سلام .
ماه رمضان اومد و من روزه می گیرم . بهتره بگم که روزه می گیریم و مرکز رو دو نفره می چرخونیم . تقریبا دو ماهی می شه که دو نفره شدیم و هنوز خبری از نفر سوم نیست ! به دلیل بچه دار بودن همکار محترم و احساس مسئولیت سنگینشون نسبت به همسر محترم ، و به این دلیل که ایشون راحت تر هستن ، دو روز در میون کشیک وای میستیم ! سیاری ها رو طبق روال عادی بر گذار می کنیم ! هفته اول ماه رمضان رو دست به اعتصاب زدیم و با دست آویز کردن دو نفره شدنمون ، خواستیم که سیاری ها رو برگذار نکنیم ، برنامه با تجمع اعتراض آمیز اهالی روستای مزج در مقابل خانه بهداشتشون و مطلع شدن مرکز بهداشت و داد و بیداد معاونت بهداشتی دانشگاه بر سر اینجانب ، نقش بر آب شد !
روزها یکی از پس دیگری میان و می رن . به تازگی در بلاتکلیفی عجیبی به سر می برم ! اصلی ترین دغدغه ای که پیدا کردم ، تصمیم گیری بر سر موندن و رفتنه ! اون چیز هایی که به عنوان بهونه برای موندن ، دور و بر خودم با دقت چیده بودم ، با ضربه هایی از طرف جامعه ام ، هموطنانم ، دولتمردانم ، اطرافیانم و ... کاملا از هم پاچیده و ماهیت خودشون رو از دست دادن ! درس نمی خونم ، برنامه ای که داشتم این بود که در اسفند ماه دومین سال بعد از پایان طرحم امتحان رزیدنتی بدم و در این مدت حسابی درس بخونم و IELTS امتحان بدم . اگر اون رشته ای که دوست داشتم رو قبول می شدم ، همین جا می موندم ، و گرنه با مدرک IELTS ام برای رفتن اقدام می کردم .
اما حالا اوضاع متفاوت شده . همیشه از کسانی که از اطرافشون بد و بیراه میگن و قر می زنن ، بدم میومده ، ولی الآن خودم به جرگه اونها پیوستم ! کاملا به محیطم احساس عدم وابستگی می کنم ، تنها مانع رفتن در این روزهای سردرگمی ، خانواده ام هستن ! هنوز به نتیجه مشخصی نرسیدم و هر از چند گاهی فکرم به شدت مشغول میشه برای رسیدن به تصمیمی با ابعاد واضح و روشن . هنوز به این مهم نرسیدم !
در این بین کلاس تیر و کمان می رم ! استارت کار رو علیرضا ، از دوستانی که مثل من مدتی شاهروده تا دوران سربازیش رو در اداره مسکن بگذرونه ، زد ! من هم جلسه اول به این دلیل که توی مدرسه تنها نمونم ، باهاش رفتم ! به نظرم جذاب اومد ، بعد از جلسه اول علیرضا تقریبا برای ادامه دادن منصرف شده بود  ، اما من اصرار داشتم ، و بالاخره هر دوتاییمون رفتیم ! تا حالا 8 جلسه برگذار شده و من کمان 36 پوندی رو که جز مقادیر ابتدایی در رشته کمان هست رو به راحتی می کشم ! 4-5 جلسه اول پیشرفت خوبی داشتم که با تعریف و تمجید مربی محترم همراه بود ولی در 2-3 جلسه اخیر مرتب پشت هم سوتی میدم ! میدونم ایرادم کجاس ! در هنگام کشیدن زه ، بدنم کاملا از هم باز نمی شه و دست راستم زیر چونه کاملا fix قرار نمی گیره . بدنم زیر 36 پوند کم کم جمع می شه ! چون ابتدای کارم اشکال نداره که جلوی 36 پوند کم بیارم ، اما بعد از تمرین کافی ، در طولانی مدت ، باید بتونم کمان 40 پوندی رو بکشم ! ( موقع کشیدن کمان 40 پوندی اونقدر به بندهای آخر سه انگشت اول دست کشنده ی زه فشار میاد که افراد حرفه ای هم حتما باید اون رو با وسیله ای به نام Tap بکشن ! یعنی میخوام بگم 40 پوند خیلی هیولاس ، همین !) . اشکال دیگه ای که دارم هنگام رها کردن تیر و به قول معروف release هست ! مکانیزم صحیح release به این صورته که رها شدن تیر نباید ارادی و با فرمان مغز اتفاق بیافته ، مغز فقط باید فرمان به کم شدن انقباض عضلات خم کننده انگشتان دست نگه دارنده زه بده تا جایی که نیروی زه به نیروی نگه دارنده اش غلبه کنه و روی بند انگشتان بلغزه و رها بشه . به نظر ساده میاد ولی در عمل خیلی اوقات ناخودآگاه تصمیم میگیری که دستت رو از روی زه بکنی . اون موقعس که همه چیز به هم می خوره و تیر می ره قاطی باقالیا !
در کل سرگرمی جالبیه ، کسی که برای خودش یه کمان داشته باشه ، قطعا پیشرفت بهتری خواهد داشت ، اما اول باید مشخص بشه که چه پونداژی برای هر فرد مناسب تره و بر اساس اون کمانی با limb های مناسب خریداری بشه ! توی این دور و زمونه با 400-500 هزار تومن می شه یه کمان خوب جمع کرد ! در مورد خرید کمان و یا حتی ادامه دادن این کار تصمیمی نگرفته ام ! واضحا دوست دارم ادامه بدم ، باید دید که چی پیش میاد !
در کل همه چیز در آرامش خوبی به سر می بره ! بعد از اون پیر زنی که در شیفتم توی مرکز فوت کرد ، بیمار CPR ی برام نیومده . کلا ماه رمضون یه نمه خلوت شده و نیمه های شب کمتر مریض میاد . من خودم تا به حال به جز یه مورد عقرب گزیدگی که ساعت 2:30 نیمه شب از جیلان اومده بود ، از ساعت 1 به بعد مریض نداشتم ! اونم با تزریق 3cc لیدوکائین تو جایی که عقرب زده بود ، مشکلش حل شد . کار دیگه ای که این روزها با تمام توان در حال انجام دادنش هستم ، اطمینان دادن به مراجعینم از این جهت هست که : " پدر جان ، مادر جان ، پسر جان ، دختر جان ، به جان خودم تو الآن آنفولانزای خوکی نداری ! ". زبون روزه این اطمینان دادن های متوالی و البته دیگر فعالیت های بهداشتی - درمانی 4 کیلو از وزن اینجانب رو در این دو هفته کم کرده ! یکی دو دفعه هم با کلاته خیجی ها سر بی موقع اومدنشون دعوای حسابی کردم ! البته در هر دو مورد اول من شروع کردم که این چه وضعیتی و صدام رو واسشون بردم بالا ! بیمار های محترم هم که دیدن من صدام رو انداختم بیخ گلوم ، کم نیاوردن و اونها هم شروع کردن به فریاد زدن ! یکیشون محیط کسب بنده رو " طویله " خواند و دیگری که برادری بسیجی بود و برای سرما خوردگی ساعت 11 شب اومده بود ، امام جمعه ، شورای شهر و 110 رو اون وقت شب کشوند به درمونگاه . نهایتا قائله با عذر خواهی شورای شهر محترم و امام جمعه از اینجانب ، ختم شد ! در هر دو مورد اگه روحم هم خبر دار بود که بیماران محترم در مقابل قر زدن های بنده کم نمیارن ، من از همون اول چیزی بهشون نمی گفتم ! البته بنده هنوز درس عبرت از وقایع اخیر نگرفته و بی موقع اومدن بیماران محترم رو بر نمی تابم !

season اول Lost تموم شد و 8 قسمت از season دوم رو هم دیدم . سریال بی نظیریه ! با سریال های ایرانی که کل پروژه احتمالا با 20-30 میلیون سر و تهش هم میاد تومنی دو زار تفاوت داره . به نظرم از اون دست سریالهاییه که برای هر فردی با هر دیدگاهی جذابیت خاص خودش رو داره ! همونطور که برای بیننده عوام هیجان انگیزه برای یک جامعه شناس هم ظرایف مخصوص خودش رو داره . تا اینجای داستان تنها خانواده ای که توی جزیره هستن ، یه خانواده شرقی ( یک زن و شوهر کره ای ) هستن . تنها خواهر و برادر داخل جزیره که هر دو تاشون بر اثر سانحه از بین میرن ، نابرادری و نا خواهرین . هر دو بچه ای که توی جزیره وجود داره ( والت و آرون که در جزیره به دنیا اومده ) حاصل ازدواج نیستن . یک زن و شوهر هم به تازگی وارد داستان شدن که مرد سفید پوست و خانم سیاه پوسته ! کیت و سویر که هر دو به نوعی توی زندگیشون مرتکب خلاف و قتل شدن ، عاشق هم می شن ! از همه نژاد ها توی جزیره وجود داره !

Caucasian,African American,Middle Eastern,Asian,African,Red Skin,Latin American.

و خیلی نکات دیگه : عدد نحسی که به دنبال به میون اومدنش ، اتفاقای بد میوفته و همش می ره رو اعصاب هارلی . خاص بودن والت . از بین رفتن معلولیت جان لاک ( که شخصیت بی نظیری داره ) بعد از سقوط هواپیما . دیگرانی که در جزیره وجود دارن و دنبال بچه ها هستن ! قضیه صندوق قرنطینه ی درون جزیره و کدی که باید با یه توالی معین به کامپیوتر داد بشه . ظرایف دیگه ای هم در جریان دیدن سریال به ذهنم رسیده بودن که الآن یادم نمیاد . فقط تو کف دستبند مرد کره ای هستم که به اتهام آتش زدن کشتی نجات مایکل به جایی بسته بودنش و با تبرئه و آزاد شدنش توی مچ دست چپش باقی مونده ! با علیرضا که صحبت می کنم ، می گه اتفاقاتی که در سریال تا اینجایی که من دیدم ، رخ داده ، در مقایسه با حوادث episode های جلوتر ، بچه گانس !


این روزها دغدغه دیگه ای هم پیدا کردم و اون هم بلند شدن موهای فرفریمه که به هیچ صراطی مستقیم نیستن . بارها شده که خدا رو شکر می کنم که شاهد فضاحت پشت گردنم نیستم که با هر بار دیدنش باید کفاره داد ! این اتفاق نا میمون به دنبال به تعویق افتادن تهران اومدنم ، به دلیل دو نفره شدنمون رخ داده ! و چون به غیر از آقا مجید سلمونی ، فرد دیگری قادر به خوب در آوردن موهای بنده نیست ، این رشد بی وقفه ی بی نظیر ، تا زمانی نامشخص ادامه خواهد داشت !

به هر حال من اینجام ! در هشتمین ماه طرحم . در روستایی نه چندان دور افتاده ! جایی که مردمش دارن مختصات شهر شدن محل زندگیشون رو تجربه می کنن و در این تجربه فراز ها و نشیب های زیادی دارن . من هم همراهشون هستم در این تجربه ، و باید هر از چند گاهی این همراه بودنم رو به خودم یاد آوری کنم . کم کم دارم به کلاته خیجی بودن و منش یک کلاته خیجی عادت می کنم . افرادی که به شدت در حقشون اجحاف شده و تماما این حس اجحاف رو با خودشون به هر جا حمل می کنن و با هر برخوردی بروزش می دن . من اونها رو درک می کنم و با این حسشون هم همراهم .


صدای فریادی آمد . خواب مردم عمیق تر شد !