سلام.
این روزهای دم عید سریع می گذره . این دومین سال نویی خواهد بود که دور از خانواده برای من تحویل می شه ! پارسال توی CCU بودم و امسال توی یک روستا ! برای من منتظر شدن توی جاده برای عبور گوسفند ها از جلوی ماشین عادی شده ! صبح ها که برای نماز بیدار می شم ، صدای خروس همسایه رو می شنوم که داره برای نماز صدام می کنه ! دیگه بیمارانی که تک و توک بوی گاو و گوسفند می دن و برای ویزیت مراجعه می کنن و یا شیرخوارانی که بوی شیر ترشیده می دن ( از بس که حموم نبردنشون !) برای من اصلا چیز تعجب آور و یا مشمئزکننده ای نیست ! و ديگه آدمهايي رو كه براي گوساله هاشون سرم " رينگر " و " قندي " مي خوان رو سين جيم نمي كنم و توي دفترچه بيمشون ، سرم ها رو مي نويسم !
فکر می کنم کلاته خیجی ها منو دوست دارن ! حداقل اونهایی که تا به حال با من سر و کار داشتن !
تقریبا دو هفته پیش بود که یک روز رو off داشتم و زدم به جاده ! 70 کیلومتر راه مارپیچ از مجن ( یکی دیگه از روستاهای شاهرود ) به گرگان داشتم . از گرگان به سمت علی آباد کتول روندم و اونجا نماز خوندم و ناهار خوردم . علی آباد آبشاری داره به نام " کبود وال " که بزرگترین آبشار خزه ای ایرانه ! محلش در دامنه های شمالی رشته کوههای البرزه . بعد از پارک کردن ماشین در محوطه ای که در همون نزدیکی در نظر گرفتن ، در حدود 30 تا 45 دقیقه پیاده روی برای رسیدن به پای آبشار وقت لازمه ! اون روز تعطیلی رسمی بود و محوطه پارک ماشین ها که با آلاچیق هایی برای استراحت ، سرویس های بهداشتی و بوفه مجهز شده ، نسبتا شلوغ بود . من تا دم آبشار رفتم ، واقعا زیبا بود . آبشاری بود با ارتفاعی در حد 13-14 متر که دیواره ای خزی های داشت . آب بر روی دیواره به چند شاخه تقسیم می شد و در حوضچه ای که در زیر آبشار قرار داشت ، فرو میریخت . به جز آبشار اصلی ، نیمچه آبشار دیگه ای هم بالا تر قرار داشت که برای اون مسیر مناسبی برای دسترسی وجود نداشت ، و البته به زیبایی آبشار پایینی هم نبود . محیط مملو از پوشش گیاهی زیبا بود و رطوبت توپی داشت . جون می داد برای یک سفر یک روزه ، صبح بیایم ، نهار بخوریم و عصر برگردیم ! عکس گرفتم و خواستم که توی وبلاگم بذارم ولی خوب از اونجایی که ISP ای که من بهش وصل میشم ، با سوخت دیزل کار می کنه ، موفق به انجام این کار نشدم . ( اینجا برای اینکه به اینترنت وصل بشم باید کد بسطام رو بگیرم . کلا دیگه دغدغه ای برای وصل شدن به اینترنت ندارم ! آب و هوای روستا به کلی گرفتتم ! ) از اونجا هم تا رامیان رانندگی کردم .رامیان هم یه دریاچه داره به نام " گل رامیان " . البته خیلی بزرگ نیست ، ولی چون در مسیر برگشت قرار داشت ، دیدنش خالی از لطف نبود . از اونجا هم عکس گرفتم . در بازگشت از رامیان به سمت جنوب روندم . از جاده ای که بی نظیر بود . دارای منظره هایی بی بدیل . جاده اونقدر از دل جنگل و توی کوه بالا می رفت که از ابر ها رد می شدی و کوههای اطراف به مانند جزیره هایی متروک و خالی از سکنه بر روی دریایی از ابر به نظر می اومدن . در قله حدود 1.5 تا 2 متر برف در دو طرف جاده دیده می شد . هوا تاریک شده بود . بخاری ماشینم روشن بود و ضبطم "Hello"ی "Lionle Ricci " رو می خوند . دوست داشتم ، جاده به انتها نمی رسید . ساعت حدود 7-8 شب بود که به کلاته خیج رسیدم . عاشق مسافرت جاده ای هستم ، و بهترین و لذت بخش ترین شکل اون همیشه تنهایی یا به اتفاق حامد برای من رخ داده ! منتظرم که بهار برسه و یک روز هم به " ابر " سر بزنم !
ما اینجا 3 تا پزشک هستیم ! یکیشون خانم دکتری هستن که سال 81 فارغ التحصیل شدن و الآن استخدام دانشگاهن ! یه پسر هم دارن که باعث شده به جای اینکه ماهی 10 شب بیتوته وایسم ، برای کمک به خانم دکتر ، شده ماهی 13 شب . یکی دیگه هم خانم دکتری بابلی هستن که تقریبا از هم دوره های خودم به حساب میان ، از لحاظ سنی به هم نزدیک هستیم . دختر خوبی هستن ! و هوای همدیگه رو داریم ! البته لطفا هیجان زده نشید ! نامزد دارن !
تا به حال 2 فصل در مدرسه تدریس داشتم ، درس دادن هیجان انگیزه ! به خصوص اگه درس به رشته ات هم مربوط باشه . بچه ها رو به راحتی می شه جذب کرد ، کافیه هر از چند گاهی نکات تعجب آور و عجیب غریب و ملموس براشون بگی و کنترل شده ، خشک و خالی حرف نزنی ! دارم یاد می گیرم که از این اهرم ها به جاش و در موقع مناسب خودش استفاده کنم . البته شاید سن بچه ها هم در این امر موثر باشه و این طرفند ها در سال های آینده بی تاثیر بشه ! دیروز بود که عملیات کاشت حدود 900 اصله نهال در زمین " ده خیر " ، جایی که قراره پروژه مجتمع فرهنگی " نور مبین "، به انجام برسه ، تموم شد . توی باغ مدرسه ، آلبالو ، گلابی ، گردو ، انار و سیب کاشتیم . خیلی لذت بخش بود . بچه ها خودشون درخت ها رو می کاشتن . منم چند تا کاشتم . خیلی کیف داد . تا به حال درختی نکاشته بودم . حس بی نظیری داشت . کلا اون محوطه به دلیل دور بودنش از شهر ، حس خیلی خوبی به یک مدرسه می ده ، یکی از دلایل انتخاب اون مکان برای ساخت مدرسه هم همینه ! چند تاییمون تا زمان مهتاب توی زمین کار می کردیم . سکوت ، شب و زمین بیابونی و 30 هکتاری مدرسه ، فقط صدای شجریان و آلبوم " شب ، سکوت ، کویر " ش رو کم داشت .
این روزها دلم تند تند برای یکی از عزیزترین موجودات توی زندگیم تنگ می شه ! مریم خیلی بهت فکر می کنم ، بذار به حساب بهمنی بودنم که تو روت نمی تونم از این حرف ها بزنم . من نگرانت هستم ، مثل همیشه . ولی از طرفی هم دوست ندارم به واسطه نگران بودن کسی محدود بشی . شاید بهترین اتفاق در این زمان اینه که خودت نگران خوردت بشی ، و من نمی دونم که این اتفاق کی قراره بیافته !؟ تو عاشق تجربه کردنی و به شدت دوست داری که ریسک کنی ، فکر می کنم که "تجربه" و "ریسک" وقتی با هم همراه می شن ، می تونن خیلی نامرد بشن . ناشناخته ها برای من هم جذاب هستن ، ولی باور کن برای شناختن ، باید مجهز بود ، این انتخاب توئه که از تجهیزاتت کمک بگیری یا نه ، اما اگر نخواستی ازشون استفاده کنی ، باید پای همه چی وایسی . نباید غر بزنی و ایراد بگیری . نمی دونم ! شاید منی که بهترین موسیقی از نظرم صدای شجریانه ! از سیراب شیردون خوشم میاد ! هیچ حسی نسبت به گوشی های عجیب غریب موبایل و اتومبیل های پیشرفته ندارم ، مثل همیشه دارم پیرمردونه فکر می کنم ، اما می خواستم بگم که تو رو به هر کسی که دوست داری ، هر کاری که خواستی بکنی ، نه با من ، بلکه با هر کسی که بهش اعتقاد داری ( مثلا با هدی ) در میون بذار . اجازه بده یکی در جریان کاری که می کنی باشه تا "تجربه" و " ریسک" کمتر بتونن در حقت نامردی کنن . اصلا نمی دونم که باید این حرف ها رو بهت می زدم یا نه ؟ ولی علاقه ام بهت ، نمی ذاره که ساکت باشم . پیش من بیا ! می تونیم تو تک روز های off ی که دارم بریم و حسابی بگردیم . هر ماه بیا . اصلا با هر تناوبی و هر مدتی که دوست داشتی بیا و اینجا بمون . اگر از لحاظ وقتی کم نمیاری ، بیا اینجا و مدتی پیشم باش ! به هر حال برای خودش تجربه ایه ! تو که تجربه دوری از پدر و مادر رو دوست داری !
به هر حال اینو بدون که هر وقت منو خواستی من همین نزدیکی ها هستم . پشتت وایسادم ! می خوام مطمئن باشی که همینی هست که من می گم !

دور هستی ، دور ! ای کاش باد صدای خیس اشکم را به تو نرساند !