سلام

امروز عاشوراست. به یاد دارم از دوران کودکی به امام حسین و نزدیکانش احساس تعلق خاصی داشتم. و از آن میان بیشتر به حضرت عباس. به قولی کمترین میزان دیالوگ در روز عاشورا و پس و پیش آن، متعلق به حضرت عباس است. با او همزادپنداری زیادی داشته و دارم. حالتی که انگار او بیشتر در خلوت خود است و در جمعی که افراد برجسته ای در آن حضور دارند ترجیح می دهد کمتر صحبت کند، باعث می شود فکر کنم او هم یک بهمن ماهی است! واقعه پیوستن به فرات و آبی که خورده نشد و مشک و تیری که بر آن نشست بر من تاثیر عمیقی می گذارد. این مرام را کاملا درک می کنم. اینکه به یاد فردی از کاری درگذری. اینکه با تمام نیازت به چیزی به خاطر شخصی بی خیال بشی. این را می فهمم! و بسیار دلخور می شوم که الآن مد شده است که می گویند: "چطور ممکن است که دست کسی را قطع کنند و آن شخص با دست دیگرش از دستی که جدا شده است، مشک آبی بگیرد؟ چطور می شود با دندان از دست جدایی مشک را باز گرفت؟". می خواهم بگویم: "آخه به شما چه؟ چرا با ذهنیات من بازی می کنید؟ هدف چیست؟ مگر من می پرسم که چطور فرهاد بیستون را می کند، یا چگونه رستم با آتش زدن پر سیمرغ او را احضار می کرد؟" (سوالاتی در مورد شخصیت هایی که ادبیات ما و خود من به آنها می بالیم. فکر نکنید دارم به آنها طعنه می زنم. من با نماد و اسطوره، با افسانه زندگی می کنم). به چه نیتی دوست داریم که آنچه که قریب به 1500 سال است با گوشت و پوست مردم این سرزمین در آمیخته را لای روبی کنیم؟ که در کمترین حالت تمامی این ماجرا استعاره ایست از تلاش تمام قد فردی که دلی بزرگ دارد. او تاب دیدن تشنگی کودکان کوچک را ندارد. نمی تواند بشیند و صبر کند و ببیند که عزیزترین هایش بی رمق عطش شده اند. راستی یادم نبود، به تازگی کل جریان تشنه بودن در واقعه کربلا را هم به زیر سوال رفته است. نقشه های توپوگرافیکی از جلگه دجله و فرات در اینترنت دیده ام به همراه شبهاتی که از بیننده می پرسد که چطور در چنین جای سرسبزی امکان تشنگی هست؟ چطور امکان بالا رفتن درجه حرارت به آن میزان که در تاریخ بیان شده است وجود دارد؟ راستش تعجب می کنم. من خودم تجربه تشنگی خیلی زیاد در ارتفاعات تهران را دارم. جایی که آب فراوان است. آن زمانی که از بی راهه رفتم و گم شدم. رودی در چند صد متری من بود اما مسیر به گونه ای بود که به آن دسترسی نداشتم. چشمانم سیاه شد. مجبور شدم در شیبی که برقراری تعادل خیلی سخت بود استراحت کنم. بارها شنیدیم که در همین جنگ خودمان عده ای به دلیل محاصره شدن یا در پی تک و پاتکی به خنسی خوردند. روزها آب نداشتند با این که در جزیره ای در میان خلیج فارس گیر افتاده بودند و در انتها هم تشنه از این دنیا رفته اند. چرا فکر می کنیم که جای سرسبزی نمی تواند گرم باشد. مگر همین اهواز و دزفول خودمان در وسط بیابان است که در تابستان گرمای بالای 40 درجه پیدا می کند؟ چرا شبه پر نقصان بودن تاریخ را از جایی آغاز می کنیم که در زندگی مردم ما رخنه کرده است (چه به حق چه به ناحق، چه اینکه ما فارس هستیم و این فرهنگ اعراب است، چه اینگونه نیست. به هر حال عده زیادی از مردم ما به این چیزهایی که دست می اندازیم اعتقاد دارند). چرا منشور حقوق بشر کورش را که هزار سال قبل تر بوده است زیر سوال نمی بریم؟ چرا با تمام وجود اعتقاد داریم بانو آرتمیز اولین بانوی دریاسالار ایران باستان در 480 سال پیش از میلاد مسیح بوده ولی قویا اصرار داریم گرم بودن و تشنه بودن در کربلا دروغی بیش نیست؟ از کجا معلوم که روایات تاریخ ایران باستان پر نقصان نباشد؟ (به خدا من هم به کورش افتخار می کنم! من هم بر تمدن 7000 ساله سیلک تعصب دارم. من هم به واسطه اینکه پادشاهان پارس شعوری انسان دوستانه داشتند، به ایرانی بودنم می بالم. از کسانی که به نام دین سعی در کمرنگ کردن این تاریخ دارند هم بیزارم. من برای طعنه اینگونه سخن نمی گم) انتظار داریم مردممان رشد عقلی کنند؟ قدرت تحلیل و تفکر داشته باشند؟ چرا از رسومات و باورهای دینیشان شروع کنیم؟ چرا از اینجا شروع نکنیم که خیابان هم مثل خانه خود آدم است. بخشی از همین خاکیست که در آن زندگی می کنیم، نباید کثیفش کنیم. چرا از اینجا آغاز نکنیم که تویی که حقوق زنی را نا دیده می گیری تا به غذای نذری برسی، یا سوار تاکسی خطی بشوی، آیا دوست داری کسی چنین رفتاری را با خواهر خودت، همسرت یا با مادرت داشته باشد؟ تویی که به واسطه سخنی، انتخابی می کنی، می دانی نتیجه انتخابت ممکن است چند آدم را متاثر کند؟ جمعیتی به بزرگی یک کشور را؟

خلافش را هم می گویم. فکر می کنم که برخی اینقدر دروغ دیده اند و خرافات را از مداحانی که خود را متولی دین می دانند در قالب 1000 مدل شهادت امام حسین، شنیده اند، که حق دارند به همه چیز بدبین باشند. آنقدر عالم بی عمل دیدند که حالشان از علمی که تاثیر نگذاشته است، از حقایقی که ماهیتشان به عمد در پشت لباس های تزویر و نیرنگ گم شده، به هم می خورد. آنها حق دارند. به قول عزیزی شاید در تاریخ اسلامی این سرزمین به عمد کمتر از سخنان امام در روز عاشورا صحبت شد و بیشتر به نحوه اسیر گرفتن اسرا، جزئیات شهید شدن امام و یارانش و مصیبت های وارده پرداخته شد. هیچگاه به ما نگفتند که چه شد که امام حسین نگران خانواده اش نبود؟ مگر می شود تصمیمی بگیری که خانواده ات هم متاثر شوند و همینطور راحت و آسوده بمانی؟ تصمیم بگیری که در آن همه مصیبت همراه تو باشند و نترسی؟ مضطرب نباشی؟ باور ندارم که امام حسین مضطرب نبود. باور دارم که اونقدر بزرگ بود که با این ترس و نگرانی کنار آمد. نظام فکری او قطعا باید متفاوت از نظام فکری من باشد که نتیجه اش چنین رفتاری شد. کمتر کسی در طول تاریخ به وضوح  تبیین کرد که چرا مصلحت اندیشی در زمان امام حسین معنی نداشت ولی در زمان امام حسن معنی داشت؟ آیا امام حسن مصلحت اندیشی کرد؟ پس چه کسی پاسخگوی حقوق مردم زمانش در آن زمان می بود؟ اصلا تو می توانی داعیه عدالت و حق طلبی داشته باشی و مصلحت اندیشی کنی؟ شاید به این نتیجه رسیده باشم که امام حسن با معاویه بیعت نکرد. تنها با او صلح کرد. امام حسین هم با یزید سر جنگ نداشت و در صلح بود. با شمشیرهای آخته به جنگ آمدند و او دفاع کرد. به قول عزیزی برگ برنده هر دو این بود که در آن لحظه تعیین کننده هیچکدام از خود نگذشتند. از همه دارایی شان کوتاه آمدند اما از خودشان نه!

نمی دانم .... هنوز هم فکر می کنم تک تک ما، من، تو باید از خود شروع کنیم. آن دموکراسی گم شده در وهله اول در درون خودمان مفقود شده است. نمی دانم شاید تاریخ و تعصبات دینی که تا به حال فرصت ابراز عقیده، شک کردن و توضیح خواستن را از ما گرفته، این بلا را به روزمان آورده است. ما خودمان کمتر تحمل یکدیگر را داریم. ما دوستی ها چند ساله را به واسطه مشی و تفکر سیاسی کمرنگ می کنیم، هرچند که در این روزهای سرزمینم، اخلاق و سیاست آبشان در یک جوب نمی رود اما ما نمی توانیم بر بتابیم که بغل دستیمان متفاوت از ما فکر کند. من خودم را می گویم. تمامی چیزی که گفتم بر قامت من لباس نا به هنجاریست که باید سعی کنم به دورش بیاندازم، در این روزهایی که من برای خودم و برای همه دعا می کنم. به مجلسی می روم که سخنانی نو بشنوم. دیگر تکرار بس است. شاید در صدای "دمام"، آن ساز بوشهری که مخصوص عزاست و در دو شب گذشته صدایش را برای اولین بار از نزدیک می شنیدم، رموزی باشد که در ناخودآگاهم تاثیر بگذارد. "دمام" که صدای طبلش یاد آور صدای سم اسبان در روز عاشوراست و نوای سنجش نمادی از چکاچک شمشیرها ( شمشیرهایی که امام حسین و یارانش به اصرار حریف از نیام بر کشیدند، شمشیرهایی که بر سر هر کسی که در تاریخ از راه می رسید، تنها به خاطر ظن و گمان یا به دلیل حرفی متفاوت فرود نیامد). طبل با ضرب آهنگی کند آغاز می شود و رفته رفته زمانی که جنگ جدی تر می شود، تند تر می گردد. ناگهان از آن میان اولین نغمه سنج نمادیست از اولین برخورد تیغه های شمشیر. صدای سنج هم آهسته آهسته تند تر و تند تر می شود. نوازنده ها به شور می آیند. صدای طبل درونت را، قلبت را به لرزه در می آورد و سنج جرقه های برخورد شمشیر های را تداعی می کند. ناگهان صدای گرم و پر خلوص اذان موذن زاده اردبیلی را می شنوی که نمادی از اذن ظهر عاشوراست. صدای سنج متوقف می شود. دیگر برخورد شمشیری درکار نیست. انگار امام به نماز ایستاده است. برای لحظاتی در زمینه صدای اذان فقط طبلی از دور دست می شنوی. صدای اذان قطع می شود و باز هم ریتم تند طبل و سنج که کم کم آهسته شده و با فرودی قطع می گردد و... و تو مبهوتی. ای کاش از طنین طبل و سنج درونم تکانی خورده باشد و غبار نامهربانی ها از دلم رفته باشد....


بیا و قدری کنارم بنشین، اگر باور داری تنهائیم را....