای 2-3 میلیونی پدر دختر بر می آیی؟ یا اصلا به نظرت اینقدر می ارزه؟!!! اکثرا با دختری که حالا به جای پدر، باید برای شوهر کار کند، فرار می کنن. 2-3 ماهی تا آب از آسیاب بیافته. و این چرخه شوم با تولد اولین فرزند زوج فراری تکرار می گردد. تابستان امسال با حرارت بالای آمیخته با کثافت معلق در هوای جنوب تهران، کوچه پس کوچه های اطراف مولوی، مسیر نیم ساعته ای که از ایستگاه مولوی مترو تا مرکز پیاده طی می کردم و بوی گند آشغال چند روز مونده و آب انداخته، شناختن رسوم غریب این قوم نقطه عطفی بود.

با خودم می گویم تجربه های کاریم خوب و متفاوتند. آزمایشگاه شیمی نیکان، طرحم در کلاته خیج، موسسه ملی تحقیقات سلامت، فرهنگستان علوم پزشکی، هفته ای یک بعد از ظهر انجمن کودکان کار و هفته ای 1-2 شیفت کلینیک قائم! تا در آینده چقدر به آنها اضافه شود.

بیا، زود برسان خودت را تا تمام نشده، ببین، اینجا را ببین! در پنجره روبرو گذشته ام پیداست...