مامور UPS از راه می رسد. در لابی هتل منتظر مانده بودم و ایمیل های hotmail ام را که به 160- 170 تا رسیده بود چک می کردم. می دانم هرجا که باشم و هر مدتی، خبرهای ایران برایم همیشه مهمترین های اخبار اند. همان هایی که حرصم می دهند و باعث می شوند حرف های رکیک از دهانم به بیرون پرتاب شود. بسته من هم در میان بسته هاست. پاسپورتم را ورق می زنم. ویزای J1 ام سر جایش است. خوشحالم. از زمستان پارسال تا زمستان امسال راه طولانی ای بود برای این لحظه. فکرم هزار جا می چرخد....

کاپشن جدید North Face ام را می پوشم. از کجا یک همچین چیز عالی به درد بخوری به چشمش خورده بود؟ می روم که به توصیه حامد یک جشن کوچک تک نفره برای خودم برگزار کنم. باید یاد بیگرم که هر از چند گاهی به خودم حال بدهم. این باعث دوام آوردنم خواهد بود. ایستگاه آخر Starbucks است و یک لیوان grand از قهوه موخیتو. از کاپوچینو و کارامل خوشمزه تر به نظرم می آید. لم داده ام و فکر می کنم. به آینده فکر می کنم و به همین چند روز گذشته. به این هفته آخر در ایرانم. به جمع دوستانم در فلوت علی مهدوی پور. به کسانی که ازشان خداحافظی نکردم. به کسانی که خواستم خداحافظی کنم و نشد. به کسانی که خداحافظی ازشان نشدنی می نمود. به فرودگاه و اشک های مامان. به اینکه وقتی بغلش کردم با بغض گفت که: "ازت راضی نیستم اگر مواظب خودت نباشی!". به گریه مردانه بابا. اینکه سعی می کرد خودش باشد و گفت: "نا برده رنج، گنج میسر نمی شود!". به پاسخ عمو مهدی وقتی بهش گفتم: "مواظب بابا و مامان من باشین. همه امید من به شماست". گفت: "امیدت به خدا باشه!". به زمانی که به عقب برگشتم و سعی کردم نگاهم از شیشه عقب ماشین طولانی تر شود، تا اینکه من و ماشین در پیچ انتهای کوچه گم شدیم. آن کوچه را همیشه آرام طی می کردم. آن شب هم مثل همه شب ها. تصویر لرزان از پشت چشمان اشک آلود برای همه ما آشناست. تصویری است که غالبا از ذهن پاک نمی شود و هی مرور می شود.

حالا باید به مسائل جدید فکر کنم. به اضافه بار احتمالی. به اینکه به خاطر خدا چند ساعتی سر به هوا نباشم و یادم بماند چند تا چیز در دست هایم باید باشد و چیزی را جایی جا نگذارم. به تشریفات گمرکی مفصلی که احتمالا در شیکاگو خواهم گذراند. به برخورد پلیس فرودگاه. به جمع کردن چمدون به دقت pack شده ام، اگر همه زندگی من را به واسطه ایرانی بودنم پخش زمین کردند. به 16 اینچ برفی که در مدیسون باریده (مریم جان، به مامان و بابا چیزی نگو!). به پیدا کردن جایی برای زندگی. و به درس خواندن و کار کردن همزمان ام...

یادم باشد حوا به آدم گفت: "الآن واقعا آرام ترم و دارم درس می خوانم!". همه چیز باید همنیطور باقی بماند تا من برگردم...