دنگ شو و خاطراتی که نمی روند...
آلبوم جدید دنگ شو رو گوش می دم. یاد شب های خیابان تخت طاووس و همه چیز که کم کم از گوش دادن هایی به دنگ شو ها شروع شد. "شب های با تو بودن، عادت من یا به مستی یا به تو، شب های با تو بودن، عادت تو یا به مستی یا به من...". و همه چیزی که شاید حالا کم کم با دنگ شو می رود تا محو شود... . "از کنار پرده های تار تاریک شبم، عادت مهتاب هر شب، یا به خوابم یا به خوابت یا به مستی یا به ما...". دنیای غریب و ناعادلانه ای ایست. تو راست می گفتی. یادم نمی رود سیګار مارلبرو و لبخند های محو اون اوایل را. چرا یک پاکت مالبروی اینجا باید 7 دلار باشد و من که باید حساب تک تک دلارهایم را داشته باشم. می دانم که باید ملاحظه کنم و هر چی توی سرم می گذره رو تایپ نکنم. هنوز به شعارم معتقدم که "مرد آن است که سنگ زیرین آسیاب باشد". اما خوب امشب می تواند شب اول یک فصل جدید باشد و من هم حق دارم نه؟ شاید برای یک شب اجازه دارم که 2 سیگار پشت سر هم بکشم و روی این نیمکت چوبی جلوی کلیسای پشت خانه بنشینم و به ماه های گذشته ام فکر کنم. و این زمان. زمان که همه چیز را بی رحمانه درمان می کند. اگر التماسش هم کنی که من این سنگینی وسط سینه ام رو نمی خواهم که برود. شاید بعد از سال ها این تنها نشانه باشد. اما می دانم که گوش نمی دهد. همانطور که تا به حال گوش نداده است. همین امشب رو به خودم اجازه خواهم داد. این همان استعداد غریب من در سرویس کردن دهن خودم هست. از فردا باز همان 50 تا مرور پرونده های مریض های پاراتیروئید و درس خواندن و... . حتی اگر پشت میزم جایی که کتابم در جلویم باز است ساعت ها بروم آن دورهای خوشایند.
روی ماگ نوشته بود: "Keep calm and carry on". گذاشته بودمش برای زمان های سخت که پستش کنم. حالا زمان سخت خود من است. برای خودم قهوه دم کردم، ماگت را پر از قهوه کردم و از در زدم بیرون. حالا نوشته رویش به درد خودم می خورد شاید.
زمانی بود که حوا و آدم جدا افتاده بودند. آن جدایی به اندازه یک عمر ما انسان های امروزی به طول انجامید و شاید هم بیشتر. در آن مدت آدم مدام در پی حوا بود. عاقبت وقتی موفق شد پیدایش کند که حوا هوایی شده بود.
هنوز دنگ شو می خواند:
"شب های با تو بودن عادت من یا به مستی یا به تو، شب های بی تو بودن، هجرت تو هم ز مستی هم ز من...".
پی نوشت: تمام چیزی که نوشتم برای خودم و این صفحه ال سی دی کامپیوترم است. باید با کسی حرف می زدم.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 5:49 توسط حسین
|