حوا، Jocelyn، Sarah و حتی راننده خانم اتوبوس. و اگر خواستیم منطقی باشیم...

روی کاغذی می نویسم: "To me OR is what Wonderland is to Alice"! می روم و به Jocelyn نشان اش می دهم. می گویم: "برایت معنی دار است؟". سرش را به علامت آره تکان می دهد و می گوید یک "The" قبل از "OR" اضافه کنم و پیشنهاد می دهد که به جای "OR" نام کاملش را بنویسم، "Operating Room"! می گوید: "داری assey می نویسی؟". با لبخند می گویم نه. داشتم برای Sarah که حالا با او بر روی یک Database از بیماران مبتلا به آدنوم پاراتیروئید کار می کنم ایمیل می زدم. در جوابش که بهم گفته بود که نتوانسته گزارشی که برایش فرستاده بودم رو بخونه، چون تمام روز رو در اتاق عمل مشغول بوده. اتاق عمل بیمارستانی که شاید رویای من رزیدنت شدن در یک چنین جایی باشد. سعی می کنم تلاشم را برای رسیدن هرچه سریعتر به آن خیلی زود شروع کنم. سعی می کنم در نامه الکترونیکی ام صمیمی شوم با این آدم. دختر لاغر سفیدی با چشمانی زاغ و ابروانی کم پشت. چهره سردی دارد در حالی که از منطقه گرم و خشکی آمده .در دانشگاه تگزاس جراح شده است. برخوردی خشک و منطبق با قالب های official دارد. (چند وقت پیش فکر می کردم برای صورت های زنانه، رنگ چشم روشن را بیشتر دوست دارم یا تیره را؟! آدم استاد تصور کردن حوا در شکل و لباس های مختلف می باشد. فکر کردم که چشمان تیره می توانند صمیمی تر باشند). برای آسان تر شدن کارهایم در آینده، به شیوه ای کاملا ایرانی و منفعت طلبانه و با قصد و نیتی از قبل تعریف شده، بدون اینکه در مقصودم صداقت داشته باشم سعی می کنم با سارا صمیمی شوم.

Jocelyn هم خودش رزیدنت جراحی است. همزمان در لابراتوار دکتر چن، فلوی Post Doc اش را می گیرد. دختری که شاید حدودا 4-5 سال از من بزرگتر باشد و supporting است. استخوان بندی درشتی دارد. برای جراح شدن هیکل مناسبی است. هر از چند گاهی ازم می پرسد که آیا همه چیز خوب پیش می رود؟ بهش می گویم آره. با صدایی مونو تون و سریع صحبت می کند. برخی اوقات ازش خواهش می کنم چیزی که گفته است را مجددا برایم بگوید. با مقایسه او و سارا بیشتر به شخصیت های تیپ A و B باور پیدا می کنم.

ایمیل ام را که می فرستم از انستیتو خارج می شوم. بر اساس برنامه خط شماره 80، اتوبوس بعدی باید 4-5 دقیقه دیگر برسد. با 1-2 دقیقه تاخیر در اتوبوس با صدای کمپرسور هوا باز می شود. در تاریکی داخل، چهره خانم راننده به شکلی محو معلوم است. خانم میان سالی که برای رانندگی در شیف شب کمی قرتی است. لاک سرمه ای به دستانش زده است. موهایش روی شانه هایش ریخته اند. ترکیبی از رنگ های تیره و روشن که طیف اش در زیر نور بی رمق آبی رنگ کابین راننده، خوب معلوم نیست. با صدای شیطنت آمیزی می گوید: "Hi"، و "آی" آخرش را می کش. خنده ام گرفته است. به گرمی جوابش را می دهم. می گه تو بودی که دیشب همین موقع سوار شدی. می گویم نه، و می خواهم بروم که بنشینم. می بینم شروع کرده با من صحبت کردن. هیچکس دیگری در اتوبوس نیست. می ایستم و به حرف هایش گوش می دهم. اگر کسی به من بگوید که فقط یک پیشنهاد در مورد تعامل با زن ها بگو و دیگر کسی به حرف های بعدی ات گوش نمی دهد، می گویم: "شنونده خوبی باش!". برای هر زنی جذاب است اینگونه بودن. با خودم فکر می کنم که این شیوه در در رابطه آدم و حوا هم نقش مهمی داشته است احتمالا. هرچند که خودم یک نوبت از آدم شنیدم که این اخلاق اش است و این کار را برای پیاده سازی مخ حوا در برابر رقیبان باستانی اش، انجام نداده است.

bye را هم با همان لحن کشیده می گوید.

از آمازون، یک دوچرخه کوهستان خریدم. به قیمت 68 دلار. اگر پارسال آمده بودم، حتما ارزون بودن ها شگفت زده ام می کرد. ولی خوب وقتی دلار 3400 تومن باشد (طبق آخرین آمارم) دیگر برای خریدن هر چیزی اول فکر می کنی و باز هم فکر می کنی و برای بار سوم هم فکر می کنی! حتما با دوچرخه به انستیتو رفتن در شهری که جز 5 شهر اول Bike Friendly این کشور است. لطف خاص خودش را دارد. می توانم هم بذارم اش به حساب تفریحات سالم ام، که بعد با انرژی بیشتری درس بخوانم. فکر می کنم که اگر فرصت اش می شد، آدم دوچرخه دو نفره ای را از آمازون می خرید تا حوا هم این لذت را تجربه می کرد.

شد دو هفته و چهار روز... که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند...

خدا، یا زمانه، یا تصمیم هر دوی شان باهم -نمی دانم که دقیقا کدام- حکم کرده بود که آدم از بهشت برود. به حوا گفت: "فکر می کردم که می دانی رفت و آمد بین زمین و بهشت سخت شده است در این 30- 40 سال گذشته!". حوا دوست نداشت که آدم این همه منطقی باشد، حتی اگر که آدم و حوا منطق خوردن سیب ممنوعه را به خاطر ویتامین های درون اش قبول داشته باشند و فکر کنند که شاید بشود پای اش ایستادگی کرد.

آدم (منظورم Human Race است)، هرقدر هم که منطقی، دوست دارد زمان هایی فقط بفهمد که دوست داشته می شود و طرف اش به این اعتبار هر کاری که لازم باشد را انجام می دهد...

آدم (منظورم couple ئه حوا است) فکر کرد که بلایای الهی که در قالب USMLE نازل می شوند نه برای امتحان کردن آدم است نه دارای اجر اخروی. فقط اگر نمره خوب بگیری ممکن است که راحت تر match بشوی و زودتر به بهشت موعود (مانند آنچه که برای قوم موسی بر روی زمین بود) برسی...

ممل آمریکائی

در کابینت ها رو باز می کنم. دنبال تابه می گردم. با اینکه می دانم با حرارت مستقیم مغایرت دارد، کمی روغن زیتون توی تابه میریزم. با اینکه Maggie (صاحبخانه جدید) مدام می گوید You are welcomed to use… اما من نمی خواهم در روغنی که تا به حال باز نکرده است را باز کنم.

چراغ آشپزی را روشن می کنم. المنت سرخ می شود. روی low تنظیم اش می کنم تا روغن زیتون نسوزد. سیب زمینی ها رو حلقه حلقه می کنم و می ریزم توی ظرف. با خودم می گویم I have to get used to it. از اینکه خودم باید شکم خودم را سیر کنم و دیگر کسی نیست، احساس استقلال خوبی دارم. مسلما از قدیم حوا مواظب خوراک آدم بوده است و خواهد بود. جای نگرانی نیست.

از اینکه همه چیز مرتب است و بی درد سر به دست می آید احساس بدبختی می کنی. نه اینکه دلت برای سگ دو زدن، کل کل کردن، چانه زدن و خ مالی کردن تنگ شود، اما این مقایسه ویران کننده است. آدم های دامداری که حالا تمدن و مدرنیسم، زندگیشان را از در کنار دامهایشان بودن به پای abc و nbc نشستن عوض کرده و can food را روانه قفسه آشپزخانه ها. هر قدر هم که can food بخورند از آدمی که در ایران فقط ارگانیک می لمباند و روزی 2 ساعت در پارک نیاوران می دود و هوای تهران را وارد ریه هایش می کند، سالم تر خواهد بود. 

Maggie نت گذاشت که می روم خانه دوستانم. که اگر دیر آدم نگران نباش، I do not drink most of the times. که you R welcomes to help yourself with those pasta cans. شاید دلش برای من به عنوان یک international Scholar تنها در شب سال نوی مدیسون می سوزد. روز اولم در خانه اش بود. وسایلم را در اتاق خوابی که ازش اجاره کرده ام می چیدم، وقتی که رفت. نتوانستم خود را قانع کنم به خوراکی هایش دستبرد بزنم. برایش به عنوان هدیه سال نو یک بسته پسته و یک کارت تبریک گذاشتم همانجایی که نت اش را دیده بودم. فردایش اصلا انگار نه انگار. پسته و کارت رو برداشته بود، ولی یک کلمه نگفت که: "دیدم، خنزر پنزر ات را!" حالا تشکر پیش کش. باید کم کم عادت کنم که تعارف کردن اینجا بی معنی است. دادی که دادی! خوب می خواستی ندهی.

در هفته گذشته رفتم به محل کارم. Wisconsin Institute for Medical Research. بیمارستان بزرگی که من تقریبا راه خروجش را گم کردم. موسسه ما چسبیده به بیمارستان و از درون بیمارستان بهش راه داره. با Dr. Chen به عنوان سوپروایزرم ملاقات کردم. شرقی cast away شده ای که قطعا از این دور افتادگی اش راضی است. آزمایشگاهی دارد و حدود 10- 15 آدمی که برایش کار می کنند. از لهستانی گرفته تا سعودی و مصری و آفریقائی و البته خود آمریکائی ها.

کمال از من 3 سال کوچکتر است و مصری است. USMLE Step 1 را داده است. خوش برخورد و مهربان به نظر می آید. از اینکه نماز می خوانم به خوشحال است. جهت قبله را نشانم می دهد و جایی که می توانم نماز بخوانم.

در اینجا باز هم تغییر خواهم کرد. نمونه اش اینکه در حالی که غرق موی گربه هستم، نماز می خوانم. ماکارونی با سویا پختم. در کمال سوء استفاده از نبودن Maggie همزمان دو مدل غذا درست کردم. تمام خرج هایم رو می نویسم و با مصائب توالت فرنگی کنار می آیم.

اتفاقات روزمره اینجا زیاد است. بیشتر و کوتاه تر به روز خواهم کرد.

شبی آدم با خودش فکر می کرد که حوا را در کدام یک قاب بگیرد. قاب چوبی تیره و یا آنی که رنگ چوب است...

ویزای J1

مامور UPS از راه می رسد. در لابی هتل منتظر مانده بودم و ایمیل های hotmail ام را که به 160- 170 تا رسیده بود چک می کردم. می دانم هرجا که باشم و هر مدتی، خبرهای ایران برایم همیشه مهمترین های اخبار اند. همان هایی که حرصم می دهند و باعث می شوند حرف های رکیک از دهانم به بیرون پرتاب شود. بسته من هم در میان بسته هاست. پاسپورتم را ورق می زنم. ویزای J1 ام سر جایش است. خوشحالم. از زمستان پارسال تا زمستان امسال راه طولانی ای بود برای این لحظه. فکرم هزار جا می چرخد....

کاپشن جدید North Face ام را می پوشم. از کجا یک همچین چیز عالی به درد بخوری به چشمش خورده بود؟ می روم که به توصیه حامد یک جشن کوچک تک نفره برای خودم برگزار کنم. باید یاد بیگرم که هر از چند گاهی به خودم حال بدهم. این باعث دوام آوردنم خواهد بود. ایستگاه آخر Starbucks است و یک لیوان grand از قهوه موخیتو. از کاپوچینو و کارامل خوشمزه تر به نظرم می آید. لم داده ام و فکر می کنم. به آینده فکر می کنم و به همین چند روز گذشته. به این هفته آخر در ایرانم. به جمع دوستانم در فلوت علی مهدوی پور. به کسانی که ازشان خداحافظی نکردم. به کسانی که خواستم خداحافظی کنم و نشد. به کسانی که خداحافظی ازشان نشدنی می نمود. به فرودگاه و اشک های مامان. به اینکه وقتی بغلش کردم با بغض گفت که: "ازت راضی نیستم اگر مواظب خودت نباشی!". به گریه مردانه بابا. اینکه سعی می کرد خودش باشد و گفت: "نا برده رنج، گنج میسر نمی شود!". به پاسخ عمو مهدی وقتی بهش گفتم: "مواظب بابا و مامان من باشین. همه امید من به شماست". گفت: "امیدت به خدا باشه!". به زمانی که به عقب برگشتم و سعی کردم نگاهم از شیشه عقب ماشین طولانی تر شود، تا اینکه من و ماشین در پیچ انتهای کوچه گم شدیم. آن کوچه را همیشه آرام طی می کردم. آن شب هم مثل همه شب ها. تصویر لرزان از پشت چشمان اشک آلود برای همه ما آشناست. تصویری است که غالبا از ذهن پاک نمی شود و هی مرور می شود.

حالا باید به مسائل جدید فکر کنم. به اضافه بار احتمالی. به اینکه به خاطر خدا چند ساعتی سر به هوا نباشم و یادم بماند چند تا چیز در دست هایم باید باشد و چیزی را جایی جا نگذارم. به تشریفات گمرکی مفصلی که احتمالا در شیکاگو خواهم گذراند. به برخورد پلیس فرودگاه. به جمع کردن چمدون به دقت pack شده ام، اگر همه زندگی من را به واسطه ایرانی بودنم پخش زمین کردند. به 16 اینچ برفی که در مدیسون باریده (مریم جان، به مامان و بابا چیزی نگو!). به پیدا کردن جایی برای زندگی. و به درس خواندن و کار کردن همزمان ام...

یادم باشد حوا به آدم گفت: "الآن واقعا آرام ترم و دارم درس می خوانم!". همه چیز باید همنیطور باقی بماند تا من برگردم...