من هم ربطش را نمی دانم!!!

آدمی می نوشت.

همان که نفس می کشید و راه می رفت. غذا می خورد و دوست می داشت. در سفر بود و فکر می کرد.

قرار گذاشتند که دیگر ننویسد.

حالا مادری سیاه می پوشد...

کافه وصال

 شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

10 پرده از زندگی این روزها

توضیح: شاید همه شخصیت های نام برده خیالی نباشند. هرچند برخی از جزئیات تغییر داده شده اند اما هرگونه تشابه اسمی اتفاقی نیست.

پرده اول:

خارجی- خیابونی موازی با شریعتی و در مجاورت باغ سفارت آلمان- آهسته قدم می زنیم:
-    او (در حالی که کما بیش خنده امانش نمی دهد): ... برای این که آدم باید انتظار برخورد دستت رو در زمانی که تاب اوج می گیره، بکشه.
من لبخند می زنم. بر می گردیم. در راه یکی از چند نخ سیگاری که به عمرم کشیدم رو روشن می کنم، با فندکی که برایم نگه داشته است. به این فکر می کنم که در مسیر رفت گفته بودم که حیف ات نمی آید در این هوای به این خوبی؟ جواب داده بود که همه مزه اش همین سیگار کشدین در هوای fresh بعد از بارونه. با خودم می گم اظهار نظر بی خودی بود.

پرده دوم:
داخلی- خانم مسن در بستر دراز کشیده است. پشت میزی که برایم گذاشته اند نشسته ام. دن کرلئونه با سینی شربت و شکلات وارد می شود:
-    خانم مسن: اوضاع خیلی خرابه؟
-    من (با صدایی بلند شبیه داد زدن): نه حاج خانم. یککم کم خونین. خیلی حالتون بهتر خواهد بود اگر 2-3 شب بیمارستان بستری شین و بهتون خون بزنن.
-    خانم مسن (با لحنی حاکی از عدم رضایت): بیمارستان سختمه. ببخشید که شما رو هم به زحمت انداختیم.
نمی دانم توضیحم در مورد درگیر بودن مغز قرمز استخوان تا چه حد روشن کننده بیماری بوده است. مجددا به Blast و عدد 30% جلویش نگاه می کنم.

پرده سوم:
داخلی- جوانک 19- 20 ساله روی تخت اتاق کوچک بهداشت انجمن نشسته است. به ریه اش گوش می دهم:
-    من: محکم تر نفس بکش.
او نفس می کشد.
می نشینم پشت میز کوچکم.
-    من: چیز مهمی نیست.
زیر لب چیزی می گوید که متوجه نمی شوم.
-    من: ببین بهت چی می گم. اگر دلت برای خودت نسوزه، هیچکس توی این دنیا نیست که دلش به حالت بسوزه. من اصلا نمی تونم تصور کنم که تو چقدر در زندگیت سختی کشیدی. اما فقط خودت می تونی به فکر خودت باشی. باید کار کنی و پول در بیاری و خرج خودت کنی.
-    جوانک: پام درد می کنه. جوراب واریسم هم که خرابه.
-    من (در حالی که به درد داشتن پاهاش و خراب بودن جوراب واریسش شک دارم): می دونم که سخته، اما چاره ای نیست. تو که نمی تونی مدام از این و اون پول بگیری. این هفته من اینجام. هفته بعدی که نباشم می خوای چه کنی؟
مدتی هر  دو ساکت می شیم. بلند می شم و 2 بسته آموکسی سیلین از داروها جدا می کنم. کیف پولم را در میارم و پشتم رو بهش می کنم. پول ها رو می شمارم. 20 هزار تومن کمک به سربار باقی ماندن جوانکی 20 ساله. پول و دارو را بهش می دم:
-    من: این داروها. 10 تومن هم بزار روی این پول و جورابت رو بده تعمیر کنن برات.
-    جوانک: ممنونم آقای دکتر.
فقط سر تکان می دهم.

پرده جهارم:
خارجی- به دیوار تئاتر شهر تکیه داده ام. فکر می کنم که بنا را خود فرح طراحی کرده بود و یا فقط به سفارش اش ساخته بودند این تنها سالن حرفه ای نمایش تئاتر پایتخت را. صف کند پیش می رود. نیمه راه به گیشه بلیط "7 شب با مهمانی ناخوانده در نیویورک" تموم می شه. به نزدیک گیشه که می رسم، آدم های فرهنگی تئاتری شهر را می بینم که بدون توجه به صفی که پشت انحنای دیوار بنا گم شده است از راه نرسیده درخواست بلیط می کنند.
-    من: آقا این همه آدم توی صف ایستاده.
-    آدم فرهنگی شهر (در حالی که لبخند می زند): ببخشید.
-    من: از من نباید معذرت بخواین. این همه آدم. دارین حقشون رو ضایع می کنین.
-    آدم فرهنگی شهر (در حالی که به لبخند زدن فرهنگی اش ادامه می دهد و دستش رو به علامت ارادتی برای آروم کردنم بر سینه گذاشته، خم و راست می کند آن تن فرهنگی اش را!): معذرت می خواهم.
خانم پشت گیشه هم که حتما گوشش از این حرف ها پر است، بلیطش را می دهد و او سریعا در جمعیت گم می شود.

پرده پنجم:
خارجی- اوایل شب. ولی عصر بالاتر از چهارراه ولی عصر- موبایلم زنگ می خورد. هادی است. با هم چاق سلامتی می کنیم.
-    هادی: می خوام بدونم. چقدر مادربزرگم فرصت دارن؟
-    من: ببین هادی جان واقعا نمی شه زمان داد. خیلی بستگی به مدل بیماری داره. تیکه برداری که نکردن تا بدونیم مدل بیماریشون چیه. تازه به جز این خیلی بسته به این داره که سطح ایمنی شون چقدره و آیا ارگان های دیگه کاملا سالم هستن یا نه؟...
می دونم که حرفام براش اهمیتی نداره و نتونستم کمکی کنم. از این بابت ازش عذر می خوام. صدایش گرفته و غمگین است. آدم ها که کلافه می شوند، شاید بهتر باشد که بگذاریشان به حال خودشان. می دانم که برای مردها معمولا این روش جواب می دهد.

پرده ششم:
داخلی- پیتزا پاشای تخت طاووس- در شلوغی مغازه، پشت میزی مشترک:
-    او: بگو حرف ات را.
-    من: یعنی الآن آماده ای در موردش حرف بزنیم؟
-    او: آره. من که گفتم بگو تو سرت چی می گذره.
جر و بحث بی سر و تهی می کنیم. میلی به یک برش پیتزای مانده ندارم.
-    او: .... ممکنه برای خیلی ها ایده آل باشه، اما برای من نه!
-    من (بعد از کمی سکوت): دیگه نمی خوری؟
-    او: نه.
-    من: پس کیف پولم رو بده.
حساب می کنم و از در می زنیم بیرون. هوای خنک شب پائیزی بیرون رو در نفسی عمیق به ریه هام می فرستم.

پرده هفتم:
داخلی- توی ماشین- آخر شب با لختی خوشایند آشنائی رانندگی می کنم.
-    او: تو از توی سینما دلت می خواست.
-    من (در حالی که لبخند می زنم و حق به جانب می شوم): بله. معلومه که دلم می خواست.
او هم لبخند می زند.
-    من: دارم به این فکر می کنم که ما بودیم که 6-7 ساعت پیش جر و بحث کرده بودیم؟
نگاه می کند و چیزی نمی گوید.

پرده هشتم:
خارجی- گورستان لواسان- محوطه جلوی غسالخانه شلوغ است. آهسته قدم می زنم تا قبری که آماده می کنند. دن کرلئونه کفش و جورابش هایش را در می آورد و داخل قبر یکی از عزیزترین هایش می شود. خاک نرم را در کف قبر می ریزد و سنگ های درشت را بر می دارد. هر از چند گاهی شانه هایش از گریه می لرزد. بغضم را فرو می دهم. واستا، واستا، واستا؛ نباید گریه کنی؛ با خودم می گویم. کمی خاک تربت بر روی خاک نرم می ریزد. به پهلو دراز می کشد و چشم هایش را می بندد و چیزی زمزمه می کند. اشکم سرازیر می شود.
خانم مسن را که می آورند، صف نماز تشکیل می شود. محمد مهدی در کنارم است. با چشمانی قرمز به خاطر از دست دادن مادربزرگ.
-    محمدمهدی: اااااااااااااااااااِه. دکتر من نمی دونم باید چی کار کنم.
-    من: کاری لازم نیست بکنی. فقط همینجوری وایسا.
چیزی زیر لب می گوید. باز هم اشک. اینبار وقتی صدای لرزان دن کرلئونه زمانی که نماز را بلند می خواند می شنوم.

پرده نهم:
خارجی- خیابون سیهل- نزدیک قنادی بی بی- هوا تاریک شده. دو نفر در پیاده روی تاریک سیگار می کشند. صداشون رو می شه شنید:
-    اولی (می شنوم): گمانم گاهی برای این باهات دعوا می کنم که شاید اگر کمتر دوستت داشته باشم، راحت تر باشد.
-    دومی (می شنود): گمانم گاهی برای این باهات دعوا می کنم که فکر می کنم می خوای ولم کنی.
می خوام سوار ماشین بشم. جوری پارک کردم که ماشین مماس جوب است. تعادلم کمی مختل شده. احتیاط می کنم و روی لبه جدول راه می رم تا به در برسم.
-    او: مواظب باش، نیافتی.

پرده دهم:
داخلی- توی ماشین. اتوبان همت. ساعتم رو نگاه می کنم که به مچ دست چپم که روی فرمونه بسته ام. به جز روشنایی آفتابی های اتوبان که رو شیشه اش می افته، رد پای سفید رنگ قطره اشک خشک شده ام رو هم می بینم. نمی دونم برای امروز صبحه یا بغضی که یکی دو ساعت پیش اش نتونستم فرو بدم. اوضاع critical ایست. باید بر روی فرو دادن بغض بیشتر کار کنم. ضبط ماشین دنگ شو می خواند:
-    من: از چهار چیز مگذر، گر عاقلی و زیرک
           امن و شراب بی غش، معشوق و جای خالی