چیزهایی هست که نمی دانی...
از موقعی که می تونم به یاد بیارم، "تو دار بودن" از خصوصیات بارز من بوده و هست. اوقاتی رو به خاطر نمیارم که سفره دلم رو برای کسی باز کرده باشم. همیشه آدم هایی خاص بوده اند که برای آنها صحبت می کردم. ممکن بود برای گفتن مطلبی آدم ویژه ای خاص باشه و برای مطلبی دیگر، آدمی دیگر. با تجربیات احساسیم اما برخوردی متفاوت داشته و دارم. همواره ترجیح می دم که این بخش از زندگیم برای خودم باقی بمونه. بخشی از Package "من بودن" این است که احساساتم، نگرانی ها، دوست داشتن ها، دلخور شدن ها، دلتنگی ها و حتی دوست نداشتن ها، تمامی برای خودم باشند. بخش های دیگر این Package همان راحت بودن با تنهایی، درونگرایی و تمایل به اسقلال است. کلا Package همگونیست، نه؟ فکر می کنم دارم به انتهای تحملم در زندگی کردن با پدر و مادرم نزدیک می شم. این بدین معنی نیست که با اونها مشکل دارم. اتفاقا به نظرم یکی از صمیمی ترین برهه های روابطم را با اونها سپری می کنم. ولی به شدت به استقلالی که امیدوارم زودتر بهش برسم احتیاج دارم. می دونم در صورت درست شدن کارها و رفتن، از لحاظ مالی کاملا وابسته به پدرم هستم (و از این بابت مریم که در این خصوص استقلالی کامل داره رو تحسین می کنم)، اما شاید همون هم یک شروع خوب باشه. در نظر دارم تا جایی که بتونم کار کنم و بتونم بخشی از مخارجم رو خودم به دست بیارم... بگذریم، داشتم در مورد "تو دار بودن" ام صحبت می کردم. راستش اعتقاد دارم در خلوتی که با تجربیات احساسیت "معاشرت" می کنی، می تونی به خوبی تحلیلشون کنی. بارها مرورشون کنی و به نتایج جالبی برسی. خودخواهانه باید بگم که بقیه رو در این فضا شریک کردن هیجاناتش رو برای من کم می کنه. من در 30 سالگی این فرصت رو دارم که تنها و تنها عقلم رو به این بازی راه بدم و برخی اوقات بفهمم که "خریت نه تنها علف خوردن است"! زمان هایی بوده و هست که شاید با عقلم هم "عناد" می کنم و "رضایت نمی دم" که باید مدلی دیگه رفتار کنم و دارم به جایی می رم که انتهایی مبهم داره. تفاوت های در مواردی به حدی فاحش هست که صدایی رو می شنوی که می گه: "ابله"! و البته در برخی موارد به حدی احساس نزدیکی می کنی که خودآگاه یا ناخودآگاه تفاوت ها رو فراموش می کنی. شاید باید به چیزی فکر نکرد و تنها زمان داد...... "اعتراف می کنم" که چرند گفتم.
این روزهای در تعلیق خاصی اوقات به سر می کنم. عوامل متعددی در بر هم زدن روتین زندگی دخالت دارند. اینکه منتظرم که ببینم رفتنی می شم یا نه، اینکه معلوم نیست پدر و مادرم و دیگر عزیزانم را دوباره کی می بینم و کی فرصتی پیش میاد که بغلشون کنم. مادر بزرگم رو چند روز پیش دیدم. خانم مسن کلاسیکی که از در کنار بودنش لذت می بری. فرم بدنش خمیده و راه رفتنش آرومه. کلام و رفتارش ساده و گرمه. ابراز احساساتش شفاف و پررنگه. دلتگی هاش واقعی و غم انگیزه. آرزوهاش از ته قلب و با همه وجودشه. نمی دونم اگر برم باز هم دنیا این فرصت رو بهم می ده تا بینمش یا نه. ما آدمها موجودات خودخواهی هستیم و اوج صمیمیت و دوست داشتن اینه که دیگری را به خودخواه بودنش تشویق کنی. از دیگر عوامل تعلیق این ایام، هوای بهاری و به خصوص بارش های بی نظیر فروردین امساله. و قدم زدن در هوای لطیف و fresh بعد از بارون و حتی گاهی زیر بارون (یه هفته، 10 روز پیش با علیرضا مسیر پل رومی تا تجریش رو از خیابونی درست موازی با شریعتیه و از کنار باغ سفارت آلمان طی کردیم. خیلی خیلی عالی بود. هوای ساعت 8:30- 9 شب اواخر فروردین، بعد از بارونی مفصل. خیلی چسبید). و البته خیلی چیزهای دیگه در به هپروت رفتن بنده نقش داره. به قول این فیلمی که به تازگی اکران شده، "چیزهایی هست که نمی دانی...".
این "آغوش اسلام" هم این روزهای مسئاله ای شده. شبکه های سلام و امثال اون رو منظورمه. من مدام پای کامپیوتر هستم و مشغول کارهای پروژه دکتر اردلان و وظایف مزخرفی که از جانب فرهنگستان بر عهده من گذاشته شده (و چه غلطی کردم که با اصرار خانم دکتر همکار، پام رو تو دفتر آقای دکتر م.ا گذاشتم.). بابا پای شبکه سلام و یا مشغول مطالعه و مامان هم برخی اوقات توی آشپزخونه، زمان هایی جلوی تلویزیون و گاهی هم خانه مامان پزرگ. نمی دونم اگر بابا و مامان تنها باشن چه جوری ایامشون می گذره. احتمالا پژو رو بفروشن و move کنن به طبقه پائین. یه مدت بهشون اصرار می کردم که توی دماوند جایی برای خودشون دست و پا کنن تا از این شلوغی و هوای آلوده تهران در امان باشن. همت عالی و حوصله می خواد دنبال این کار رفتن که بابا ندارن به نظرم. به من هم فرصت چنین حرکات Heroic ای داده نمی شه.
روزها دارن می گذرن. با تمام بالا و پائین هاش، تو فضا بودن هاش، خوشی ها و غم هاش، دوری ها و نزدیکی هاش، اتفاقات جدید و جالبش، موضوعات همیشگیش و آشناش. من این روزها بیشتر آهنگ های "رستاک" رو گوش میدم. نمی دونم چرا؟ حتی بعضی اوقات باهاش هم می خونم. راستش من این روزها بیشتر دوست دارم و بیشتر دوست داشته میشم، بیشتر به فکر آدمهام و بیشتر به فضای فکری آدمها وارد می شم، بیشتر برای آدمها آرزو می کنم و آدمها بیشتر برام آرزو می کنن.
و من این روزها بیشتر و بیشتر با خودم هستم...
نمی دانم به سفر رفتنم را؟ اما هرکجا که باشم، دیار من جائیست که چشمم از رگبار خاطراتش خیس است. شاید جائی در نیمه راه اسفند و فروردین...
این روزهای در تعلیق خاصی اوقات به سر می کنم. عوامل متعددی در بر هم زدن روتین زندگی دخالت دارند. اینکه منتظرم که ببینم رفتنی می شم یا نه، اینکه معلوم نیست پدر و مادرم و دیگر عزیزانم را دوباره کی می بینم و کی فرصتی پیش میاد که بغلشون کنم. مادر بزرگم رو چند روز پیش دیدم. خانم مسن کلاسیکی که از در کنار بودنش لذت می بری. فرم بدنش خمیده و راه رفتنش آرومه. کلام و رفتارش ساده و گرمه. ابراز احساساتش شفاف و پررنگه. دلتگی هاش واقعی و غم انگیزه. آرزوهاش از ته قلب و با همه وجودشه. نمی دونم اگر برم باز هم دنیا این فرصت رو بهم می ده تا بینمش یا نه. ما آدمها موجودات خودخواهی هستیم و اوج صمیمیت و دوست داشتن اینه که دیگری را به خودخواه بودنش تشویق کنی. از دیگر عوامل تعلیق این ایام، هوای بهاری و به خصوص بارش های بی نظیر فروردین امساله. و قدم زدن در هوای لطیف و fresh بعد از بارون و حتی گاهی زیر بارون (یه هفته، 10 روز پیش با علیرضا مسیر پل رومی تا تجریش رو از خیابونی درست موازی با شریعتیه و از کنار باغ سفارت آلمان طی کردیم. خیلی خیلی عالی بود. هوای ساعت 8:30- 9 شب اواخر فروردین، بعد از بارونی مفصل. خیلی چسبید). و البته خیلی چیزهای دیگه در به هپروت رفتن بنده نقش داره. به قول این فیلمی که به تازگی اکران شده، "چیزهایی هست که نمی دانی...".
این "آغوش اسلام" هم این روزهای مسئاله ای شده. شبکه های سلام و امثال اون رو منظورمه. من مدام پای کامپیوتر هستم و مشغول کارهای پروژه دکتر اردلان و وظایف مزخرفی که از جانب فرهنگستان بر عهده من گذاشته شده (و چه غلطی کردم که با اصرار خانم دکتر همکار، پام رو تو دفتر آقای دکتر م.ا گذاشتم.). بابا پای شبکه سلام و یا مشغول مطالعه و مامان هم برخی اوقات توی آشپزخونه، زمان هایی جلوی تلویزیون و گاهی هم خانه مامان پزرگ. نمی دونم اگر بابا و مامان تنها باشن چه جوری ایامشون می گذره. احتمالا پژو رو بفروشن و move کنن به طبقه پائین. یه مدت بهشون اصرار می کردم که توی دماوند جایی برای خودشون دست و پا کنن تا از این شلوغی و هوای آلوده تهران در امان باشن. همت عالی و حوصله می خواد دنبال این کار رفتن که بابا ندارن به نظرم. به من هم فرصت چنین حرکات Heroic ای داده نمی شه.
روزها دارن می گذرن. با تمام بالا و پائین هاش، تو فضا بودن هاش، خوشی ها و غم هاش، دوری ها و نزدیکی هاش، اتفاقات جدید و جالبش، موضوعات همیشگیش و آشناش. من این روزها بیشتر آهنگ های "رستاک" رو گوش میدم. نمی دونم چرا؟ حتی بعضی اوقات باهاش هم می خونم. راستش من این روزها بیشتر دوست دارم و بیشتر دوست داشته میشم، بیشتر به فکر آدمهام و بیشتر به فضای فکری آدمها وارد می شم، بیشتر برای آدمها آرزو می کنم و آدمها بیشتر برام آرزو می کنن.
و من این روزها بیشتر و بیشتر با خودم هستم...
نمی دانم به سفر رفتنم را؟ اما هرکجا که باشم، دیار من جائیست که چشمم از رگبار خاطراتش خیس است. شاید جائی در نیمه راه اسفند و فروردین...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:32 توسط حسین
|