امشب اولین شبی خواهد بود که در خونه جدید می خوابم. Lorraine، خانمی که حدود 85- 86 سال دارد صاحبخانه جدید است. او به تازگی -حدود 2 سال پیش- تنها پسرش را از دست داده است. او لوکمی داشت وقتی که لورین آن هفته های آخر به اتفاق هم شام را در اتاقی که بستری بود می خوردند. این را نمی دانستم تا اینکه امشب با بغض برایم تعریف کرد. از مهمانی Chen برگشته بودم. برای پسرش که تازه از دبیرستان فارغ التحصیل شده است، Gathering دوستانه ای ترتیب داده بود. همه اون آدم های مهمی که با کراوات و Shave شده در گراند راند های صبح های کله سحر چهارشنبه Starbucks به دست می بینم، امروز با شلوارک و دمپایی لا انگشتی و تی شرت اومده بودند. وقتی برگشتم، رفتم توی هال تا بهش سلام کنم. داشت برای خودش گلدوزی می کرد. یادم نمیاد که از کجا صحبتمون شروع شد. آهان شاید از اینکه داشت می گفت که تو توی بیمارستان کار می کردی؟ و من هم جواب داد که آره و او ادامه داد که پس می تونی از همین پشت از توی چمن ها بری به سمت بیمارستان و من هم بهش گفتم که امتحان کردم و راه خیلی خوب و کوتاهی است. گفت زمانی که پسرش هنوز سرپا بود و در بیمارستان بستری، مرتب از همین مسیر میومد و سرش می زد. گفت که مهندس کامپیوتر بود. بعد بغض کرد و من نمی دونستم که باید برم بغلش کنم یا نه؟ اگر مثلا چند روز بود که می شناختم اش این کار رو می کردم. صدایش می لرزید که: There is no greater sorrow than to loose a child. و گفت که: No matter what is the age. گفت که من همسرم رو هم از دست دادم و هنوز هم دلم براش تنگ می شه، اما از دست دادن فرزند جنس دیگری است. لبخند رضایت آمیزی زد و گفت: I'll meet him soon. یاد مامان بزرگ بابا افتادم و عمو غلامعلی. او هم به اندازه لورین نحیف بود و به همین اندازه هوشیار وقتی که عمو قلبش ایستاد. دکتر در جلسه های اخلاق معتقد بود که برخی اوقات آدم ها ماموریت هایی در زندگیشان پیدا می کنند. رو به امیرحسن کرد و گفت:" این آقای امیرحسین وقتی در لندن درس می خواند، شاید همسایه شدن اش با فردی اتفاقی نباشد." چیزی به این مضمون. می دانم این تفکر در ادامه به آنجایی می رسد که مذهبیون به نوعی از خود تلقی موهبت بخشی برای اطرافیان می کنند وبعد همان نگاه از بالا به پائین شمل می گیرد. اما من فقط فکر کردم که تا انجا که بشود دل برای این آدم بسوزد و اگر کاری از دستم می آمد انجام دهم. حوا از آدم های مسن خوشش نمی آمد. شاید برای همین هم است که او خود مسن ترین زن تارخ است. نمی دانم حوصله پیری های آدم را داشت یا نه؟ برایش کماکان دلمه برگ مو درست می کرد؟ غر زدن های پیرمرد که چرا باز از لباس من غذا درست کردی تا چه حد قابل تحمل بود؟ یادم باشد "کهنسالی" سیمون دوبووار را بخوانم. حالا که فقط استپ یک است و خرخوانی برای آن در خانه جدید. 

راه جدید 7-8 دقیقه ای از در خانه تا میز کارم را از توی Family and Children Hospital طی می کنم. بعد از مدت ها باز دارم هر از چندگاهی بچه های کله کدوی بدون ابرو رو می بینم. یاد بخش اطفال می افتم. خلاصه فوت بچه های سرطانی. و یاد این روزهای بچه های سرطانی کشورم. اون دختری که در بیمارستان آموزشی زاهدان از خاش اومده و اگر شانس می داشت و داروها توی گمرک گیر نیافتاده بودن و یا به جاشون مازراتی و پورش فیلان وارد این مملکت نشده بود، موهای پر مشکی اش را ظرف یک هفته از دست می داد و باید با ماسک توی راهرو های بیمارستان تاب می خورد. اما حالا او می تونه موهای زیباش رو نگه داره. به قیمت عزت اسلامی و اقتصاد مقاومتی و حق مسلم و کش ندادن قضایا و نترکیدن قطعنامه دان و معجزات هزاره سوم و نزدیکتر بودن نظر و... . حالم بد می شود وقتی پیش می روم و بیشتر فکر می کنم. به خصوص در این روزهای دم انتخابات. اینجا پرچم عزیز است و محترم. وقتی باد در این پرچم پر ستاره راه راه می افتد، به واقع شکوهمند است. تومنی دو زار با پرچم های رگ و رو رفته ای که در هوای پر از سرب زمستان و پر از غبار تابستان به سختی دیده می شوند فرق دارد. این پرچم در Memorial Day و بعد از حادثه دبیرستان کانکتیکات و هر حادثه ای که Nation را متاثر می کنم، نیمه افراشته می شود. می توانم بفهمم که یک آمریکایی چقدر به این پرچم حتی نیمه افراشته مباهات می کند. نظام و ارتش عزیز است و همه به سربازان وطن افتخار می کنند. بهترین پزشکان ارتشی های هستند و مجهز ترین بیمارستان ها، Veteran Hospitals! من تا به حال در این 5-6 ماه عکس اباما را هیچ جا ندیدم. حتی عکس کوچک او در اداره Social Security نبود. چرا روی کارت تولدی که رویش یک شوخی نوشته شده بود دیدمش. او که هیچ عکس لینکن هم هیچ جا به جز روی 5 دلاری دیده نمی شود. اینجا برای زندگی کردن عالی است. هرکس چیز دیگری گفت در چشمانش زل بزنید و بهش بگوئید: "دروغ نگو!". عزیزی حرف جالبی می زد. او می گفت از آنجایی که از همه چیز بهترین اش در آمریکا پیدا می شود، بهترین مدل اسلام هم توی همین آمریکا است. من به راحتی این حرف را باور می کنم. اینجا بعد از 10 سال اقامت غیرقانونی، اگر مریض شدی و رفتی بیمارستان و پول نداشتی و bill ات را برایت فرستادند در خانه ات و باز هم پول نداشتی و گفتن پس کی پولمون رو می دی و باز هم پول نداشتی، هزینه بیمارستان ات را charity می دهد. طبیعت عالی است و هوا تمیز است. آدم ها راحت به چیزی که می خواهند می رسند. اگر آدمی انتحاب کند روسپی باشد، با احتمال خیلی بالایی از این حرفه خوشش آمده، که انتخابش کرده است. اصلا برای اورتوپد شدن لازم نیست به اندازه یک چندم ایران هم دهنت سرویس شود. سیستم نه تنها مانع رسیدن تو به چیزی نیست بلکه هل ات هم می دهد و بهت امتیاز می بخشد. اینجا پر از مزیت است و امتیاز و رقابت سازنده که تو را بازی می دهد و عادلانه با تو تا می کند. نه عدل علی این روزهای ایران. عدالت حکومت لائیک این روزهای جوامع سکولار دموکرات. با این وجود برنامه حال حاضرم این است که برگردم. نمی دانم چقدر می توانم در برابر وسوسه ماندن در ایران و برنگشتن به اینجا دوام بیاورم. نمی دانم اگر برگردم بعد ار مدتی چه حسی نسبت به ترک اینجا خواهم داشت. هیچ ادعایی ندارم که دوام می آورم. کاملا ممکن است که روزی باز به اینجا برگردم. ممکن است یک توالی از اتفاقات خاص بیافتد و اصلا به ایران نیام که بعدش لازم باشه دوباره برگردم. کجای ایران به پزشک خانواده بدون هیچ سابقه ای کم کم سالی 150 هزار دلار پول می دهند. من ابدا آدم فاخر و وارسته ای نیستم. فکر می کنم اگر حالم خوب باشد و پاسپورت امریکایی در جیبم باشد، سالی چند ده بار هم که شده با پول شخصی خودم -که اصلا برای آن زمان من هزینه ای نخواهد بود- میام ایران و به آدم های توی محک و امسال محک کمک می کنم. شاید آن موقع یک جراح اطفال باشم. همینقدر خوب بودن ما را بس... . در عوض در ایران باید در جاییی فقط کمی بهتر از کلاته خیج فحش بخورم و کشیک بدهم و در بهترین حالت دم پیری در پاسداران وسط کثافت هوای زمستان تهران که هر چی جهش سرطان زای عزیز است در تن زن و بچه ام ایجاد می کند، خانه ای 200 متری داشته باشم. با خودم می گم، البته خواب و خیال کافی است. فعلا امتحان ها و درس. شاید همین هفته بعد مجبور بشوم برگردم. از کجا معلوم؟


اگر قرار شد بروی لطفی کن و از قاب عکس روی میزم نرو. اگر رفتی، در خاطراتم بمان....