نمی دانم چه می خواهم بگویم...
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد....
در کتاب های هری پاتر، مواقعی وجود داره که دامبلدور مشهور اویی که هر کاری رو می تونه بکنه و نمادیست از قدرت فرهیخته، در مقابل قدحی قرار می گیره و با چوبدستی جادووئیش افکاری که در مغزش تا حد سر ریز شدن تلنبار شده رو بر می چینه و به درون ظرف سرازیر می کنه. هری پاتر هم یک نوبت سرش رو داخل قدح کرد و تونست ببینه افکار دامبلدور رو!
واقعا به یکی از اون قدح ها احتیاج دارم، شاید هم خودم 1000 صحنه مثل فیلم هر دقیقه و ساعت از جلوی چشمهام عبور نمی کرد و هم می تونستم تمام ماجرا رو نه اونجور که حرف زدن در موردش گنگه، بلکه اونجوری که دیدنش شفاف و رها کننده اس بتونم نشون بدم.
پشت میزم مساوی شده با یکی از اون جعبه های شهر فرنگ که من به جای بیوشیمی و ایمونولوژی و آناتومی، صورتم رو می چسبونم به یکی از پنجره ها و فقط تصویر می بینم و عقربه های ساعت برای خودشون همینجوری می چرخن و من میونم با کلی تعلیق و حس خلاء که به جای اینکه بر استخوان ها و عضلاتم اثر کنه، مغز و افکارم رو تحت تاثیر خودش قرار می ده.
جالبه همچین تجربه ای نداشتم تا به حال. بعضی اوقات دارم دور خودم می چرخم، بعضی اوقات یهو به خودم میام و می بینم که یک ساعته پای تلویزیونم! کاملا زدم به سیم آخر فککنم. کودک سازگارم هم با کودک سرکشم در حال دعوا و مرافعه هستن و شاید دارن بزرگتر می شن. بالغم رو پیدا نمی کنم، هر چی دنبالش می گردم.
احتمالا زیاد می خوابم. نمی دونم زیاد می خورم یا نه؟
مخم داره جوونه می زنه یه جورایی.خوبه به درد USMLE می خوره اقلا.....