روزهای پائیزی از راه رسیدند. همون فصل بی نظیری که در تمام سال منتظر اومدنش هستم. هوای خنک صبحگاهی و بادی که در بعد از ظهرها شروع به وزیدن می کنه و به خصوص اگر در ارتفاعات خلوت دارآباد باشی و باد در شاخه های درختان پیچ و تاب بخوره، فقط باید گوشه ای نشست و به موسیقی طبیعت گوش داد. صدای زاغ و کشکرک های چنارهای پشت خونه و رطوبت روزهای بارانی که غبار رو از دل های نامهربون ما می شوره و کمتر می کنه. چیزی که این روزها همه به اون احتیاج داریم. قدم زدن تو هوای نمناکی که بعد از بارون عصرگاهی در شب هایی که زود تر از راه می رسن، انگار فقط اکسیژن رو به ریه های آدم می رسونه و گوش دادن به موسیقی در اون هوا! موسیقی پائیزی منظورمه. من عقیده دارم آهنگ ها برای فصل های متفاوتی ساخته شدن. مثلا آهنگ "بردی از یادم" ویگن یا آهنگ "نامهربان" عارف مال شب های تابستونه. اون زمانی که حیاط های خونه های قدیمی که با سنگفرش های خشتی فرش شده بودند رو آب پاشی می کردند. و البته باید اواخر شب هم از راه رسیده باشه. روی تخت توی حیاط یه لم داده باشی و آهنگ ها رو از رادیوی آلمانی ترانزیستوری قدیمی ای که خش خش می کنه، گوش بدی. توی پشه بند. و آماده خواب باشی. آهنگ با صدای آهسته پخش می شه و دیگه هیچ صدای دیگه ای نیست. نمی دونم باید از دست مدرینه شاکی بود یا دوران پست مدرن. به نظرم همه اش تقصیر شرایط بی قاعده و بدون اصلوب پست مدرنیسم باشه. آدم های فرنگستان دوران مدرنیته سوار فورد های غول پیکر یا بنز های دهه 60-70 میلادی می شدند. نگران بنزین یا آلودگی هوا نبودند. در خانه های مجللشان کتاب خانه ها و دکوراسیون هایی از چوب های راش و بلوط بود. همه چیز بوی اصالت می داد. روی مبل های راحتی با روکش چرم می نشستند. بهترین تفریحات رو انجام می دادند (دقیقا مثل فیلم Pleasant Vill). اون زمان هواپیما هم برای گردش به دور دنیا وجود داشت. خانم ها کلاه های ژیگولی هزار جور قر و فر دار به سر می کردند. برای زیباتر به نظر اومدن کمتر برهنه می شدن. مخ زدن های مردها (البته بر اساس اونچه که در فیلمهای مربوط به اون زمان میبینیم) و حتی مواد مخدر اون زمان هم انگار با کلاس تر بود. نمی دونم چه چیزی به نظرشون کم یا زیاد می اومد که به یکباره زیر همه چیز زدن و اوضاع دگرگون شد. انگار از یک مقطعی همه چیز پلاستیکی شد! ...

بگذریم، در مورد آهنگ و فصل ها می گفتم. آهنگ "سنگ خارا"ی مرضیه و "نازنین مریم" مرحوم نوری هم پائیزیند! سوار بر دوچرخه در کوچه پس کوچه های خلوت و خیس و بارانی پائیزی و با MP3 Player، گوش دادن به اونها حال و هوای دیگه ای داره.

از درمونگاهی که میرم خیلی راضیم. محیط کار خوب و صمیمی ای وجود داره. مدیر درمونگاه و مسئولین، آدم های فوق العاده درست و خوبی هستن و جو روی هم رفته صمیمی هستش. با خودم عهد کرده بودم که بعد از کلاته خیج فقط در یکی از بیمارستان های ممالک خارجه شروع به کار بالینی بکنم. متاسفانه عهد و پیمانم به جوی آب هدایت شد. اما خوب شرایط خوبه و من راضیم. یه دور درس خوندنم همراه با یک دور دوره و نت برداری داره به اتمام می رسه (البته تا 2-3 ماه دیگه) باز هم به خوندن بیشتر ترترترتر احتیاج دارم. کار مقاله پروژه تحقیقاتیمون هم به اتمام رسید. دو کار دیگه رو هم زمان شروع کردیم.

به شدت دچار تردید شدم که تا دادن امتحان Step2 در ایران بمونم. دوست دارم به بهانه ای زودتر بیام بیرون. به نظر میاد شرایط روی هم رفته سیر قهقرایی بد مدلی رو دنبال می کنه و حتما رفتن روز به روز سخت تر و سخت تر می شه. این روزها خیلی راحت تر جلوی بابا و مامان از رفتن و تنها گذاشتنشون صحبت می کنم. اونها بعد از رفتن من تنها تر خواهند بود. سنگدل شدم، می دانم. دوست دارم بفهمم که در درونشان چه می گذرد. در مورد مامان می دونم که اگر کارم سر و سامان بگیره بسیار بسیار راضی خواهد بود. احساسات متناقضی درباره رفتن من هم در خودم و هم در مامان احساس می کنم. هنوز بر عزم جزمم خللی البته وارد نکرده. و بابا هم که همیشه آرزو داشت که برای ادامه دادن برم. فقط تنها موندنشون شرایط رو پیچیده تر می کنه. جالب اینجاست که با اینکه در مورد تنها گذاشتن والدینم سنگدل تر شدم، در برابر درد و رنج و بیماری مراجعینم رقیقتر شدم و غم و سختی اونها بیشتر همدردی من رو افزایش می ده. مانند عروس جوان همسایه مامان بزرگ که به تازگی توده ای کبدی رو در شکمش مشاهده کردن که سریع رشد می کنه، در حالی که او صاحب دو بچه کوچکه و همسری که عاشقانه دوستش داره. چهره خندان همسایه مادربزرگ رو به یاد دارم، زمانی که عروس جوان سزارین شده بود، و همسر محترم در مدتی که خانمش در بیمارستان بستری بود و از درد زخم سزارین رنج می برد، هیچ وقت روی تخت و تشکش نخوابید و در جواب مادرش که می پرسید: "بچه مگه خل شدی که رو زمین سفت می خوابی؟"، پاسخ می داد: "دل زن من رو بریدن، من چه جوری روی تشک بخوابم؟". حالا همسر همین مرد با بیماری سختی در حال دست و پنجه نرم کردن هست. ماجرایی که فکر من رو به خودش مشغول ساخته و فقط می تونم دعا کنم. درست مثل زمانی که خانمی رو که دخترش رو کشته بودن به درمانگاهمون آوردن و حال روز خواهر دختر فقید.

به تازگی به جلسه هفتگی دوره 19 ها به دعوت حمید جواهریان می رم. فردی که به این جلسات دعوت می شن، مسلط به احادیث و آیات قرآن هستن. به نظر حمید خیلی عقلگرایانه و به نظر من ملغمه از مباحث کلامی و عقلی رو مطرح می کنن. مدل صحبت کردنشون تا افرادی مثل سروش یا مجتهد شبستری فاصله داره. برنامه به این شکل هستش که چند آیه از قرآن خونده می شه و بعد هم اگر نکته ای به نظرشون برسه مطرحش می کنن و بعد بحثی آزاد شروع می شه. تیپ غیر انجمنی نیکانی های مقیم جلسات بر اساس سلیقه من نقطه عطف ماجراست. در کل یادآور دوران مذهبی بودنم با دست مایه هایی از "روشنفکری ملو" است. دوست دارم هر از چند گاهی به اون فضا نزدیک بشم. هنوز هم خودم رو برخواسته از اون قالب ها می دونم، هرچند بین من و اون حال و هوا کلی فاصله افتاده، اما نزدیک شدن بهش آرامشی خاص بهم می ده. هم مدرسه هایی که با همسران چادریشون (که به نظرم اونها هم تا حدودی از چادریسم سنتی!! یعنی داشتن چادر بر اساس توارث خانوادگی و نه اعتقاد راستین به این مدل پوشش، فاصله گرفتن و این خیلی عالیه!) در این جلسات شرکت می کنن و تقریبا همه به جز من و حمید ازدواج کردن.

کتاب "جهان هولوگرافیک" ترجمه مهرجویی رو هم تموم کردم. فقط اگر می تونستم به مهارت نویسنده در خلق جهان پیرامونی بر اساس افکار و خواسته هایم نائل می شدم، بی شک با برنده شدن در لاتاری 2013 گرین کارد امریکا، همه نگرانی ها برای رسیدن به اونچیزی که می خوام، کاملا رخت بر می بست. باید خیلی تمرین کنم که بشم نویسنده! در کل کتاب خیلی جالبی بود، هرچند برخی جاهای اون به کتاب ها Science Fiction می مانست. با خواندن کتاب اگر دیدگاه جدیدی به دست بیاید، همون به نظرم کافیه.

و بالاخره بهترین اتفاق این مدت دیداری بود که تازه شد و همونطور که گفتم کلی حرف برای گفتن و شنیدن، نگفتن و نگه داشتن تا شاید روزی برای چندمین بار تنها مرور بشن و باز برای خودم بمونن....


از خواب می پرم، با خود فکر می کنم کاش دارویی داشتم که رویایم را ادامه می داد...