و این اواخر ...
سلام .
بازم طولانی شد ننوشتنم ! اخیرا مشغله های فکری زیادی داشتم که هنوز هم ادامه دارن ! شاید نوشتن روزمرگی ها کمک بکنه به کمرنگ تر شدنشون !
تقریبا 1 ماه بیشتر به تموم شدن طرحم نمونده ، همرا با کلی نقشه که همیشه -از ابتدایی که یادم میاد تا الآن-برای ایام بی کاری می کشیدم . هر چند با تموم شدن طرحم بی کار نیستم ولی به احتمال زیاد طولانی ترین زمانیه که در سالهای اخیر در تهران کنار خانواده ام سپری خواهم کرد ! مهمترین کارم همون USMLE و آماده شدن برای دو امتحانه ولی به شدت احتیاج دارم که ورزشی رو انجام بدم . گزینه اولم شناست ولی خوب اگه یه وقت خر شدم و پول کمان رو دادم ، تیر و کمان هم گزینه خیلی هیجان انگیزی می تونه باشه ! تا چی پیش بیاد !
هفته های آخر درمانگاه به تندی می گذرن ! اتفاق خوشایندیه ! هر چند می دونم که برای اینجا هم دلم تنگ می شه ، مثل همه جاهای دیگه ای که به پایان رسوندم ! برای همکارای دودره اش که یکی از فعالیت های مهمشون زدن برای هم دیگه اس تا خوش خدمتی کرده باشن برای بالادستی های توی اداره ، برای بیماران وقت و بی وقتش ، برای بچه دهاتی های لپ گلی مو بور ، برای شب های پانسیون که تنهایی می شستم پای Lost یا یه فیلمی که به تازگی از دستفروش های DVD فروش خریده بودم ، برای غرغر زدن های بیمارانی که براشون آمپول ننوشته بودم ، برای درد دل پیرمرد ها و پیرزن ها ، برای دخترکی که ریز ریز با دوستش می خندید و من فشارش رو می گرفتم ! و...
مهمترین اتفاقات روزهای گذشته ، یک مورد مسمومیت دیگه با تریاک بود ! شب شهادت حضرت زهرا ، تا دیر وقت به هوای بیکار بودن فرداش و داشتن فرصت استراحت کافی ، فیلم دیدم . مریضی هم نیومد . فقط 1-2 مورد بی اهمیت ساعت های 10:30 تا 12 . وقتی که خواستم بخوابم ساعت 2 بود . ساعت 3 بیدار شدم و بیمار معتاد داغونی که از ارتفاع 3 متری سقوط کرده بود رو ویزیت کردم ! می گفت که برای حلیم فردا به مسجد رفته بود که نمی دونم چی می شه که از رو دیوار میافته پایین . درد شدیدی تو کمرش احساس می کرد . تندرنس واضح داشت . رفلکساش نرمال بود . به نظر شکستگی نمی اومد . با این حال با آمبولانس اعزامش کردم . تا برگردم به پانسیون ساعت شده بود 3:30 . مثل همیشه بازم خوابم نبرد ! تا 4:10 به هوای اذان و خوندن نماز بیدار موندم ، حدودای 4:30 بود که دوباره خوابم برد ! غرق خواب بودم که 5 متر پریدم هوا ! برای کسری از ثانیه واقعا مخم جواب نمیداد ! قلبم با سرعت 200 تا می زد ! با این وضعی که از خواب بیدار شدم ، مطمئنم که اگه قرار بود مثلا 70 سال عمر کنم ، عمرا 65 سالگی رو نمی بینم ! ایفون رو برداشتم ! فقط صدای جیغ و فریاد میومد و شنگ و شیون ! صدای بهیارمون رو شنیدم که از دوردست فریاد می زد :" دکتر ، بدو بیا !". در تلاش اول تی شرتم رو بر عکس پوشیدم ، زیپش رفته بود پس گردنم ! صدای آیفون دورباره بلند شد ! کر کننده بود و طولانی ! به سرعت لباسام رو پوشیدم و دویدم . 1000 نفر دم در واستاده بود که با دادم من همه پریدن کنار ! وقتی وارد اتاق اورژانسمون شدم ، دیدم پسر 3-3.5 ساله ای رو روی تخت گذاشتن که کاملا کبود بود . هر 10-15 ثانیه یک نفس سطحی با ناله می کشید . بلافاصله دستم رو گذاشتم روی نبض فمورالش . تب داشت ولی خدا رو شکر ماساژ لازم نبود . به تحریک دردناک اصلا جواب نمی داد ! براش اکسیژن گذاشتم و به بهیارمون گفتم که چراغ قوه رو از اتاقم بیاره ، به شوهر بهیارمون هم گفتم که با 115 تماس بگیره ! خودم ست احیا رو آماده کردم و از مردی که گویا پدرش بود پرسیدم که چیزی بهش دادن یا نه ؟ همون اول پرسیدم تریاکی چیزی نخورده ؟ با اطمینان جواب داد که نه ! با چراغ قوه توی چشمش رو دیدم ، مردمک هر دو چشم تنگ تنگ بود . در اغلب موارد علت دو چیزه : تریاک و مشتقاتش و سموم نباتی ! مسمومیت با سمهای گیاهی ( اورگانوفسفره ها ) باعث می شه علاوه بر تنگ شدن مردمکها بیمار علایمی نظیر اسهال ، اشک ریزش ، تعرق پوست ، آبریزش از دهان و... داشته باشه . در مورد بیمار من فقط مردمکهاش میوز بود ! عصبانی شدم ، به مردک گفتم :"بهت می گم بهش چیزی دادین یا نه ؟ ". دوباره گفت هیچی ! چاره ای نداشتم ، یک دوز نارکان عضلانی بهش زدم ! واقعا به یک دقیقه هم نکشید ، تنفسش منظم شد ! جوش آوردم ! سر آقاهه داد زدم : " می گم بهش تریاک دادین ، چرا حرف نمی زنی مرد حسابی ؟ بچه ات داره می میره !". دیدم که من من کنان داره می گه که دیشب پای منقل ما می چرخید ، شاید دودش آذیتش کرده باشه ! اصلا از این خبرها نبود ! پسرک فوق العاده بد حال بود ! با دود پای منقل کسی به این حال و روز نمی افته ! مطمئن شدم که به خاطر تبش و به خیال اینکه تبش رو پایین بیارن ، بهش دادن خورده ! خدا رو شکر بهیارمون وارد بود . رگ ازش گرفت و دومین دوز نارکان رو تو رگش زدیم . 30cc هم گلوکز 50% بهش زدم . با دوز دوم نارکان چشماش رو باز کرد و شروع کردن به ناله کردن . مردمک هاش mid-size شده بود . در همین اوضاع بود که 115 هم رسید ! دوز سوم رو هم برای اینکه تا شاهرود برسه بهش زدم . توی آمبولانس که گذاشتنش شروع کرد به حرف زدن و اینکه بابا پام درد می کنه و... !
بار دومی بود که در تجربه های شخصیم معجزه نالوکسان رو می دیدم !
به جز نالوکسان زدن به بچه مردم و هیجانات ناشی از جواب گرفتن از این کار ، کار های هیجان انگیز دیگه ای هم این چند وقته انجام دادم ! مهمترینش exploring خفن 3 روزه ای بود که از وسط جنگلهای دامنه شمالی البرز به سمت الستان ، یکی از روستا های توابع گرگان انجام دادیم ! تاریخ حرکتمون 13 اردیبهشت بود . برنامه داشتیم که از مدرسه ، همراه با بچه هایی که امسال سال دوم دبیرستان بودن ، پیاده راه بیافتیم ، روز اول رو تا معدن زغال سنگی که در چند کیلومتری روستایی به نام میغان در نزدیکی های بسطام ، قرار داره ، پیاده بریم ! شب رو کنار معدن چادر بزنیم! روز دوم به سمت الستان حرکت کنیم و شب رو در الستان بگذرونیم ! روز سوم هم به سمت فاضل آباد حرکت کنیم و بعد از رسیدن به فاضل آباد ، با ماشین بریم گرگان و از اون ور هم بریم روستای زیارت که آب گرم معروفی داره ! یک هفته قبلش هم بنده 2 روزه اومدم تهران که هم یک کفش trekking بگیرم هم یه کوله برای سفر ! از لحاظ زمان بندی که هیچ کدوم از برنامه ها درست از آب در نیومد ! روز اول که حدودای 4-5 بعد از ظهر بود که تازه رسیدیم میغان ! برای اینکه به تاریکی نخوریم ، با مینی بوس تا معدن رو رفتیم ! فرداش هم که ساعت 5-6 بعد از ظهر بود که ما وسط جنگل مه آلود سرگردون بودیم ، و از روی GPS نصف راه رو اومده بودیم ! مجبور شدیم شب رو توی جنگل چادر بزنیم ! واقعا خوب بود ! هوا به شدت سرد بود و 2-3 نوبت بارون زد ! تا فیها خالدون همه خیس خدنگ شده بود ! کنار آتیش جمع شده بودیم و خودمون رو خشک می کردیم ! به خاطر بارندگی های خوب بهاری ، جنگل پر از سبزه های بلند و مرطوب بود که همین باعث شده بود پاهای همه ، البته به جز مال من ، اونم به خاطر کفشهای گرون قیمتم ، خیس بشه ! شب رو به هر فلاکتی بود توی جنگل و توی چادرهای نیمه خیس به صبح رسوندیم ! کل روز سوم هم طول کشید تا به الستان برسیم ! وقتی وارد مسجد روستا شدیم تا نهار بخوریم ساعت 3 بعد از ظهر بود ! از الستان تا گرگان هم با مینی بوس رفتیم . به جای آب گرم هم شب سوم رفتیم حموم نمره ! ولی انصافا چرک بازی حموم نمره خیلی فاز داد ! بعدشم با لباسای گلی و بعضی ها هم که کفشاشون مرخص شده بود ، با دمپایی و پاهای بی جوراب رفتیم اکبر جوجه گرگان ! چون تعدادمون زیاد بود ، رفتیم لژ خانوادگی ! همه مادام موسیو ها از اطرافمون متفرق شدن ! خیلی با نمک بود ! کلا 3 روز کل برنامه طول کشید ! پیاده روی توی جنگل واقعا لذت بخش بود ! بار اولی بود که توی همچین برنامه ای شرکت می کردم !
ماه آخریه که اینجا توی بسطام با روح الله و علیرضا ، امیر حسین ، خانواده آقای فرزین نیا و آقای خسرو شاهی ایام می گذرونم ! توی این یک سال بیشتر با روح خدا و علیرضا صمیمی شدم و جدا شدن از این محیط هم بی شک غم انگیزه ! آخر این خونه امیر حسینم تموم نشد که شامش رو بخورم !!!
نمی دونم که بار چندمی هستش که در جایی به اتمام می رسونم ! مطمئنم که دیگه در این کشور دوباره آغاز نخواهم کرد ! هنوزم با تمام وجود ایران رو دوست دارم ! اما او به شدت بیماره ! می دونم به امثال من نیاز داره ، ولی در این شرایط زمانی-مکانی من برایش مفید نخواهم بود ! تا فردا ها چه پیش آید ... .
بازم طولانی شد ننوشتنم ! اخیرا مشغله های فکری زیادی داشتم که هنوز هم ادامه دارن ! شاید نوشتن روزمرگی ها کمک بکنه به کمرنگ تر شدنشون !
تقریبا 1 ماه بیشتر به تموم شدن طرحم نمونده ، همرا با کلی نقشه که همیشه -از ابتدایی که یادم میاد تا الآن-برای ایام بی کاری می کشیدم . هر چند با تموم شدن طرحم بی کار نیستم ولی به احتمال زیاد طولانی ترین زمانیه که در سالهای اخیر در تهران کنار خانواده ام سپری خواهم کرد ! مهمترین کارم همون USMLE و آماده شدن برای دو امتحانه ولی به شدت احتیاج دارم که ورزشی رو انجام بدم . گزینه اولم شناست ولی خوب اگه یه وقت خر شدم و پول کمان رو دادم ، تیر و کمان هم گزینه خیلی هیجان انگیزی می تونه باشه ! تا چی پیش بیاد !
هفته های آخر درمانگاه به تندی می گذرن ! اتفاق خوشایندیه ! هر چند می دونم که برای اینجا هم دلم تنگ می شه ، مثل همه جاهای دیگه ای که به پایان رسوندم ! برای همکارای دودره اش که یکی از فعالیت های مهمشون زدن برای هم دیگه اس تا خوش خدمتی کرده باشن برای بالادستی های توی اداره ، برای بیماران وقت و بی وقتش ، برای بچه دهاتی های لپ گلی مو بور ، برای شب های پانسیون که تنهایی می شستم پای Lost یا یه فیلمی که به تازگی از دستفروش های DVD فروش خریده بودم ، برای غرغر زدن های بیمارانی که براشون آمپول ننوشته بودم ، برای درد دل پیرمرد ها و پیرزن ها ، برای دخترکی که ریز ریز با دوستش می خندید و من فشارش رو می گرفتم ! و...
مهمترین اتفاقات روزهای گذشته ، یک مورد مسمومیت دیگه با تریاک بود ! شب شهادت حضرت زهرا ، تا دیر وقت به هوای بیکار بودن فرداش و داشتن فرصت استراحت کافی ، فیلم دیدم . مریضی هم نیومد . فقط 1-2 مورد بی اهمیت ساعت های 10:30 تا 12 . وقتی که خواستم بخوابم ساعت 2 بود . ساعت 3 بیدار شدم و بیمار معتاد داغونی که از ارتفاع 3 متری سقوط کرده بود رو ویزیت کردم ! می گفت که برای حلیم فردا به مسجد رفته بود که نمی دونم چی می شه که از رو دیوار میافته پایین . درد شدیدی تو کمرش احساس می کرد . تندرنس واضح داشت . رفلکساش نرمال بود . به نظر شکستگی نمی اومد . با این حال با آمبولانس اعزامش کردم . تا برگردم به پانسیون ساعت شده بود 3:30 . مثل همیشه بازم خوابم نبرد ! تا 4:10 به هوای اذان و خوندن نماز بیدار موندم ، حدودای 4:30 بود که دوباره خوابم برد ! غرق خواب بودم که 5 متر پریدم هوا ! برای کسری از ثانیه واقعا مخم جواب نمیداد ! قلبم با سرعت 200 تا می زد ! با این وضعی که از خواب بیدار شدم ، مطمئنم که اگه قرار بود مثلا 70 سال عمر کنم ، عمرا 65 سالگی رو نمی بینم ! ایفون رو برداشتم ! فقط صدای جیغ و فریاد میومد و شنگ و شیون ! صدای بهیارمون رو شنیدم که از دوردست فریاد می زد :" دکتر ، بدو بیا !". در تلاش اول تی شرتم رو بر عکس پوشیدم ، زیپش رفته بود پس گردنم ! صدای آیفون دورباره بلند شد ! کر کننده بود و طولانی ! به سرعت لباسام رو پوشیدم و دویدم . 1000 نفر دم در واستاده بود که با دادم من همه پریدن کنار ! وقتی وارد اتاق اورژانسمون شدم ، دیدم پسر 3-3.5 ساله ای رو روی تخت گذاشتن که کاملا کبود بود . هر 10-15 ثانیه یک نفس سطحی با ناله می کشید . بلافاصله دستم رو گذاشتم روی نبض فمورالش . تب داشت ولی خدا رو شکر ماساژ لازم نبود . به تحریک دردناک اصلا جواب نمی داد ! براش اکسیژن گذاشتم و به بهیارمون گفتم که چراغ قوه رو از اتاقم بیاره ، به شوهر بهیارمون هم گفتم که با 115 تماس بگیره ! خودم ست احیا رو آماده کردم و از مردی که گویا پدرش بود پرسیدم که چیزی بهش دادن یا نه ؟ همون اول پرسیدم تریاکی چیزی نخورده ؟ با اطمینان جواب داد که نه ! با چراغ قوه توی چشمش رو دیدم ، مردمک هر دو چشم تنگ تنگ بود . در اغلب موارد علت دو چیزه : تریاک و مشتقاتش و سموم نباتی ! مسمومیت با سمهای گیاهی ( اورگانوفسفره ها ) باعث می شه علاوه بر تنگ شدن مردمکها بیمار علایمی نظیر اسهال ، اشک ریزش ، تعرق پوست ، آبریزش از دهان و... داشته باشه . در مورد بیمار من فقط مردمکهاش میوز بود ! عصبانی شدم ، به مردک گفتم :"بهت می گم بهش چیزی دادین یا نه ؟ ". دوباره گفت هیچی ! چاره ای نداشتم ، یک دوز نارکان عضلانی بهش زدم ! واقعا به یک دقیقه هم نکشید ، تنفسش منظم شد ! جوش آوردم ! سر آقاهه داد زدم : " می گم بهش تریاک دادین ، چرا حرف نمی زنی مرد حسابی ؟ بچه ات داره می میره !". دیدم که من من کنان داره می گه که دیشب پای منقل ما می چرخید ، شاید دودش آذیتش کرده باشه ! اصلا از این خبرها نبود ! پسرک فوق العاده بد حال بود ! با دود پای منقل کسی به این حال و روز نمی افته ! مطمئن شدم که به خاطر تبش و به خیال اینکه تبش رو پایین بیارن ، بهش دادن خورده ! خدا رو شکر بهیارمون وارد بود . رگ ازش گرفت و دومین دوز نارکان رو تو رگش زدیم . 30cc هم گلوکز 50% بهش زدم . با دوز دوم نارکان چشماش رو باز کرد و شروع کردن به ناله کردن . مردمک هاش mid-size شده بود . در همین اوضاع بود که 115 هم رسید ! دوز سوم رو هم برای اینکه تا شاهرود برسه بهش زدم . توی آمبولانس که گذاشتنش شروع کرد به حرف زدن و اینکه بابا پام درد می کنه و... !
بار دومی بود که در تجربه های شخصیم معجزه نالوکسان رو می دیدم !
به جز نالوکسان زدن به بچه مردم و هیجانات ناشی از جواب گرفتن از این کار ، کار های هیجان انگیز دیگه ای هم این چند وقته انجام دادم ! مهمترینش exploring خفن 3 روزه ای بود که از وسط جنگلهای دامنه شمالی البرز به سمت الستان ، یکی از روستا های توابع گرگان انجام دادیم ! تاریخ حرکتمون 13 اردیبهشت بود . برنامه داشتیم که از مدرسه ، همراه با بچه هایی که امسال سال دوم دبیرستان بودن ، پیاده راه بیافتیم ، روز اول رو تا معدن زغال سنگی که در چند کیلومتری روستایی به نام میغان در نزدیکی های بسطام ، قرار داره ، پیاده بریم ! شب رو کنار معدن چادر بزنیم! روز دوم به سمت الستان حرکت کنیم و شب رو در الستان بگذرونیم ! روز سوم هم به سمت فاضل آباد حرکت کنیم و بعد از رسیدن به فاضل آباد ، با ماشین بریم گرگان و از اون ور هم بریم روستای زیارت که آب گرم معروفی داره ! یک هفته قبلش هم بنده 2 روزه اومدم تهران که هم یک کفش trekking بگیرم هم یه کوله برای سفر ! از لحاظ زمان بندی که هیچ کدوم از برنامه ها درست از آب در نیومد ! روز اول که حدودای 4-5 بعد از ظهر بود که تازه رسیدیم میغان ! برای اینکه به تاریکی نخوریم ، با مینی بوس تا معدن رو رفتیم ! فرداش هم که ساعت 5-6 بعد از ظهر بود که ما وسط جنگل مه آلود سرگردون بودیم ، و از روی GPS نصف راه رو اومده بودیم ! مجبور شدیم شب رو توی جنگل چادر بزنیم ! واقعا خوب بود ! هوا به شدت سرد بود و 2-3 نوبت بارون زد ! تا فیها خالدون همه خیس خدنگ شده بود ! کنار آتیش جمع شده بودیم و خودمون رو خشک می کردیم ! به خاطر بارندگی های خوب بهاری ، جنگل پر از سبزه های بلند و مرطوب بود که همین باعث شده بود پاهای همه ، البته به جز مال من ، اونم به خاطر کفشهای گرون قیمتم ، خیس بشه ! شب رو به هر فلاکتی بود توی جنگل و توی چادرهای نیمه خیس به صبح رسوندیم ! کل روز سوم هم طول کشید تا به الستان برسیم ! وقتی وارد مسجد روستا شدیم تا نهار بخوریم ساعت 3 بعد از ظهر بود ! از الستان تا گرگان هم با مینی بوس رفتیم . به جای آب گرم هم شب سوم رفتیم حموم نمره ! ولی انصافا چرک بازی حموم نمره خیلی فاز داد ! بعدشم با لباسای گلی و بعضی ها هم که کفشاشون مرخص شده بود ، با دمپایی و پاهای بی جوراب رفتیم اکبر جوجه گرگان ! چون تعدادمون زیاد بود ، رفتیم لژ خانوادگی ! همه مادام موسیو ها از اطرافمون متفرق شدن ! خیلی با نمک بود ! کلا 3 روز کل برنامه طول کشید ! پیاده روی توی جنگل واقعا لذت بخش بود ! بار اولی بود که توی همچین برنامه ای شرکت می کردم !
ماه آخریه که اینجا توی بسطام با روح الله و علیرضا ، امیر حسین ، خانواده آقای فرزین نیا و آقای خسرو شاهی ایام می گذرونم ! توی این یک سال بیشتر با روح خدا و علیرضا صمیمی شدم و جدا شدن از این محیط هم بی شک غم انگیزه ! آخر این خونه امیر حسینم تموم نشد که شامش رو بخورم !!!
نمی دونم که بار چندمی هستش که در جایی به اتمام می رسونم ! مطمئنم که دیگه در این کشور دوباره آغاز نخواهم کرد ! هنوزم با تمام وجود ایران رو دوست دارم ! اما او به شدت بیماره ! می دونم به امثال من نیاز داره ، ولی در این شرایط زمانی-مکانی من برایش مفید نخواهم بود ! تا فردا ها چه پیش آید ... .
هوا گرم بود و زمین خشک ! بارانی بارید ! ای کاش به افکار خشکیده هم آبی برسد !
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 15:54 توسط حسین
|