Representation of a Soul
در زندگی هر فردی، کسانی وجود دارند که عزیز اند. با مقادیر متفاوتی. بسته به میزان عزت، خودت رو بهشون نزدیک احساس می کنی. زمانی که سفری پیش میاد، دور یا نزدیک، دوست داری که از تمام کسانی که دوستشون داری چیزی رو به یادگاری همراه داشته باشی. تا شاید شی برای تو representative اون فرد باشه. اون موقع هست که اشیاء برای تو محترم خواهند بود. همزمان تنها خودت را مالکشان می دانی. به هیچ قیمتی دوست نداری که از دستشان بدهی. احتمالا در چمدان هایی که به بار تحویل می دهی نمی گذاری شان.
بارها با خودم اندیشه ام که اگر کسی را واقعا دوست بداری، کمتر و کمتر خودت را مالکش می دانی. فکر می کنم عاشق، معشوقش را همواره مختار می داند و در هر شرایطی راحتی او را مطلوب. حاضر است که هر درد و رنجی را (حتی درد فراق را) تحمل کند تا خاطرش پریشان نشود، چه برسد به اینکه بیازاردش. تضاد عجیبی است که خودت را مالک چیزی که representative عزیزی است بدانی و همزمان برایت بسیار دور از ذهن باشد که در مورد او مالکیتی تعریف شود.
این بی کاری های اخیر مغزم رو به تفکرات غریبه وا داشته است. باید بگم که تمام این افکار دور از ذهن به واسطه کیف پول چرمی جدیدم است. دوستش دارم. همزمان درس نمی خونم و منتظرم. بهتر است که مقاله های استاد معظم را دوره ای بکنم تا شاید برای کارم مفید فایده واقع گردد. وقتی به درس خوندن همزمان با کار فکر می کنم، نگران می شم که همه چیز چقدر طول می کشد. هیچ زمانی در عمرم اینقدر مصر نبودم که کارهایم را یکی پس از دیگری انجام بدم. همیشه فکر می کردم که وقتی که برای انجام کاری صرف می شود، قطعا fun خاص خودش را دارد و باید ازش لذت برد. اما حالا تمام هم و غم من از سر گذراندن هرچه سریعتر USMLE ها خواهد بود. با اینکه در یک سال و نیم گذشته Step 1 را کما بیش می خوندم، می دونم که به همون اندازه که از دوران جنینی خاطره ای در ذهن دارم، از سیکل های نابود کننده بیوشیمی و جزئیات بنیان کن میکروبیولوژی مطالبی در خاطرم مانده است. اسم استراتژی جدیدم را گذاشته ام Question Based Study! از همون ابتدا شروع می کنم تست زدن و بر اساس اون، مطالب رو خوندن. مزیت هایش دیرتر خسته شدن و آشنایی با فضای سوال ها خواهد بود. می فهمم که کدوم جزئیات مهم اند و به خاطر سپردن کدام تنها وقت تلف کردن است.
باید امیدوار بود. به آینده ای که برای خودم متصور هستم. گاهی اوقات به جزئیاتش هم فکر می کنم و این لذتبخش است.
با خودم می گویم تو اگر نباشی، مرغ خیالم هر روز در قفس خواهد ماند.
بارها با خودم اندیشه ام که اگر کسی را واقعا دوست بداری، کمتر و کمتر خودت را مالکش می دانی. فکر می کنم عاشق، معشوقش را همواره مختار می داند و در هر شرایطی راحتی او را مطلوب. حاضر است که هر درد و رنجی را (حتی درد فراق را) تحمل کند تا خاطرش پریشان نشود، چه برسد به اینکه بیازاردش. تضاد عجیبی است که خودت را مالک چیزی که representative عزیزی است بدانی و همزمان برایت بسیار دور از ذهن باشد که در مورد او مالکیتی تعریف شود.
این بی کاری های اخیر مغزم رو به تفکرات غریبه وا داشته است. باید بگم که تمام این افکار دور از ذهن به واسطه کیف پول چرمی جدیدم است. دوستش دارم. همزمان درس نمی خونم و منتظرم. بهتر است که مقاله های استاد معظم را دوره ای بکنم تا شاید برای کارم مفید فایده واقع گردد. وقتی به درس خوندن همزمان با کار فکر می کنم، نگران می شم که همه چیز چقدر طول می کشد. هیچ زمانی در عمرم اینقدر مصر نبودم که کارهایم را یکی پس از دیگری انجام بدم. همیشه فکر می کردم که وقتی که برای انجام کاری صرف می شود، قطعا fun خاص خودش را دارد و باید ازش لذت برد. اما حالا تمام هم و غم من از سر گذراندن هرچه سریعتر USMLE ها خواهد بود. با اینکه در یک سال و نیم گذشته Step 1 را کما بیش می خوندم، می دونم که به همون اندازه که از دوران جنینی خاطره ای در ذهن دارم، از سیکل های نابود کننده بیوشیمی و جزئیات بنیان کن میکروبیولوژی مطالبی در خاطرم مانده است. اسم استراتژی جدیدم را گذاشته ام Question Based Study! از همون ابتدا شروع می کنم تست زدن و بر اساس اون، مطالب رو خوندن. مزیت هایش دیرتر خسته شدن و آشنایی با فضای سوال ها خواهد بود. می فهمم که کدوم جزئیات مهم اند و به خاطر سپردن کدام تنها وقت تلف کردن است.
باید امیدوار بود. به آینده ای که برای خودم متصور هستم. گاهی اوقات به جزئیاتش هم فکر می کنم و این لذتبخش است.
با خودم می گویم تو اگر نباشی، مرغ خیالم هر روز در قفس خواهد ماند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 12:1 توسط حسین
|