حوا، Jocelyn، Sarah و حتی راننده خانم اتوبوس. و اگر خواستیم منطقی باشیم...
Jocelyn هم خودش رزیدنت جراحی است. همزمان در لابراتوار دکتر چن، فلوی Post Doc اش را می گیرد. دختری که شاید حدودا 4-5 سال از من بزرگتر باشد و supporting است. استخوان بندی درشتی دارد. برای جراح شدن هیکل مناسبی است. هر از چند گاهی ازم می پرسد که آیا همه چیز خوب پیش می رود؟ بهش می گویم آره. با صدایی مونو تون و سریع صحبت می کند. برخی اوقات ازش خواهش می کنم چیزی که گفته است را مجددا برایم بگوید. با مقایسه او و سارا بیشتر به شخصیت های تیپ A و B باور پیدا می کنم.
ایمیل ام را که می فرستم از انستیتو خارج می شوم. بر اساس برنامه خط شماره 80، اتوبوس بعدی باید 4-5 دقیقه دیگر برسد. با 1-2 دقیقه تاخیر در اتوبوس با صدای کمپرسور هوا باز می شود. در تاریکی داخل، چهره خانم راننده به شکلی محو معلوم است. خانم میان سالی که برای رانندگی در شیف شب کمی قرتی است. لاک سرمه ای به دستانش زده است. موهایش روی شانه هایش ریخته اند. ترکیبی از رنگ های تیره و روشن که طیف اش در زیر نور بی رمق آبی رنگ کابین راننده، خوب معلوم نیست. با صدای شیطنت آمیزی می گوید: "Hi"، و "آی" آخرش را می کش. خنده ام گرفته است. به گرمی جوابش را می دهم. می گه تو بودی که دیشب همین موقع سوار شدی. می گویم نه، و می خواهم بروم که بنشینم. می بینم شروع کرده با من صحبت کردن. هیچکس دیگری در اتوبوس نیست. می ایستم و به حرف هایش گوش می دهم. اگر کسی به من بگوید که فقط یک پیشنهاد در مورد تعامل با زن ها بگو و دیگر کسی به حرف های بعدی ات گوش نمی دهد، می گویم: "شنونده خوبی باش!". برای هر زنی جذاب است اینگونه بودن. با خودم فکر می کنم که این شیوه در در رابطه آدم و حوا هم نقش مهمی داشته است احتمالا. هرچند که خودم یک نوبت از آدم شنیدم که این اخلاق اش است و این کار را برای پیاده سازی مخ حوا در برابر رقیبان باستانی اش، انجام نداده است.
bye را هم با همان لحن کشیده می گوید.
از آمازون، یک دوچرخه کوهستان خریدم. به قیمت 68 دلار. اگر پارسال آمده بودم، حتما ارزون بودن ها شگفت زده ام می کرد. ولی خوب وقتی دلار 3400 تومن باشد (طبق آخرین آمارم) دیگر برای خریدن هر چیزی اول فکر می کنی و باز هم فکر می کنی و برای بار سوم هم فکر می کنی! حتما با دوچرخه به انستیتو رفتن در شهری که جز 5 شهر اول Bike Friendly این کشور است. لطف خاص خودش را دارد. می توانم هم بذارم اش به حساب تفریحات سالم ام، که بعد با انرژی بیشتری درس بخوانم. فکر می کنم که اگر فرصت اش می شد، آدم دوچرخه دو نفره ای را از آمازون می خرید تا حوا هم این لذت را تجربه می کرد.
شد دو هفته و چهار روز... که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند...
خدا، یا زمانه، یا تصمیم هر دوی شان باهم -نمی دانم که دقیقا کدام- حکم کرده بود که آدم از بهشت برود. به حوا گفت: "فکر می کردم که می دانی رفت و آمد بین زمین و بهشت سخت شده است در این 30- 40 سال گذشته!". حوا دوست نداشت که آدم این همه منطقی باشد، حتی اگر که آدم و حوا منطق خوردن سیب ممنوعه را به خاطر ویتامین های درون اش قبول داشته باشند و فکر کنند که شاید بشود پای اش ایستادگی کرد.
آدم (منظورم Human Race است)، هرقدر هم که منطقی، دوست دارد زمان هایی فقط بفهمد که دوست داشته می شود و طرف اش به این اعتبار هر کاری که لازم باشد را انجام می دهد...
آدم (منظورم couple ئه حوا است) فکر کرد که بلایای الهی که در قالب USMLE نازل می شوند نه برای امتحان کردن آدم است نه دارای اجر اخروی. فقط اگر نمره خوب بگیری ممکن است که راحت تر match بشوی و زودتر به بهشت موعود (مانند آنچه که برای قوم موسی بر روی زمین بود) برسی...