تلفن زنگ خورد . " سلام " . " سلام دکتر رجایی ، خودتی ؟ " . " خوبین آقای مرتضوی ؟ " . " ممنون . دکتر اورژانس مریض دارین . خراب شه تهران ! " . و من خندیدم از این اصطلاحی که به شوخی هر از گاهی تکرار می کرد . گوشی رو گذاشتم . ساعت 4 صبح بود و من تازه سحری خورده بودم . روپوشم رو پوشیدم . نباید گفت ولی تقریبا در اون لحظه بغضم گرفته بود . اون آخرین بیماری بود که به عنوان یه اینترن ، توی اون بیمارستانی که درش آموخته بودم ویزیت می کردم .
بیمارم مردی 58 ساله بود که با علایم عدم تعادل ناگهانی مراجعه کرده بود . هیچ focal deficit ی نداشت . فقط اختلال در gate و یک romberge test مشکوک . براش یک آمپول پرومتازین گذاشتم و یک در خواست brain CT-scan که فردا صبح اول وقت انجام می شد . و برگشتم در حالی که آرزو می کردم مساله ای جدی مثل تومور های مخچه براشون مطرح نباشه . این آخرین باری بود که برای ویزیت بیماری راه پاویون تا اورژانس رو طی می کردم . ولی نه آخرین باری که بیماری رو ویزیت میکردم و نه آخرین باری که راه اورژانسی رو طی می کردم و بر می گشتم و نه آخرین باری که جایی به پایان می بردم و منتظر آغازی دوباره می نشستم و نه آخرین باری که بیماری از من تشکر می کرد ، که اون رضایت همیشه یکی از بهترین تجربه های زندگی من بوده است و من در این باره یک " امیلی " به تمام معنا هستم ! ( فیلم Amelie رو دیدی ؟ بی نظیر و خودمونی ! به خصوص ابتدای فیلم که حیرت آور شروع می شه ! و چقدر من خودم رو شبیه اون دختر دوست داشتنی با چشمانی درشت و سیاه ، پر از افکار انتزاعی و فانتزی می دونم . از پشت صفحه تلویزیون بارها این مورد رو بهش گوشزد کردم و مطمئنم که بر خلاف creasy فیلم man on fire حرفم رو شنیده و حتما من رو تا به حال کاملا شناخته ! ) . شاید بهتر باشه که در این شبها برای تداوم این " امیلیت " در خودم دعا کنم و البته لطفا شما هم دعا کنید . و باز هم رویاهای بی پایانم که من رو احاطه می کنه و خودم رو اورتوپدی می بینم که امیلی بودنم منو غرق در لذت کرده و البته لطف خدا ! بیمارانم در رضایت و سلامت کامل هستند . در بین اونها در برهه ای از طبابتم آدمهایی استوایی ، لاتین ، اروپای شرقی و به احتمال بسیار قوی تر از اینها سیاهپوست به چشم می خورن . حامد هنوز پایه ی زیمباوه که هستی ؟ البته newsland هم عالیه ! بعد از اینکه تمام آفریقا رو گشتیم ، از تمام رسوم و اسطوره های قبایل بدوی حیرت کردیم ، کلی روز با اسب تا رودخانه " آمانداسی " من رفتیم و هر چی ماهی بود صید کردیم ، برای لذت بردن از landscape های باحال و برای تجربه کاری دیگه ای ، مقصد بعدی نیوزلند !
ماه آخر بخش داخلی اعصاب بودم . کلا عملکرد مغز پیچیدگی زیبایی داره . مثلا فردی که به علت " stroke " ( سکته مغزی ) دچار اختلالی می شه که با اینکه مشکلی در حرف زدن نداره نمی تونه با کلام منظورش رو برسونه و مجبوره اون رو بنویسه . مثلا اگر تشنه باشه با اینکه می تونه کاملا خوب صحبت کنه ولی نمی دونه برای بیان منظورش از کدوم کلمات باید استفاده کنه و اونها رو کنار هم بذاره ولی به راحتی می تونه اون رو بنویسه . تنها اشکال و البته اساسی ترین اشکالش اینه که خالی از هر گونه وحشی بودن و خشونته ! به قول جراح مغز و اعصابی تمام نورولوژیست ها bed sore ( زخم بستر ) دارن از بس که فقط یه گوشه نشستن و کارشون خالی از هر نوع هیجانه ! اخیرا وقتی به خودم در آینه خیره می شم ،فکر می کنم که اگه همه ریش و سیبیل های کم پشت و تنکم رو بزنم ، می شم مثل کسی که به تازگی دانشگاه قبول شده - یا حد اکثر دیگه 23-24 سالشه - . به دنبال این فکر استرسی دوست داشتنی می گیرم که در هر مر کز درمانی که بخوام طرحم رو بگذرونم باید پروژه ای پیاده کنم تا به همه بقبولونم که من یک پزشکم .
این روزها همه می خوان از ایران برن . هر کسی به شکلی و به بهانه ای ! برای زندگی ای بهتر . تجربه ای متفاوت . رشد یافتنی بیشتر . وهمیشه به دنبال این اقدامات حس بدی که به من دست می ده که در ایرانی که درش زندگی می کنیم و به نظر من در مقام یک وطن پرست بهترین نقطه زمینه شرایطی ایجاد شده که نمی شه ادامه داد و باید رفت (به خصوص که اخیرا باز هم فیلم Brave Heart رو برای چندمین بار دیدم . فیلمی که با هر بار دیدنش از خود بی خود می شم . وطن پرستی رو از william فیلم باید فهمید ! به خصوص که فردی کاملا دست یافتنیه ، ، او که کاملا به هنگام مرگ ترسیده . مثل آدمهای معمولی معشوقه ای داره که دایم به فکرشه با آدمهای معمولی دم خوره و ... ، نه مثل maximus فیلم گلادیاتور که خاص زاده شده و خاص زندگی می کنه و حتی خاص هم میمیره ) . نمی شه با خیالی راحت از در کنار هم بودن لذت برد و به سفر هایی توریستی ، طولانی و کوتاه ، فقط و فقط برای تفریح - و اگر برای درس خوندن یا کار نه از روی اجبار - فکر کرد . برای ما که در ایرانی زندگی می کنیم که اگر مدیریتی به قدرت مثلا آلمان داشت ، همه در رفاه کامل زندگی می کردن و اینگونه سفر ها به نوعی رویا بدل نمی شد . و این پارادوکس که باید از رفتن دوستان ناراحت بود یا خوشحال . شاید به نوعی خود خواهی باشه که از رفتنشون ناراحت باشی ، چرا که می دونی این تغییر برای زندگی اونها لازمه و اونها اینطور انتخاب کردن و به این شکل راضین . باور کن موقعی که گفتم : " بابا جون اینطوری که دلم برات تنگ می شه . " ، با تمام زیر و بمی که یک بهمنی می تونه داشته باشه ، اون کلمات رو ادا کردم . خودت که خودمون رو بهتر می شناسی ! بسیار دل تنگ تر از همین یک " بابا جون اینطوری که دلم برات تنگ می شه " خواهم شد . خیلی بیشتر ، باور کن .

نگاهش را دزدید و رفت . خواستم که بر گردم . افسوس که بر گشتن از یادم رفته بود .