سلام .
در حال حاضر بخش عفونی هستم . خوشبختانه تا حالا در معرض هپاتیت و ایدز قرار نگرفتم ! اما در مورد سل ؛ اگر بعد از مدتی شدم پوست و استخون ، شکمم به پشتم چسبید و با هر سرفه 2 لیتر خون بالا آوردم ، اصلا تعجب نکنین ! آخه من با 700 تا بیمار سلی از بچه یک ساله تا پیرمرد 70 ساله حشر و نشر داشتم . خیلی زیادن ، به جون خودم ! و البته برو بچه های "با وفا " و " بی بلا " که تمجیزک ( نوعی ماده مخدر که ماده اصلی اون نوعی هورمونه ) می زنن به خودشون و با آبسه های وحشتناک که بوی گربه مرده می ده ، مراجعه می کنن . 2-3 تا مالاریا هم داشتیم ، همشون مربوط به مناطق محروم سیستان و بلوچستان و بندر عباس ( البته مسئولین ، خودشون شخصا با پیغامهایی که به مدیر گروهمون دادن ، بسیار تاکید داشتن که این موارد حتما حتما باید درمان بشن وگرنه هر چی دیدیم از چشمای خودمون دیدیم ! البته تاکید هم داشتن که بهبودی وضعیت معیشتیشون به ماها به عنوان مسوولین بهداشتی درمانی این مملکت ، هیچ ربطی نداره و قید موکد هم داشتن که زیادی حرف نزنیم  . ) و چند تایی هم تب مالت و البته تا دلتون بخواد هم گلاب به روتون اسهال های جانانه ، برخی خونی ، برخی غیر خونی ، متنوع الالوان ! در هر صورت تا آخر مرداد ماه این بخش تومه .
این روزها به جز هوای داغ که با 2 دقیقه پیاده روی ، سر درد می گیری ، توی یزد خبر دیگه ای نیست .
پریروز بود که برای دومین بار فیلم love story رو دیدم و این بار البته دوبلشو . لطیف بود و خوش ساخت . با اینکه فیلمی قدیمی بود ، از دیدنش خسته نمی شی . بر خلاف اکثر فیلمهای هالیوودی بار جنسی فیلم کم بود و بیشتر به خود احساسات می پرداخت . جالبه هر از گاهی با خودم فکر می کنم که اگر من جای پسره ( فکر می کنم اسمش الیور بود ) بودم ، قطعا دختره منو به همون انداره دوست می داشت ! نمی دونم اینگونه فکر کردن بیمار گونه هست یا نه ؟ فکر می کنم که افرادی مثل من ، که تا کنون اینگونه ارتباطات احساسی رو تجربه نکردن ، شاید در  افکار انتزاعیشون در این جور مسایل تا حدی وسواسی - تکانه ای ( خارجکیش می شه obsessive-copulsive ) نشون می دن . البته تا حدی این جور فکر کردن ها همون همزادپنداری خودمونه ، ولی فکر میکنم دست مایه هایی از این جور اختلالات هم همراهش باشه . شاید من که به وضوح تکامل جسمانی - عقلانی - روحیم از هم سن و سالانم عقب تر بوده ، تازه به سنی رسیدم که ارتباطات دوستانه با جنس مخالف می تونه برام جذاب باشه و تا حدی فکرم رو مشغول کنه ، مشغولیتی که نمی دونم تا چه حد می تونه کار ساز باشه ، به قول دوستی ، هنگامی که ازش در مورد انواع روشهای برخورد اول با یک lady سوال می کردم ، پاسخ داد : " تو که تا حالا هیچ غلطی نکردی ، مطمئن باش که بعدا هم هیچ کاری نمی کنی . " . اون زمان از مواقع بسیار نادری بود که دلم به حال خودم سوخت . 

و فیلم دیگه ای که اخیرا دیدم ، " پرسپولیس " بود . از این فیلم هایی که خوب ساخته شده ولی لج در آره ، چون با بد گویی از ایران ، کلی جایزه برده . و این موضوع برای من که روز به روز وطن پرست تر می شم ، غیر قابل تحمله . به لطف همین فیلم بود که " مرجان ساتراپی " سازنده فیلم ( که داستان فیلم در اصل داستان زندگی خودش هم هست ) برنده نخل طلایی کن شد و در دوره بعد این جشواره هم به هیات داوران راه پیدا کرد . اگه قلبتون ناراحت نیست ، به یه بار دیدنش می ارزه .
این روز ها مکررا یاد مراسم هایی که توی دبیرستان به مناسبت های این ایام بر قرار می شه ، می افتم ، و یاد دوران خودمون . اون روز ها به شدت مذهبی بودم . به حدی که نمی تونستم متوجه بشم که شجریان که یک خواننده آواز های ایرانیه به چه جراتی به خودش اجازه داده که قرآن هم بخونه ! برای منِ اون روز ها ، تاوان شنیدن غنا ، سرب داغی بود که در دنیای دیگر به گوش آدمها می ریزند . هر چند که هنوزه که هنوزه مصداق غنا رو نفهمیدم . همونطور که " ولایت " رو متوجه نشدم . و اینکه هر که ولایت داشته باشه ، هرگز رنگ جهنم رو نمی بینه . اخیرا با این زیر سوال بردن ها و این " چرا " گفتن ها به شدت دچار عذاب وجدان می شم ،  به خصوص زمانی که در جمعی نشستیم متشکل از افرادی مذهبی و غیر مذهبی ، بحثی در می گیره که متاسفانه افراد مذهبی به دلیل نداشتن اطلاعات کافی از موضوع و نداشتن قدرت استدلال ، نمی تونن به خوبی مقصود خودشون رو بیان کنن ، اما من روند بحث رو به خوبی می دونم ، و از طرف دیگه از نقاط تاریکش هم  آگاهم  و با کمال نامردی ، من که باید به عنوان فردی با سبقه مذهبی به پشتی از دینم در بیام ، دست می ذارم روی همون نقاط تاریک . گیر دادنی که معمولا باعث خنک شدن دل غیر مذهبی ها می شه ، اونها به پشتی من در میان و از استدلالات من استفاده می کنن و نهایتا جنگ به نفع ما مغلوبه می شه . من از طرف جمع موجه تر می شم و ...   . گاهی فکر می کنم مذهبی بودن کار خیلی راحت تریه ! تو با استدلالاتی نظیر " تسلیم " و " اطاعت " ( که البته به نظر من واقعا هم دور از ذهن نیست )، اموری رو بر خودت حرام می دانی و اموری رو جایز . به راحتی با این استدلال که این فقط تو هستی که داری راه راست ، "صراط مستقیم " رو طی می کنی ، افرادی که شبیه تو نیستند رو تکفیر می کنی ، اگر چه در سعادت کامل دنیوی باشند . شاید حتی با این استدلال که سعادت اخروی  قابل قیاس با خوشی های این دنیا نیست ، نه تنها بهشون حسودی نکنی ، که دلت براشون بسوزه و سبک مغز تلقیشون کنی و دل به این خوش کنی که آخرت فقط برای افرادی مثل توست ! هر چند که می گن آخر الزمون ، دینداری مثل نگه داشتن آتش در کف دسته ، ولی فکر میکنم اگر تو از طرف جمعی مانند خودت مدام تایید بشی ، روابطت رو محدود به اونها کنی ، وقتت به طور معمول توی خونه ، در محل کار ( که اگر همکارات هم همفکرت باشن که دیگه نور علی نوره ) و در جلسات بگذره ، کمتر تردید برات ایجاد می شه و می تونی زندگی راحتی رو با عقایدت داشته باشی .
هیچکدوم از اینها رو برای سبک کردن اعتقادات دینی نگفتم ، هنوز اونقدر جرات به خودم نمی دم که بتونم به راحتی زیر آب اصول رو بزنم ، فقط با این نیت این مسایل رو مطرح کردم که بگم شاید هر چقدر که دور شدن افراد مذهبی از اعتقاداتشون با تردیدها ، پارادکس ها ، عذاب وجدان ها ، چه کنم ها ، تکفیر شدن ها ، زیر سوال رفتن ها و... همراهست ، مذهبی بودن بی دردسر تر نشون می ده . حالا اینکه چرا آدم های مذهبی از اعتقاداتشون دور می شن ، خودش یه وبلاگ می خواد برای شرح دادنش .

چند شب پیش جاتون خالی داشتم جلوی تلویزیون نون ، پنیر ، چایی شیرین می زدم .یه تبلیغ فیلم داشت پخش می شد . توی فیلم یه آقاهه به پسرش گفت : " مادرت رو همینطوری ول کردی به امون خدا ؟ " . پسر جواب داد : " تو از خدا مطمئن تر سراغ داری ؟ "
و من به خود لرزیدم !